آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

8:54 صبح پنج‌شنبه، 7 آبان 1388

یادداشت وارده

ما و سرمستی این «پیروزی»

ثمینا رستگاری

"امروز 5 آبان است، بسیاری از اصلاح‌طلبان در زندانند، از زیدآبادی و عبدالله مومنی خبری نیست، بهزاد نبوی در بیمارستان زندانی است، قرار بازداشت قوچانی دوماه دیگر تمدید شده، دانشجویان بسیاری از تحصیل محروم شده‌اند و ما روزنامه‌نگاران از داشتن تریبونی از جنس کاغذ و روزنامه محرومیم، اما با همه اینها لحظه‌ای احساس شکست در دل‌های ما رخنه نکرده‌است؛ چرا؟"


کافیست روزها و سال‌های پیش از انتخابات را به یاد آوریم آن روزهایی که تا چشم کار می‌کرد خبری از امید نبود‌. برای نسل ما که انقلاب برایمان داستان شده بود و شکست اصلاحات دلیل همه تلخ‌اندیشی‌هایمان‌. ما که در جوانی پیر شده بودیم و امیدواری سال‌خوردگان حیرتزده‌مان می‌کرد، ما که در حصارهای تنهایی خودمان محبوس بودیم و حافظه‌مان پر بود از یک تاریخ کمر راست‌کردن و در هم شکسته‌شدن‌. ما" نمی‌توانستیم" امیدوار باشیم،  حتی ما که تحریم را وداع کرده و از میر‌حسین حمایت می‌کردیم‌‌.

حمایت ما از او هیچگاه تمام قد نبود، در تحریریه‌های موقتمان همیشه موقع استدلال کردن جملاتمان اینگونه تمام میشد جنگ است دیگر آقا! فرصتی نیست باید برویم و رای بدهیم و انتقادهایمان را به فردای روز پیروزی موکول کنیم. شاخک‌های حسمان چیزی را احساس می‌کرد، اما نمی‌دانستیم چه چیز را. تا آن روز باشکوه زنجیر سبز از راه‌آهن تا تجریش که با چشمانی پر از حیرت از میان مردم سبز گذشتیم و ایمان آوردیم به پیروزی، که پیروزی برای ما بازگشت امید به دل‌های‌مان بود. آن روز سبز وقتی پسری که «پرچم ایران»، نشان غیر بودنش شده بود، به همراهش گفت «دلشان خوش است»، به او لبخند زدیم، وقتی زنی با پوزخند گفت «چیز» با او مزاح کردیم و گفتیم «چیز در برابر ناچیز».

در آن روز سبز ما پیروزی را احساس کردیم و تا امروز این حس شیرین در دل ما نخشکیده است. روز انتخابات تا صبح در تحریریه روزنامه‌ای نشستیم که سردبیرش الان 2 ماه است که در زندان است، تا صبح لحظه به لحظه کامران دانشجو را دیدیم‌. که بی‌آنکه به دوربین نگاه کند خبر از آرای بالای احمدی‌نژاد می‌داد. اما مگر عدد و رقم‌های او می‌توانست ما را نا امید کند؟ چیزی در دل ما بیدار شده بود که آمار و ریاضیات نمی‌توانست آن را بخواباند.

آن شب بالاخره تمام شد، صبح به خیابان رفتیم با دستبندی سبز. مردی جوان به سبزی دستان و چشمان پر از پرسش ما نگاه کرد و گفت: "چکار می‌توانیم بکنیم؟" این تنها سوال آن مرد جوان نبود، از میدان ولی‌عصر تا فاطمی مردم ایستاده بودند، بی‌هیچ حرف و کلامی، اما فریادی در هوا موج میزد، فریادی که آن‌ها هم می‌شنیدند. به همین دلیل هلمان می‌دادند و با باتوم تهدیدمان می‌کردند. جلوی وزارت کشور رفتیم، همانجا که رای‌هایمان را به امانت سپرده بودیم، با بلوک‌های سیمانی خیابان را بسته بودند، آنهم نه امروز که از همان شب قبل؛ «چرا؟»

به مرد باتوم به‌دستی گفتیم: "مگر 24 میلیون رای نیاورده‌ای؟ سرت را بالا بگیر و با غرور شادمانی کن، چرا کتک میزنی؟" در چشمانش به دنبال حسی از آشنایی گشتیم، اما باتوم در دست او بود و حق در کلام ما. به روزنامه برگشتیم، شکست باورمان نمی‌شد، ناگهان بیانیه‌ای متولد شد، بیانیه شماره یک. میرحسین گفته بود: «تسلیم این شعبده بازی نمی‌شوم»، از همان روز با قامتی راست و پر غرور هوادارش شدیم. از آن روز صحنه نبرد آراسته شده میان "ما" و "آن‌ها".

"آنها" که سالیان سال زیر پوست این شهر مفت و مجانی رشد کردند برای چنین روزی، آن‌ها زدند ولی ما ایستادیم؛ همچون کسانی که می‌خواهند با کتک از خانه خودشان بیرونشان کنند به زمین زیر پایمان می‌خکوب شدیم. آن دوشنبه بزرگ فهمیدیم که «ما بیشماریم»، آن روز بزرگ ما یکدیگر را پیدا کرده بودیم، دیواری ستبر فرو ریخته بود و ما خویشاوندان گم کرده‌مان را پس از سال‌ها پیدا کردیم. آن لحظات بی‌دریغ، تا پایان عمر لبریزمان کرد.

دستان‌هم را گرفتیم و از خیابان‌هایی که تا دیروز تک و تنها و تلخ و ناامید از آن‌ها رد می‌شدیم گذشتیم و سرود زندگی خواندیم. پیرزن و پیرمرد، لنگ‌لنگان با ما بود، تا جوان‌هایی که تا دیروز در معادلات هیچ سیاستمدار و متفکری جایی نداشتند. آن روز که با غرور فریاد زدیم «ایرانی می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد»؛ ایران در وجود تک تک ما معنای تازه‌ای گرفت. ایران سرزمین «ما» بود و می‌خواستیم «پرچمش راپس بگیریم». تمام لحظه‌های حماسی دنیا در برابر احساس ما رنگ باخت.

ما ایرانیان آزاده‌ای که دیگر نمی‌خواستیم ذلت را بپذیریم، به حرکت در آمدیم «ما با هم ماندیم و نترسیدیم»،  از کتک خوردن و از مردن نترسیدیم. ما که جنگ را در پناهگاه‌های مدرسه‌مان گذرانده بودیم و با عروسک‌های پارچه‌ای آواره این شهر و آن شهر شده بودیم، اینک در خود میدا‌ن نبرد آماده مردن بودیم. اینبار اما آن‌ها که می‌کشتند «همزبان ما» بودند! با هیچ حرف و کلامی نمی‌توانستیم آن‌ها را از پس آن همه کلاه خود و سپر مخاطب قرار دهیم، اما سلاح ما چه بود؟

لحظه‌ای نخواستیم که آن‌ها نباشند، لحظه‌ای فکر انتقام در دل ما جوانه نزد‌، ما راه می‌رفتیم تا بودنمان را ببینند، تا حرمت زیرپا گذاشته‌شده‌‌مان را احیا کنیم. پس بی‌حرمتی برای‌مان معنایی نداشت‌، نفرت در هیچ کدام از شعارهای‌مان نبود، تمامی حق در کف ما بود، نفرت به چه کارمان می‌امد؟ شب که به خانه رسیدیم، صدا‌و‌‌سیما اغتشاشگر و آشوبگرمان خواند و تمامی خرابی «آن‌ها» را یکجا به اسم ما سند زد و آن‌همه راستی را ندید.

فردایش به روزنامه آمدند و دوستانمان را بردند، در دادگاه نشاندند، تا خود را و ما را و سبز بودن را انکار کنند؛ اما مگر می‌شود؟ این جنگل سبز به حرکت در آمده و با هیچ سحری نمی‌ایستد، میر‌حسین با ماست، تا آن‌سوی فرداها را ببیند و بگوید: «ملت شریف ایران باطل رفتنی است، مواظب باشید هنگام رفتن به کاشانه شما آسیب نزنند». کروبی هم با ماست و شجاعانه ایستاده است.

سروش مولانایش را در فراز قله‌ها ترک کرد و اینبار با بابا‌طاهر عریان هم کلام شد «مکن کاری که در دنیا رنجت آیو» او هم دیگر گونه سروشی شد که که دیگر هیچ کس برای نادیده گرفتنش یاد انقلاب‌فرهنگی نمی‌افتد. خاتمی تمام 8 سال مدارایش را جبران کرد و گفت این‌ها از جایگاه فاشیسم، لیبرالیسم را نقد می‌کنند. هاشمی برای نسل ما اعاده حیثیت شد، او آن روز نماز جمعه، هاشمی نسل ما بود. سید حسن، بالاخره خمینی شد، همان خمینی 42، او هم کنار ما ایستاد. حال خودتان بگویید در این نبرد نابرابر پیروزی با کیست؟

در یک سو راستی و آزادگی ایستاده و در آن سو پلشتی و دروغ و جنایت و تجاوز. اگر در این لحظه از تاریخ گلوله بتواند فریاد ما را خاموش کند، آیا هیچ گاه حقیقت کمر راست خواهد کرد؟ اینک، همین امروز که ما ایستاده‌ایم، همین امروز که دوستانمان در زندانند و امید آزادی‌شان نمی‌رود، همین امروز که ما روزنامه‌ای برای نوشتن نداریم، همین امروز که از تمامی تریبون‌ها صدای خون و تهدید می‌آید. آری همین امروز ما پیروزیم!

حتی اگر میر‌حسین رییس‌جمهور می‌شد اینقدر حس پیروزی در دلمان نبود‌. ما توانستیم نشان دهیم که هستیم و در سرزمین‌مان حق حیات، حق بودن و حق تعیین سرنوشتمان را داریم. ما توانستیم نشان دهیم که ایرانی بودن ما مقدم بر تمام ایدیولوژی‌های آن‌هاست، ما مالک این خاکیم نه 30 سال، که هزاران سال است که چنینیم. در تمام این مدت ما را با برچسب‌های مختلف در خانه نشاندند،  اما حالا ما بیرون آمده‌ایم، این دستاورد کمیست؟

اینکه ما انقلابی کردیم به آبرومندی خود انسانیت؟ اینکه گفتیم در پیروزی ما هیچ کس شکست نمی‌خورد، اینکه توانستیم ناچیز بودن آن‌ها را هم به رسمیت بشناسیم و خواهان حذفش نباشیم. امروز که دیگر 18 تیر 78 نیست، این روزها همه خرداد 88 است. امروز دنیا مردمی را دیده که در زمانه مرگ آرمان‌ها برای آزادی مبارزه می‌کند و چه ابلهانه افتخار سبز بودن را میان سفارتخانه‌های آن‌ها تقسیم کردند و رورتی و هابرماس و ماکس وبر را را در دادگاه نشاندند و مدال افتخار سبز بودن بر شانه‌های آن‌ها آویختند.

چه کسی جز این‌ها می‌توانست نام حزب توده و انجمن پادشاهی را احیا کند! در زمانه‌ای که آن‌ها نیز مرگ خود را باور کرده بودند. در تمام این 4 ماه در کار جعل منتقدان تقلبی بوده‌اند تا جا‌ی اصلاح‌طلبان زندانی خالی نماند. توکلی آمد و نشد، مطهری خواست و نشد، باهنر خیز برداشت و افتاد و امروز با گذشت 4 ماه دیگر برفی نمانده تا برای ندیدن ما سر خود را در آن فرو کنند.

امروز مبارزه بخشی از زیست مردم شده، در خانه، خیابان، پشت بام. امروز هیچ بی‌راهه‌‌ای پیدا نمی‌شود تا راه خود را به سمتش کج کنند، برای هر عبوری مانعی هست به بزرگی ایران و به سبزی ایرانیان. این‌ها همه برای نسل ما پیروزی است،  مهم نیست فردا چه خواهند کرد‌. آرمان و اندیشه‌های ما در غالب تنگ مفاهیم کهن چپ و راست، اصلاح‌طلب و اصولگرا نمی‌گنجد. ما سیاست را از نو خلق کردیم. ما امروز دیگر آن جوان‌های تلخ‌اندیش نیستیم، امروز تمام آنچه که میان ما مرزی بود در هم شکسته و «ما همه با هم هستیم» پس شکست برای ما مفهومی ندارد.

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه