نزدیك به سی واندی سال پیش دكتر شریعتی، داستان راستان حسن و محبوبه را راوی بود، داستانی كه به مانند افسانه بود هرچند نبود، بلكه حماسه بود. حسن و محبوبه برای آزادی، راه شهادت را انتخاب كرده بودند، زوجی كه خطبه عقد آنها توسط دكتر خوانده شد و در آن روز زمزمه عشقشان مبارزه برای آزادی بود.
داستان حسن و محبوبه ما در آن روزگاران رنگ سرخ شهادت داشت و داستان حسن و محبوبه حال ما داستان سبز زندگی انسانهایی است كه سلاح آنها قلم است و با دستان گره كرده خود حق وحقیقت را طلب میكنند، داستان حسن و محبوبه ما داستان زندگی است، داستان باهم بودن است، داستان نیست یك حقیقت است.
امروز بازیگر نقش حسن و محبوبه، حجت و نفیسه عزیزمان هستند، آنانی كه سالها است كه سبزند و پیوند مشتركشان نیز به رنگ سبز بود. حجت شریفی این جوان شیرازی، شیرین بیان وخوش لباس، این انسان پر شور پرآوازه، به یاد دارم كه در زمان بازداشتش در سال 82، 1500 نخبه علمی والمپیادی نامه به رییس جمهور وقت نوشتند وخواستار رهاییاش از بند شدند.
او درد مند است، درد من، تو و ما و این مردم به همین بود كه در شرایط سخت كه نفسی نبود و به قول محبوبه حقیقی آهی نبود وهمه خاموش بودند او میدرخشید. در بحران دانشجویی سال 82 به عنوان سخنگوی كمیته پیگیری وضعیت دانشجویان در بند فعال بود كه پس از خروج از محل كنفراس مطبوعاتی بازداشت شد.
آزاد اندیش است و جستجوگر در این یك سال واندی گذشته اندیشه خود را مظروف هیچ ظرفی نكرد و عضو هیچ حزب و گروهی نبود وتمام تلاش او سبز شدن دوباره ایران و ایرانی بود. در مدار قانون سبز بود. او رییس ستاد 88 شهر تهران بود، در کوران انتخابات و هیجانات هرگز از مشی خود خارج نشد و همگان را به تدبر و تعقل و عمل سبز همراه با خلاق فرا میخواند. كوله باری از تجربه داشت و میدانست به بهانه امنیت امكان سركوب هر جنبشی هست. او 18 تیر 78 را درك كرده بود.
روشنفكری همه جانبه است به همین دلیل بود كه حسن و محبوبه داستان ما زندگی شیرینی دارند و زندگی ایشان الگویی برای زندگیهای بیهویت امروز است. نفیسه زارع كهن این روزنامهنگار خوشقلم، فرزند سردار شهید زارع كهن كه مانند پدرش هرگز به دنبال اسم و رسم نبود هرچند هر دو بسیار خوشنام هستند - پدری كه شیمیایی بود و در درد بی خبری من و تو به شهادت رسید - نفیسه دوست همه و دشمن هیچكس بود، دوست مادری كه چشم انتظار فرزند در بندش بود، دوست دختركی كه بر مزار پدر شهیدش میگریست، دوست آن پسر بچه كه در خیابان دست فروشی میكرد، دوست غمها شادی و لبخندها به یادم ندارم كه دشمنی داشته باشد.
او نویسنده روزمرگیهای زندگی بود، او لحظهنگار درد مادرانی چون مادر ندا بود، به یاد روزنونشتهایی که مینوشتی و میگفتی غم گنجی زندانی خواب را از من ربوده و به یاد گریستن تو وحجت برای ندا و ... من نیز از غم حصر تو و حجت گریستم به بیگناهیتان گریستم و یاد این بخش از شعر حافظ كه علاقه داشتی افتادم كه:
خدا گواه كه هرجا هست با اویم
به امید رسیدن روزی كه دست در دست حجت شاهد لبخند همیشگیتان باشم.
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)