میخواهم زنده بمانم
میخواهم زنده بمانم
بلند میلرزید
و فریاد میزد
ميخواهم زنده بمانم
دهانش رابستند
با دستمالی سفید
چشمهانش رابستند
بادستمالی سیاه
دستهایش را بستند
با سیمی نقرهای
و پاهایش به آهنگی کوبنده التماس میکرد
می خواهم زنده بمانم.
چوبه ی داررا برپاکردند
طناب کهنه را آوردند
نه غروب غم انگیز بود
نه سحرگاه شاعرانه ای
ظهربود
حدود یازده یا دوازده
نه کاغذی خوانده شد
نه کاغذی نوشته شد
با خونسردی بازوهایش را گرفتند
با هوسی معمولی هنگام لمس گونهای ...
دستمال سفید خیس شده بود
دستمال سیاه مرطوب بود
سیمهای دستش را باز کردند.
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)