این دیگر یك شوخی نیست؛ برای تو مینویسم به پاس همه نگفتنها و ندیدنهایی كه چند سالی بود میان من و تو پر شده بود از بزرگی.
بهمن**! یادم میآید سری داشتی پر شور و چشمانی كه وقتی تلخ میشد، تلخی تا عمق وجودم را تلخ میكرد. قهر میكردی عین كودكانی كه از كودكی خسته شدهاند و بی خبر از سیاهی روزهای بزرگی، روی پنجه میشوند تا دیگر كودك نباشند. اما در همان هیاهوی حضور كودكی، آسمان را به یاری می طلبیدی تا از تمام لحظات دنیا، تاریكی پر بكشد و نور به اندازه روشنایی آسمان روی زمین پهن شود.
ای كاش این نوشته را میخواندی! تو خوب میدانی كه چه می گویم بهمن. دوست داشتم همین لحظه در كنار من بودی و دوباره كودك میشدی و دوباره قهر میكردی و دوباره پلههای روزنامه را دوتا یكی بالا میرفتی و دوباره میگفتی همین روزها باران میآید و تمام بدیها را آب با خود میبرد و دوباره صدایت بلند میشد و دوباره از تو پر از خشم میشدم و دوباره در اوج كودكیت میگفتی در كنار همین لحظات گمشده، كودكان زیادی در گوشه شهر گرسنگی را حلقه زدهاند و چشمانت در سكوت فرو میرفت. درست مثل زمانی كه كودكیهای خود را برای ما هجی میكردی.
تو از نواحی طبیعت آمده ای و هنوز بوی باران و اقاقی و توفان دوره گرد بیابان و چادرهای سیاهی را میدهی كه كوچ، همه گرمای آنان است. هر وقت از تو میپرسیدم كه غرق در چه رویایی شدهای و گمانت به كجا پرواز كرده است؛ میگفتی كه میخواهم همین لحظه، بار چادرهای سیاه را در بیابان به شانه بگیرم و یكبار دیگر كوچ را زندگی كنم؛ آن هم جایی كه رودخانه دارد و پیرمردهای چپق به دستش آنقدرعاشق علفهای بیابان شدهاند كه آواز نیمههای شبشان، تو را با خود میبرد به جایی كه دیگر پرسش و پرسشگری را تاوان به زندان نمیدهند.
میدانی! چند سالی میشود كه تو سایههای روبروی مرا رج نزدهای و من نیز سایههای روبروی تورا. حالا میخواهم پر كنم تمام نبودنهایت را. دلم گرفته است و نقش تو و نقش سایر یاران در بند، هوای حوصلهام را بارانی كرده است. بارها با خود عهد بستیم كه وقتی پرسش را به تازیانه میبندند، روزنامه و روزنامه نگاری را ترك كنیم و در جایی گمشده از شهر سر در بالین فراموشی فرو بریم.
تو با تمام وجودت میگفتی: این آخرین روزنامهایست كه عاشقانههای مرا به كلمه تبدیل كرده است ولی باز دوباره تو بودی و من بودم و ما بودیم و روزنامهای كه تازه از راه میرسید تا با دلهره، وصفی كوچك از تمنای دگرگونه بودن و باور به انسان را تجلی بخشد. دلخوش بودیم و دلخوش میكردیم به همان سادگی و كوچكی روزنامههایی كه تازیانه امانشان را در گلو خفه میكرد.
میگفتیم شاید این بار، باد تمام رویاهای ما را روی زمین پهن كند و دیگرظلم، طنابی نشود بر گلوی انسان كه باید باور كنی ابهت زور را كه میتواند حتی سایه تمام ایستادگیهای عالم را زانو بر زمین زند. روزگار سختی بود، اما اشاره آن سختیها كلامی شده است كه اكنون بزمی از رهایی را در دل كوچههای شهر پهن كرده است. تو حتما سایههای این بزم را از پشت دیوارهای سیمانی میبینی؛ تویی كه امروز در زندان به آفتاب اندیشه میكنی و در كنار زید آبادی، سعید لیلاز، رضا نوربخش، مسعود باستانی و دیگر كسانی كه روزنامهنگاری شد آفت روزگارشان، این شك را رنگ یقین میزنید كه باید نوشت و باید اِستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد.
این رسم روزگار ما شده است. رسمی كه از اینجا میتوان خط آن را در سیمای تو دید و نشانهاش را در خندههای خسته سعید لیلاز جستجو كرد و ابهتش را در كودكی سخت و بزرگی پر درد احمد زیدآبادی به تماشا نشست.
برای همین این دیگر یك شوخی نیست؛ برای تو مینویسم به پاس همه نگفتنها و ندیدنهایی كه چند سالی بود میان من و تو پر شده بود از بزرگی. اما روزگار ما سبز شده است و یاد تو هم در اینجا سبز ایستاده است و میدرخشد. پس سبز بمان بهمن تا همیشه تجربه همیشگی ما باشی.همین.
*علی دهقان، روزنامهنگار اقتصادی در تعدادی از روزنامههای اصلاحطلب که یکی پس از دیگری در محاق توقیف رفتند.
* *بهمن احمدی امویی ،روزنامه نگار از سی ام خرداد ماه امسال در بازداشت به سر می برد.
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)