بنده اول اعتراف می کنم که ده روز پیش بر اثر فشارهای روحی شدید اعتراف کرده ام. و در وبلاگ موجود است.
همیشه سعی کردم از مد عقب نمونم.حالا هم که اعتراف مد شده، بذار منم اعتراف کنم. از وقتی خس و خاشاک توی زندونات ارشاد شدن منم بدجور ارشاد شدم. بذار اعتراف کنم، مگر از بار گناهام کم شه. مبادا حلالم نکنی.
بزار اعتراف کنم جلوی هر چندتا دوربین که داری. جلوی هرچندتا خبرنگار خودی و غیرخودی. شکنجه؟ دستان مبارکت خسته می شه ازون زخمی که به تن دوستامه، نمی دونم فهمیدی یا نفهمیدی، سهمیش هم به ما رسید. ما که شکنجه خدایی شدیم. مگر اعتراف نمی خوای؟ من خودم از اینجا اعتراف می کنم بدون پیش نویس، بازجو، بدون زور و خون ریزی بدون بسیجی، دستمزد.
به نام خدا
من اعتراف می کنم، تحت تأثیر بیگانگان بودم درست همون روزی که اون دختر لبنانی بهم از نفرت تو گفت، تویی که به نام دفاع از مظلوم، می خوای روح وطنش رو مثل ایران با حزب الله تسخیر کنی.
آه که من چقدر تحت تأثیر تبلیغات غرب بودم، درست همون روزی که پول نفت رو تو جیب برادر، نوکیا دیدم.
اصلاً حتی همین حاج آقا روسیه، هم چند بار ارشادم کرد اونم مثل تو روزنامه و دفتر و دستک زیاد داره تازشم یه جورایی هم وطنمه آخه 3 دونگ وطنم رو به نامش کردی.
از انگلیس که دیگه اصلاً نگو. همش تحت تأثیرانگلیسم. همین انگلیس پیر که چه شاعرانه، یه دستش رو سرته یه دستش تو جیبت. یه پاش اونجاس یه پاش اینجا اصلاً دچار توهم شدم. از بس که تحت تأثیرم.
من از خارج هم تماس داشتم. از خارج اوین، خارج گورهای دسته جمعی، خارج بمب گذاری مشهد، خارج عراق، فلسطین، لبنان حتی از خارج جلسات محرمانه انرژی هسته ای!
راستی من جاسوس هم هستم. انقدر جاسوس هستم که، همه جنایات توی کشورم رو به خدا گزارش کردم. یعنی مجبور بودم کار دیگه ای بلد نیستم!
برام مهم نیست اسمت چیه؟ علی، مجتبی ، محمود، بسیجی، لباس شخصی، یاهرکس، فقط اعتراف می کنم که تو شرفت، دینت و حتی ناموست را در اوین، در امیرآباد، در انقلاب،... و در برابر چشمان 70 میلیون نفر جا گذاشتی.
بشمار، چندتا شهر تو ایرانه؟ چندتا خیابون تو هر شهره؟ چندتا خونه توهر خیابونه؟ این یعنی می شه چند تا چشم؟ چند تا مادر؟ این می شه چند تا پدر؟ اصلاً چند تا انسان؟ این یعنی می شه چند تا آه؟ چند قطره اشک؟ یعنی چند تا ناله؟ چند تا اعترف؟
در پایان اعتراف می کنم من، خلاف مصلحت تو عمل کردم. من، از بهشت تو گذشتم. من از حوری بهشت و نهر عسل گذشتم. من، مأمورم از خون بناحق رفته بنویسم. من معذورم، باید از ناله های در بند بگویم. من به لحظه لحظه مادر داغدیده می اندیشم. به پدری که از رخت عذایش می ترسی. برادری که از دهانش می لرزی. من، منتظر نو ترین کتاب تاریخم.
من، اعتراف می کنم، به براندازی تو چشم امید بستم.