«رضا ماکسيم» نامي بود که رضاشاه با آن معروف شد و شايد اولين لقب او در ميان خيل القابي بود که پي در پي به او نسبت داده شد. رضاخان در زمان نگهباني از بانک استقراضي روس به سرگروهباني محافظين بانک استقراضي روسيه در مشهد و پس از چندي به وکيل باشي (ستوان تا سروان) گروهان شصت تير منصوب شد. در اين دوره رضاخان به دليل استفاده از يکي از معدود مسلسل هاي ماکسيم آن زمان به «رضا ماکسيم» معروف شد.
در سال 1288 خورشيدي، همراه با سواران بختياري و ارامنه براي خواباندن شورش ها و قيام هاي محلي به زنجان و اردبيل اعزام شد و در جنگ با قواي ارشدالدوله از خود رشادت نشان داد. سپس با درجه ياوري(سرهنگي) به فرماندهي دسته تيرانداز و در سال 1297 خورشيدي به فرماندهي آترياد (تيپ) همدان منصوب شد.
نظامي بودن هم بارزترين خصوصيت رضاشاه بود. به همين دليل او به «رضاخان» و سپس با ذکر درجه نظامي اش، به «رضاخان ميرپنج» شناخته شد. بعد از کودتاي 1299 و به دست گرفتن وزارت جنگ و فرماندهي کل قوا، او را «سردار سپه» مي خواندند. پس از رسيدن به پادشاهي و گزيدن نام خانوادگي پهلوي به «رضاشاه پهلوي» شناخته شد. در سال 1328 با تصويب مجلس شوراي ملي به او لقب «رضاشاه کبير» داده شد.
رضاخان 24 اسفند 1256 شمسي در روستاي آلاشت سوادکوه مازندران زاده شد. پدرش داداش بيک ياور فوج سوادکوه بود و پدران او نيز نظامي و از ايل پالاني بوده اند. مادرش نوش آفرين اهل تهران و تا مرگ داداش بيک ساکن آلاشت بود. مرگ پدرش در 40 روزگي وي موجب شد نوش آفرين به تهران عزيمت کند. لذا پس از مدتي نوزاد شش ماهه را برداشت و راه تهران را در پيش گرفت. در اين سفر رضاي نوزاد در راه سخت ميان مازندران و تهران به شدت بيمار شد و با رسيدن به گردنه و کاروانسراي گدوک، نوزاد يخ زد و مادر و ساير همسفران او را مرده پنداشتند. بنابراين او را از مادر جدا کرده و براي دفن در روز بعد، او را در کنار چارپايان شان گذاشتند. گرماي محيط موجب شد کودک مجدداً جاني بگيرد و اطرافيان را متوجه خود کند. اين داستان را رضاشاه بارها در دوران پادشاهي و هنگام ساخت راه آهن شمال براي اطرافيان از جمله محمدعلي فروغي و حسن اسفندياري نقل کرده است. رضا و مادرش در محله سنگلج در نداري و تهيدستي زندگي مي کردند. مخارج زندگي آنان تا هفت سالگي رضا برعهده سرهنگ ابوالقاسم آيرم لو بود. او در آن زمان به نام ابوالقاسم بيگ خياط قزاقخانه بود و پس از مرگ او سرتيپ نصرالله خان آيرم زندگي آنان را اداره مي کرد.
رضا به تشويق دايي خود ابوالقاسم بيگ در سال 1277 خورشيدي همراه او مامور فوج سوادکوه شد ليکن به دليل ناسازگاري با نصرالله خان ياور فوج سوادکوه از آن واحد استعفا داد و با پيوستن به کاظم آقا در فوج قزاق تا کودتاي سوم اسفند 1299 در آن واحد خدمت کرد.
رضاشاه در فوج قزاق به علت خصوصيات خاصي که داشت به سرعت ترقي کرد. او در اين واحد در نبردهاي فراواني از جمله سرکوب سالارالدوله در سال 1290 به فرماندهي فرمانفرما شرکت داشت. در سال 1299 و چندماه قبل از کودتا، رضاخان براي شرکت در سرکوبي قيام ميرزا کوچک خان جنگلي به گيلان فرستاده شد که منجر به عقب نشيني قواي قزاق به فرماندهي استاروسلسکي تا حوالي قزوين شد.
رضاخان که چندين مرتبه در سرکوب گروه هاي مختلف شرکت کرده و فرمانده بود در نهايت از قزوين به تهران روانه شد و کودتاي معروف به کودتاي سياه را شکل داد. در پي گفت وگوها و هماهنگي هاي به عمل آمده بين سيدضياءالدين طباطبايي (مدير روزنامه رعد) و رضاخان از يک سو و ژنرال آيرونسايد با رضاخان از سوي ديگر، در روز سوم اسفند سال 1299، کودتايي ترتيب داده شد. عده يي معتقدند دولت بريتانيا به منظور جلوگيري از نفوذ بلشويک ها و کنترل اوضاع ايران اين کودتاي نظامي را طرح ريزي و پشتيباني کرد. در اين جريان بسياري از درباريان بازداشت و زنداني شدند و فتح الله خان سپهدار رشتي (نخست وزير) به سفارت انگليس پناهنده شد. سرانجام احمدشاه قاجار ناچار شد رضاشاه را به فرماندهي ديويزيون قزاق و وزارت جنگ و سيدضياءالدين طباطبايي را به نخست وزيري منصوب کند. کابينه سيدضياء (معروف به کابينه صدروزه) به زودي ساقط شد و سردار سپه از احمدشاه فرمان نخست وزيري گرفت. پس از خروج احمد شاه از کشور رضاشاه برقراري يک رژيم جمهوري براي سرنگوني سلسله قاجار را پيش کشيد، اما زير فشار روحانيون و مجلس شوراي ملي و مردم از اين نيت منصرف شد. مجلس شوراي ملي در سال 1304 به پاس خدماتي که رضاشاه براي استقرار امنيت و تحکيم قدرت حکومت مرکزي انجام داده بود مقام فرماندهي کل قوا را در کنار مقام نخست وزيري به وي اعطا کرد.
پس از خروج احمدشاه قاجار از کشور، نمايندگان مجلس پنجم شوراي ملي 9 آبان 1304 ماده واحده يي را تصويب کردند که به موجب آن احمدشاه از سلطنت خلع شد و حکومت موقت به «شخص آقاي رضاخان پهلوي» سپرده و «تعيين تکليف حکومت قطعي» به مجلس موسسان واگذار شد. سپس با تشکيل مجلس موسسان در 21 آذر، سلطنت به رضاخان واگذار شد. در 24 آذر او در مجلس شوراي ملي حاضر شد و با اداي سوگند به قرآن رسماً وظايف سلطنت را بر عهده گرفت. مراسم تاج گذاري رضاشاه در 4 ارديبهشت انجام شد.
هنگامي که رضاشاه پهلوي بر مسند پادشاهي نشست، جهان در آرامش موقت پس از جنگ جهاني اول نفس مي کشيد. رضاشاه برنامه گسترده يي را براي سامان اداري و اقتصادي کشور به دست گرفت و توانست از آرامش نسبي ميان دو جنگ، حداکثر بهره برداري را برده و زيرساخت هاي کشور همچون ارتش و راه ها را به دست مستوفي الممالک نوسازي کند. همچنين آخرين آشوب ها و ناامني ها نيز توسط رضاشاه سرکوب شد و شمال شرق ايران که محل فعاليت و قيام کلنل پسيان بود، به تسخير ارتش درآمد و شهرهاي جديد (مانند بندر ترکمن و گنبد کاووس) در محل اين ناآرامي ها ساخته شد. رضاشاه در اين دوران به تقويت نفوذ و افزايش پايگاه مردمي خود، خصوصاً در ميان برخي روشنفکران پرداخت. سازمان هاي زنان (مانند جمعيت نسوان وطن خواه) آزادي فعاليت داشتند و در مقطع کوتاهي گروه هاي چپ فعاليت مي کردند. رضاشاه بعدها هيچ گاه نتوانست پايگاه مردمي خود را در اين دوران مجدداً به دست بياورد. در اواخر اين دوران بود که قانون مدني کشور به تصويب مجلس رسيد. با تصويب اين قانون، قدرت روحانيون که تا آن زمان تنها مقام قضايي کشور بودند، به چالش کشيده شد.
تنها سفر خارجي رضاشاه، سفر به ترکيه در سال 1313 بود. او در اين سفر سخت تحت تاثير همپاي ترک خود کمال آتاتورک قرار گرفت و کوشيد مانند او کشور را با قدرت اداره کند. محمدرضا پهلوي معتقد بود رضاشاه در دوره پادشاهي خود تمام امور مملکتي را در دست خود داشت و کشور را مانند يک نظامي اداره مي کرد. بسياري از مورخان عقيده دارند تغيير حکومت ايران از مشروطه به استبدادي و ديکتاتوري از حدود سال هاي 1307 به بعد، يعني نيمه دوم حکومت رضاشاه صورت پذيرفته است. اولين نشانه هاي تغيير رويه رضاشاه در سال 1305 و با ترور ناکام مدرس مشاهده شد. در ارديبهشت 1306 خودکامگي او به حدي رسيد که مستوفي الممالک ديگر ادامه کار را مفيد ندانست و در گزارشي به مهدي قلي هدايت (نخست وزير بعدي) خود را تحقير شده خواند و استعفا کرد. آزادي هايي که در جريان انقلاب مشروطه به دست آمده بود در اين دوره از بين رفت. بسياري از رقبا و مخالفان شاه زنداني و در زندان کشته شدند. در ميان مقتولان چند نفر از وزيران وي مانند تيمورتاش و برخي از روساي ايلات مانند صولت الدوله قشقايي، برخي از شعرا و اديبان مانند ميرزاده عشقي و فرخي يزدي و تعدادي از نمايندگان مجلس شوراي ملي (مانند سيدحسن مدرس و ارباب کيخسرو) نيز ديده مي شوند. برخي از وزرا و نزديکان شاه نيز (مانند علي اکبر داور وزير عدليه)از ترس اتفاقات مشابه خودکشي کردند. علاوه بر اين افراد، بايد کشتارهاي دسته جمعي عشاير کهکيلويه، قشقايي و بختياري را نيز که عمدتاً با خانواده صورت مي پذيرفت،افزود.
مجلس شوراي ملي در اين دوره جنبه نمايشي پيدا کرد و انتخابات با دستور از بالا و بر پايه فهرست هايي از نمايندگان مورد تاييد او انجام مي شد. حتي مصونيت پارلماني نمايندگان مجلس (مانند جواد امامي، اسماعيل عراقي و رضا رفيع) که همگي از هواداران قبلي رضاشاه بودند سلب شد و آنان نيز دستگير و زنداني شدند. به همين منظور زندان قصر طراحي و ساخته شد و اولين زنداني آن، سازنده آن يعني سرتيپ درگاهي بود.
در اين دوران نه تنها همه گونه فعاليت سياسي (مانند گروه 53 نفر) که حتي فعاليت هاي اجتماعي زنان نيز متوقف شد و جرايد و روزنامه ها تحت انقياد کامل درآمده يا تعطيل شدند.
با وجود اينکه رضاشاه در زمينه آزادي هاي اجتماعي ضعف بسيار داشت اما عملکرد اقتصادي چشمگيري داشته است. در مجموع کارهايي که او کرد عبارتند از؛ لغو کاپيتولاسيون، اسکان عشاير، تاسيس دادگستري، يکي کردن نيروهاي نظامي و تاسيس ارتش، تاسيس بانک ملي ايران، ساخت راه آهن سراسري ايران، جاده سازي در کشور، تاسيس خبرگزاري پارس، تاسيس دانشگاه تهران، تاسيس فرهنگستان ايران و...
در اين ميان يکي از بزرگ ترين اشتباه هاي او کشف حجاب و واقعه مسجد گوهرشاد بود. در سال 1314 همزمان با اجباري شدن کلاه شاپو براي مردان، زمزمه هاي حجاب زدايي زنان نيز بلند شد. روحانيون در مقابل اين موضوع ساکت ننشستند و به مخالفت پرداختند و آيت الله قمي بازداشت شد. به دنبال اين مساله مسجد گوهرشاد که چند روزي محل اجتماع و سخنراني عليه اسلام زدايي بود حال و هواي ديگري گرفت و اجتماعات مردمي وسيع تر و اعتراضات گسترده تر شد. به همين خاطر به شهرباني مشهد دستور داده شد وعاظ معروف را دستگير کنند. عده يي از وعاظ خراسان دستگير شدند اما روحانيون و خطبا خصوصاً شيخ محمدتقي نيشابوري معروف به بهلول در افشاي سياست اسلام زدايي رضاشاه مصمم تر شدند. سرانجام به دستور رضاشاه در روزهاي 20 و 21 تيرماه 1314 شمسي مسجد گوهرشاد که مملو از جمعيت معترض بود مورد حمله قشون قزاق قرار گرفت و به خاک و خون کشيده شد. تعدادي به شهادت رسيدند و تعداد زيادي نيز به اسارت نيروهاي قزاق در آمدند.
رضاشاه دوران پرفراز و نشيبي را براي سلطنت بر ايران گذراند و در نهايت با وقوع جنگ جهاني دوم، او که محو پيروزي هاي متحدين شده بود، روابط خود را با آلمان و ژاپن گسترش داد. ولي انگلستان (که به نفت رايگان ايران براي پيشبرد ماشين جنگي خود نياز مبرم داشت) و روسيه (که گشايش احتمالي جبهه يي ديگر در جنوب را تاب نداشت) با کمک نيروهاي امريکايي در روز سه شهريور 1320 ايران را اشغال کردند. اين اقدام با وجود بي طرفي دولت ايران در جنگ رخ داد. پس از اشغال ايران، بريتانيا پيامي به اين مضمون به رضاشاه ارسال کرد؛ «ممکن است اعليحضرت لطفاً از سلطنت کناره گيري کرده و تخت را به پسر ارشد و وليعهد واگذار نمايند؟ ما نسبت به وليعهد نظر مساعدي داريم و از سلطنتش حمايت خواهيم کرد. مبادا اعليحضرت تصور کنند که راه حل ديگري وجود دارد.»
رضاشاه سپس تحت نظر نيروهاي بريتانيايي از بندرعباس با کشتي از ايران خارج شد. ابتدا او را به سمت هند بردند. بعد به جزيره موريس منتقل شد و بالاخره در آفريقاي جنوبي در شهر ژوهانسبورگ تحت نظر قرار گرفت. رضاشاه پهلوي که به علت آب و هواي نامساعد جزيره موريس بيمار شده بود پس از مکاتبات و گفت وگوهاي طولاني با ماموران انگليسي سرانجام موفق شد از آن جزيره بدآب و هوا به شهر ژوهانسبورگ در آفريقاي جنوبي منتقل شود و تحت نظر قرار گيرد. رضاشاه پهلوي همچو فرزندش دور از وطن در روز چهار مرداد 1323 در ژوهانسبورگ درگذشت. پيکر رضاشاه پهلوي سپس به مصر منتقل و پس از تشييع با تشريفات رسمي در آنجا به امانت گذاشته شد. در ارديبهشت ماه سال 1329 پيکر موميايي شده به خاک ايران بازگردانده شد و پس از انتقال به حضرت عبدالعظيم در آرامگاهي که ويژه او بنا شده بود به خاک سپرده شد.
آخرين پادشاه
محمدرضا پهلوي آخرين پادشاه ايران، 26 دي ماه 1357 به دليل بيماري و همچنين گسترش تظاهرات خياباني وسيع مردمي عليه حکومت، ايران را ترک کرد و 5 مرداد 59 در مصر درگذشت. با پايان حکومت پهلوي بيش از 2500 سال سابقه پادشاهي نيز به پايان رسيد و ايران وارد دوران جديدي تحت عنوان جمهوري اسلامي شد.
محمدرضا پهلوي 4 آبان 1298 در تهران به دنيا آمد. پدر او رضاخان ميرپنج سوادکوهي (رضاشاه) و مادرش تاج الملوک آيرملو بود. در 1306پس از به سلطنت رسيدن پدرش به وليعهدي رسيد. تحصيل را در مدرسه نظام به همراه 20نفر از همکلاسي هاي دستچين شده آغاز کرد و از کودکي زبان فرانسوي را نزد پرستار فرانسوي اش مادام ارفع آموخت. در 12 سالگي او را براي ادامه تحصيل به سوئيس فرستادند. در سوئيس در مدارس «اکل نوول دوشي» و انستيتو لو روزه نزديک شهر لوزان تحصيل کرد.
محمدرضا پهلوي در 17سالگي از سوئيس به ايران بازگشت و در دانشکده افسري تحصيل را ادامه داد. در سال 1318 با فوزيه خواهر ملک فاروق پادشاه مصر ازدواج کرد که اين ازدواج دوام چنداني نداشت و حاصل آن دختري به نام شهناز بود. طي اين دوره از زندگي، محمدرضا به تدريج در کنار رضاشاه با فنون سلطنت و رموز سياست آشنا مي شد و جلسات روزانه منظمي ميان آنان برقرار بود.
رسيدن به سلطنت
در سوم شهريور 1320 کشور ايران به وسيله قواي سه کشور انگلستان، شوروي و امريکا اشغال شد. رضاشاه دستور مقاومت داد و فرماندهي کل قوا و مسووليت دفاع از تهران را به وليعهدش واگذار کرد. محمدعلي فروغي از جانب انگلستان قول مساعد براي حفظ مقام سلطنت در خانواده پهلوي را به رضاشاه داد و سرانجام در روز پنجم شهريور دستور عدم مقاومت به تمام واحدها ابلاغ شد. مذاکرات ميان نمايندگان اشغالگران بر سر جانشيني رضاشاه مدتي به طول انجاميد. گزينه اصلي انگليس به غير از محمدرضا، پسر محمدحسن ميرزا نوه محمدعلي شاه قاجار (ساکن انگلستان و افسر نيروي دريايي پادشاهي بريتانيا) بود. ولي در نهايت با توافق شوروي و امريکا، محمدرضا پهلوي را به جاي پدرش به سلطنت برگزيدند. رضاشاه پهلوي توسط انگلستان از سلطنت برکنار و به جزيره موريس و سپس به آفريقاي جنوبي تبعيد شد.
از زمان شروع سلطنت توسط محمدرضا پهلوي تا ترور وي در سال 1327، کشور دوره نسبتاً آزادي را تجربه کرد. طي اين دوران شاه از محبوبيت بيشتري (نسبت به سال هاي بعدي سلطنتش) نزد مردم برخوردار بود و در مجامع عمومي و بين مردم با کمترين محافظ تردد مي کرد. در بهمن 1327 ماجراي ترور شاه در دانشگاه تهران اتفاق افتاد. شاه بعدها در محافل خصوصي و به طور مبهم، رزم آرا را مسوول ترور خود معرفي مي کرد. برخي معتقدند اين ترور با توجه به تعداد گلوله هاي شليک شده (پنج گلوله) و ناموفق بودن آن و همچنين گلوله باران شدن ضارب توسط محافظان شاه پس از اتمام گلوله هايش احتمالاً توسط خود شاه تدارک ديده شده است. روايت رسمي اين بود که يک متعصب مذهبي وابسته به حزب توده مسوول ترور بوده است.
با وقوع ماجراي ترور شاه در بهمن ماه 1327 سران حزب توده دستگير يا فراري شدند و مذهبي ها اولين دوران زنداني و تبعيد خود را تجربه کردند. احزاب سياسي را به بهانه همين ترور ممنوع کردند که نتوانند به برنامه شاه براي کسب قدرت مطلقه اعتراض کنند. آنگاه حکومت نظامي برقرار شد و در دوران حکومت نظامي انتخابات مجلس موسسان دوم در سال 1328 برگزار شد. در همين سال مجلس موسسان دوم تشکيل شد. سپس اين مجلس موسسان اختيارات محمدرضا شاه را افزود و به وي حق انحلال مجلس شوراي ملي و مجلس سنا را تفويض کرد. شاه بعدها در زمان کودتاي 28 مرداد از همين اختيارات استفاده کرد. اين اولين گام شاه زير چتر حمايت انگليس و امريکا براي به دست آوردن قدرت ديکتاتوري به شمار مي رود. حتي قوام السلطنه نيز طي نامه سرگشاده يي به اين عمل اعتراض کرد و آن را دفن بقاياي مشروطيت دانست.
ملي شدن نفت
در سال هاي 1327 تا 1329 مذاکراتي بين نويل گس و عباسقلي گلشائيان، وزير دارايي انجام شد و حاصل آن قراردادي بود که به قرارداد الحاقي گس- گلشائيان معروف شد. طبق اين قرارداد، حق امتياز ايران از نفت جنوب افزايش مي يافت ولي در عين حال قرارداد اصلي يعني قرارداد 1933 تغييري نمي کرد. شاه مايل به تصويب همين قرارداد بود ولي نمايندگاني از جبهه ملي مثل حسين مکي، مظفر بقايي و ابوالحسن حائري زاده از تصويب آن جلوگيري کردند. سرانجام به جاي قرارداد گس-گلشائيان، با امضاي همه اعضاي کميسيون مخصوص نفت در مجلس شوراي ملي ايران در 17 اسفند 1329 قانون ملي شدن صنعت نفت به تصويب رسيد. مجلس سنا نيز اين قانون را در 29 اسفند 1329 تصويب کرد. به پيشنهاد جمال امامي در مجلس شوراي ملي، مصدق نخست وزير شد. قدرت شاه در دوره نخست وزيري مصدق روزبه روز کمتر شد. به خاطر محبوبيت مصدق و امر ملي شدن نفت، شاه نيز در ظاهر از او پشتيباني مي کرد ولي عملاً در برکناري او مي کوشيد. در رويداد 30 تير 1331 ارتش به طرفداران مصدق و کمونيست ها تيراندازي کرد و عده يي کشته شدند. يک سال و يک ماه بعد از واقعه 30 تير کودتاي 28 مرداد32 با طرح و حمايت مالي و اجرايي سازمان مخفي اطلاعات انگليس و سازمان اطلاعات مرکزي امريکا، عليه دولت مصدق انجام شد و با ساقط کردن دولت دکتر مصدق، محمدرضاشاه که پس از شکست کودتاي 25 مرداد به رم رفته بود به ايران بازگشت و دوران حکومت مطلقه خود را آغاز کرد. در شرايط سرکوب و خفقان پس از 28 مرداد، قرارداد کنسرسيوم تصويب شد. با پايان يافتن موقت بحث نفت، شاه با روش هاي گوناگوني مورد حمايت قرار گرفت. دولت آيزنهاور با ارسال کمک هاي مالي و نظامي حکومت او را تقويت کرد و «پيمان بغداد» ميان کشورهاي ايران، عراق، ترکيه و پاکستان منعقد شد. شاه عملاً به تدريج به تصميم گيرنده اصلي اوپک تبديل شد. پول هاي فراوان نفتي به کشور سرازير شد. با خروج انگلستان از خليج فارس جزاير سه گانه مجدداً به حاکميت ايران بازگشتند. متقابلاً بحرين (که پيش از آن عملاً تحت حاکميت ايران نبود) رسماً از ايران جدا شد. نخست وزيران اين دوره، عملاً تنها بازيچه دست شاه بودند. تاسيس سازمان اطلاعات و امنيت کشور معروف به «ساواک» با کمک امريکا و اسرائيل نقش مهمي در سرکوب ها و نيز گسترش نارضايتي داشت. دوباره انتخابات مجلس شوراي ملي، همچون دوره رضاشاه، بر اساس فهرست تاييدشده توسط شاه برگزار شد.
دو سال پس از کودتاي 28 مرداد، دانشگاه کلمبيا در نيويورک به شاه ايران دکتراي افتخاري داد و شاه از ثريا (زن دومش) که توان بچه دار شدن نداشت، جدا شد و با فرح ديبا ازدواج کرد.
انقلاب و ترک ايران
محمدرضا شاه به دنبال پيروي از سياست هاي امريکا و در راستاي مقابله با نفوذ کمونيست ها و اشاعه فرهنگ لائيک در کشور، لايحه انجمن هاي ايالتي و ولايتي را به مجلس برد و چون شرط مسلمان بودن اعضا و قيد سوگند به قرآن را در آن حذف کرده بود، با مخالفت تعدادي از علما و روحانيون قم از جمله امام خميني مواجه شد و پس از يک کشمکش دوماهه مجبور به پس گرفتن آن شد. شاه مدتي پس از اين مساله، طرح شش ماده يي موسوم به انقلاب سفيد را در ششم بهمن 41 به همه پرسي گذاشت و بعد از اين جريان مخالفت روحانيون با حکومت روزبه روز بيشتر شد و همين افزايش مخالفت ها سبب شد نيروهاي حکومتي در ابتداي سال 42 به مدرسه فيضيه قم حمله کردند و عده يي از طلاب و مردم را زخمي کردند و تعدادي هم کشته شدند. تداوم اعتراض ها و مبارزه هاي عمومي به رهبري امام خميني به دستگيري ايشان در 15 خرداد 42 منجر شد. امام پس از آزادي به مخالفت هاي خود شدت بخشيد و سخنراني و بيانيه شديداللحن ايشان درباره لايحه کاپيتولاسيون باعث تبعيدش به ترکيه و استقرار دوره جديدي از خفقان در کشور شد.
محمدرضا پهلوي براي بار دوم در 21 فروردين سال 1343 در برابر پله هاي کاخ اختصاصي مورد سوءقصد يکي از افراد گارد جاويدان قرار گرفت. اين فرد به نام «شمس آبادي» ابتدا با مسلسل به طرف شاه شليک کرد و وقتي ديد هيچ يک از گلوله هايش به شاه برخورد نکرده است، قصد داشت خشاب ديگري را به سوي او شليک کند که با دخالت دو نفر از محافظان گارد متوقف شد. محرک اصلي او فردي به نام «پرويز نيکخواه» بود که بعدها به عضويت ساواک درآمد.
با افزايش مخالفت ها، اعمال خشونت بار ساواک نيز افزايش يافت و مخالفان و مبارزان چاره يي جز مبارزه مخفيانه و زيرزميني نداشتند. در سال 57 مبارزات به اوج خود رسيد، به گونه يي که شاه در 26 دي 57 ايران را ترک کرد و در 22 بهمن 57 به صورت رسمي مردم پايان حکومت پهلوي را جشن گرفتند. شاه پس از خروج از کشور ابتدا مدتي را در مصر ماند، به اميد آنکه مجدداً به حکومت بازگردد. با شدت يافتن بيماري سرطان طحال، وي مجبور شد برخلاف تمايل دولتمردان امريکا، براي درمان پزشکي به مرکز سرطان مموريال اسلون-کترينگ در ايالات متحده امريکا برود. با بروز بحران گروگانگيري، هيچ کشوري به پناه دادن يک سلطان بي تاج و تخت علاقه نداشت. شاه پس از خروج از بيمارستان ابتدا به مرکز پزشکي ويلفورد هال در پايگاه نيروي هوايي لاکلند در تگزاس، و سپس به پاناما و مکزيک سپس از آنجا به مصر رفت. او در 61سالگي در 5 مرداد 1359 (27 ژوئيه 1980) در اثر بيماري ماکرو گلوبولينمي والدنشتروم در مصر درگذشت. جسد وي در مسجد الرفاعي مصر دفن شده است.
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)