آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

9:41 عصر دوشنبه، 2 آذر 1388

از انجمن حکمت و فلسفه، تا انجمن پادشاهی ایران

"آخرین بار در کتابخانه انجمن حکمت و فلسفه ایران دیدمش، سلام و احوالپرسی کردیم و گمانم در مورد کاری که در کتابخانه داشتیم حرف زدیم، سر تا پا سفید پوشیده بود... یادم هست با شوخی پرسید: "‌تیپ‌ام چطوره؟" با خنده و شیطنت گفتم‌: "‌دختر کش!" با خوشحالی پرسید"‌راست میگی؟" برق معصومانه نگاهش مانع شد حرفی بزنم."


حامد روحی‌نژاد از آن بچه‌هایی بود که با همه سلام و علیک داشت. اغلب بچه ها میشناختندش، از آن مدل آدم هایی که با همه زود گرم میگرفت اما یکی دوتا دوست صمیمی بیشتر نداشت. اسمش را شاید نمی دانستند اما همه شیطنت هایش را به یاد دارند، صدای استادها را معرکه تقلید میکرد، تمام اصطلاحات و تکیه کلامهایشان را حفظ بود...شیوه استدلال کردن دکتر مسگری، تکیه کلام های دکتر احمدی، خندیدن خدابیامرز دکتر علوی نیا، خنده های دکتر عماد زاده... توی تیم فوتبال گل کوچک دانشکده هم بود... همین جوری ها بود که همه می شناختیم اش، بچه های فلسفه معمولا اینقدر شاد و سرزنده نیستند... تا همین چند مدت پیش من خودم حتی اسم فامیلش را هم بلد نبودم، همه حامد صدایش میکردند و او روی خیلی از بچه ها اسم گذاشته بود و آنها را با آن اسامی خطاب می‌کرد.

به من می‌گفت خانم میکل‌آنژ... به‌خاطر آدم برفی که یک روز برفی وسط حیاط دانشکده ساخته بودم، آدم برفی پر ماجرایی بود...خدا بیامرزد دکتر ذاکر زاده را که چقدر ذوقش را کرد و وقتی آدم برفی خراب شد از همه بیشتر او غصه خورد و زودتر از همه به من خبر داد... حامد و دوستانش هم در رقابت چندتایی آدم برفی ساختند آن روز... متهم ردیف اول خراب کردن آدم برفی من هم البته حامد و رفقا بودند. همین حامدی که حالا شده از متهمان ردیف اول وقایع پس از انتخابات ایران و به جرم ارتباط با انجمن پادشاهی ایران دو ماه قبل از انتخابات بازداشت شده است.

من و خیلی از بچه های گروه فلسفه شهید بهشتی حامد را اینطوری می‌شناختیم، برای همین هم وقتی اسمش، عکسش و اتهامش را دیدم شوکه شدم، نه فقط من، که همه دوستانش و دیگرانی که می‌شناختندش... از بین این همه آدم حامد؟ چطور؟ چی؟ کجا؟ کی؟ از هر کس هم که پرسیدم چیزی نمی دانست. هر چه سایت ها را زیر و رو کردم چیز مشخصی دستگیرم نشد. آیا کسی را به جرم عضویت در یک گروه، یا خروج غیر قانونی از کشور و یا بازی در دو نمایشنامه علیه روحانیت به اعدام محکوم می‌کنند؟ و باز خبر مریضی اش بود و اینکه به دارو و درمان احتیاج دارد و اینکه نباید در معرض استرس و فشار روانی باشد و...

من هر چه گشتم هیچ کجا نتوانستم بفهمم حامد کجا رفته و چه کرده و به چه چیزهایی و چرا اعتراف کرده است و ابدا هم نمیتوانم حدس بزنم چطور یک همچون آدمی به اینجا رسیده است که باید به دار آویخته شود... ولی نمیتوانم هر شب قبل از خواب به درد او قبل از خواب فکر نکنم و به مادر و پدر جوان بیست و سه ساله ی بیمار و بی کسی که حتما یک چشمشان اشک است و آن دیگری خون... جوان گمنامی که نامش گم شده میان نام آوران دربند ... جوان پر شر و شوری که...حالا حتما پیرشده است.

گاهی آدم تنها می‌نویسد برای اینکه احساس می‌کند باید بنویسد...، احساسی که تمام تلاش و مقاومت عقلانی من برای عبور از "گاه" به "آگاهی" در این وبلاگ را هم درمی‌نوردد.

برگرفته از: وبلاگ مریم نصر اصفهانی

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه