به همراه چند تن از دوستان دانشجو مسئول هدایت آتش یکی از گردانهای عملیاتی بودیم و به خاطر جلسه هماهنگی تطبیق آتش یگانهای درگیر عملیات آن روزها در داخل خاک عراق به قرارگاه نجف اشرف رفتیم ! فرمانده وقت قرارگاه برادر شوشتری بود، مردی بسیار آرام، متین و استوار! بر خلاف سایر فرماندهانی که میدیدم و معمولا در حال حرکت و عجله حرف میزدند، برنامه میریختند و دستور میدادند، خیلی آرام احوال پرسی میکرد و سخن میگفت. مسئولیت تمام عملیات و هماهنگی لشگرها و گردان های مستقل اعم از پیاده و زرهی در آن عملیات با او بود! آنجا قالیباف، سلیمانی ، اسدی و مرتضی قربانی را هم دیدم که رفت و آمد می کردند و آماده عملیات میشدند. با ما هم احوال پرسی کرد و چند جمله گفت و رفت. از جمله اینکه گفت: "گلوله توپ و خمپاره کم داریم! حتی یک گلوله هم نباید هدر رود. در این یکی دو روز هر چه میتوانید نیروهایتان را بیشتر کنید. در این مناطق کوهستانی، خمپاره ها و توپها باید جای نیروها عمل کنند! در محاسبه ها دقت کنید ، یادتان باشد 4= 2×2، در هیچ محاسبه ای نباید اشتباه داشته باشید."
دو سه روز بعد مجددا به قرارگاه رفتیم و این بار به خاطر پاسخگویی به کتک کاری برخی از سربازان و بسیجیان گردان ما با فرماندهانی که نامشان را در بالا آوردم. در یک سوء تفاهم دوستان ما که فرماندهان لشگرها را نمیشناختند با آنها به جر و بحث پرداخته بودند . من به همراه فرمانده گردان برای رفع و رجوع رفتیم.
انتظار برخورد تند سردار شوشتری را داشتیم ، به محض سلام و علیک شروع کرد به قاه قاه خندیدن! و به فرمانده گردان ما ، که امروز یکی از فرماندهان مناطق غرب کشور است گفت : گردان تشکیل داده ای یا تیم کاراته ؟! به جای بروس لی ، ناصر لی تربیت کردهای(ناصر نام یکی از دوستان در گردان بود که ورزشهای رزمی کار کرده بود) خلاصه با معذرت خواهی گذشت. دیگر برادر شوشتری را ندیدم تا سال 78!
سال 78 من استاندار کردستان بودم که سردار نورعلی شوشتری به فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) منصوب شد. او جایگزین سردار احمد کاظمی شد که به فرماندهی نیروی هوائی سپاه منصوب و در آنجا به همراه دوست خوب دیگرم سردار حنیف شاهمرادی به شهادت رسید.
قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) مسئولیت مناطق شمال غرب کشور (آذربایجان غربی ، کردستان) را به عهده دارد. اگرچه مقر قرارگاه در ارومیه است ، هفته بعد از انتصاب ، سردار به کردستان آمد و در استانداری همدیگر را دیدیم . همان برادر شوشتری بود! هیچ فرقی نکرده بود! همان آرامش و طمأنینه! به او گفتم که زیر دستش بودهام و او فرماندهام و هنوز هم باید مرا همان بسیجی زیر دست خود حساب کند! و داستان ناصر لی! را برایش بازگو کردم . به یاد آورد و کلی خندید! از همان جا به مرتضی قربانی زنگ زد و خاطره را یادآور شد !دو هفته بعد به قرارگاه رفتم تا به اصطلاح سیاست و امنیت را با هم هماهنگ کنیم! دیدگاهی باز داشت و دغدغهاش توسعه و عمران و آبادانی بود! تا روزی که من در کردستان بودم و او فرمانده قرارگاه، دست در دست هم کار پیش میرفت.
سال 80 من از کردستان آمدم و دیگر او را ندیدم ، تا اینکه اوایل امسال شنیدم که مسئولیت سیستان و بلوچستان به او سپرده شده است. خوشحال شدم و به برخی از دوستان بلوچ سفارش دادم که وضعیت قطعا بهتر از گذشته خواهد شد و کمی از خصوصیات سردار شوشتری گفتم.
دیروز که خبر را شنیدم، نمی دانستم چه بگویم! تلویزیون کلیپی پخش می کرد که یادآور خاطره شهدا و جنگ بود که عکس شوشتری هم به آنها اضافه شده بود. او هم رفت! دوستان دیدند که اشک هایم چگونه سرازیر بود!
اما هموطنان بلوچ که می دانند چقدر دلم برایشان می تپد! خوب آگاهند که آنچه اتفاق افتاده است با هدف یاری آنان و در جهت منافع آنان نبوده است! تروریستها ممکن است با پول خارجی چند جوان را فریفته باشند تا از آنان سوءاستفاده کنند، اما بزرگان بلوچ اعم از قبایل ، مولوی ها و روشنفکران و همچنین عامه مردم بلوچ می دانند که تروریستها چه خطراتی را متوجه آنان کرده اند! و راه صلاح و پیشرفت و عمران بلوچستان در آرامش است و دست در دست هم نهادن!
شهادت سرداران سپاه و بزرگان و مردم بلوچستان را به همه ملت ایران ، خانواده شهداء و مخصوصا به برادر بزرگوارم حجه الاسلام و المسلمین شوشتری تبریک و تسلیت می گویم!
26/7/88
منبع: نوروز
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)