نگاهش آسمان را خیره میدارد
به سان بغض بشکسته
درین ویرانهای کز جمع یاران
هر پرستویی٬ عزیزی٬ نازنینی
بال و پر بسته
دو چشم داغدار اما
ازین بیدادها
از حکم سرد بادها٬ رسته
بر آفاق دل درد آشنای ملت سرسبز٬ میبارد
میان خاک ما بذر امید و عشق میکارد
الا ای افتخار سبز دانشگاه
برایت میتپد هر لحظه اینجا نبض دانشگاه
چه میدانند شور قصه ی دیدار را اینان٬ چه میدانند
که در سیمای ننگین و صدای کفرشان
بهر تو بی پروا ٬ کلام کذب میخوانند
گمان دارند با زور و زر و تزویر
در قلب خراب آباد میهن
حکم میرانند و میمانند
تو ای مجنون دریا دل
مگر لیلای خود را دیده بودی باز
چنین در جمع یاران دبستانی
چرا شوریده بودی باز
زدی حرف دل ما را
شکستی حکم و فتوا را
تو را در بند میدارند٬ زین سان مردمان دون
همه خاک وطن را با کلامت کرده ای گلگون
بیا و باز هم در جمع سبز ما سخنگو باش
تمام همکلاسیهایت اینجا چشم در راهند
تو را در بند نتوان کرد
بیا برگرد...
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)