آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

7:19 عصر یک‌شنبه، 3 آبان 1388

نوشته فاطمه ستوده، همسر علی پیرحسین‌لو برای محبوبه حقیقی

"دوره می‌کنم خاطره‌هایم را مدام. یاران من به بند. خدایا… به کی بگویم درد را، که به جز تو نمی‌توان؟!"


یعنی محبوبه هم حالا در همان بند است؟! توی سلول انفرادی؟! محبوبه که تنها نیست. دارد کمیل می‌خواند. دارد عرفه می‌خواند. وای... عرفه... یادت هست محبوبه؟ چند روزی بود آزاد شده بودم که زنگ زدی. پای تلفن گریه کردیم هردو. گفتم: «نمی‌دانی محبوبه. نمی‌دانی آدم چه حالی پیدا می‌کند توی همان سلول کوچک. نمی‌دانی چه می‌چسبد خواندن عرفه‌ی بی‌وقت...»

و ذهنم پرکشید به عرفه خواندنمان در حسینیه‌ی ارشاد. حالا ذهنم می‌رود دور و دورتر. نشسته بودم گوشه‌ای. شال قرمزم دور گردنم بود. از در آمدی تو. نشستی کنارم، و عرفه خواندیم و خواندیم و اشک روی اشک آمد. علی هم بود آن روز. تازه عشق داشت می‌آمد. شب که رسیدم خانه، توی دفتر خاطراتم نوشتم: «...روز عجیبی بود. پر از رمز، و من مدام در حال رمزگشایی بودم. عرفه شاعرانه است. حسینیه‌ی ارشاد هم به آدم آرامش می‌دهد. کاشی‌های سبز و آبی‌اش، فرش‌های سبزش. آدم‌ها دور تا دور نشسته بودند، من هم گوشه‌ای. یاران در حلقه بودند... خواندیم و پا‌به‌پای هم رفتیم جلو. بعدش نماز جماعت بود. با هم خواندیم. حالی معنوی بود. چای بعدش مثل مائده‌ی بهشتی بود. خدایا، یعنی تو در آن دمیده بودی؟!»

ذهنم می‌رود دورتر. توی جلسه‌ی هفتگی اعضای تحریریه، قرار شد پرونده درباره‌ی جنگ هشت‌ساله باشد. فریدون عموزاده همیشه این پرونده‌ها را می‌سپرد به تو. مسئول پرونده تو شدی محبوبه. عموزاده به من گفت تو درباره‌ی شهید بروجردی بنویس، به‌خاطر آشنایی پدرت. آن روزها حال روحی‌ام خوب نبود. محبوبه، بهم گفتی: «باید بنویسی.» هیچ‌وقت نشد جواب سربالا بهت بدهم نامرد! دقیقه‌ی نود مطلب را رساندم دستت. تیتر زده بودم: «این‌جا غروب، بزرگراه شهید همت» تیتر مطلب تو بود «پرده‌نشینان عشق». درباره‌ی همسران شهدا نوشته بودی، و من درباره‌ی شهید بروجردی، شهید باکری، و شهید همت و چشم‌های سبز روشنش. یادت هست محبوبه؟ یادت هست شلمچه رفتنت را و حس روحانی‌ات را و خاطره‌هایت و اشک‌های مشترکمان را؟!

ذهنم مغشوش است. خاطره‌ها را پس‌و‌پیش می‌کنم هی. یادت هست گفتم بیا، کارَت دارم. دستت را گرفتم و بدوبدو رفتیم آن اتاق کوچک طبقه‌ی بالای تحریریه. ساختمان آن روزهای مجله و پله‌های پیچ‌در‌پیچش شکل خانه‌ی پیرزن‌های اخمو و بداخلاق بود. اتاقه کم‌نور بود. تا نشستیم، گفتم: «می‌خواهم باهات حرف بزنم.» زل زدی توی چشم‌هایم، گفتی: «وای، عشق؟!» سرم را تکان دادم که یعنی آره. گفتی: «علی؟!» خشکم زد محبوبه. هیچ‌کس نمی‌دانست. هیچ‌کس. گفتم از کجا می‌دانی؟ گفتی: «از چشم‌هایت...» برایت گفتم از خوابم. گفتم: «همان روزهای اول آشنایی‌ام با علی، خواب دیده‌ام با جمعی از بچه‌های سیاسی رفته‌ایم کوه.

پایم گیر کرده به قلوه‌سنگی و داشتم از کوه می‌افتادم پایین که علی دستم را گرفت. علی نجاتم داد. یعنی چی محبوبه؟!» و باز گریه کردیم هردو. تو دوست مشترک من و علی بودی خب. برایم حرف زدی و حرف زدی. از عشق و آرمان و ایمان حرف زدیم، با بغض و امیدواری. غروب شده بود و عین خیالمان نبود. بعدترش که داشتیم خداحافظی می‌کردیم، توی راهروی پیچ‌در‌پیچ، یواشکی توی گوشم گفتی: «می‌دانی، وقتی آدم‌ها عاشقند، یعنی اتفاقی توی طبیعتِ خدا افتاده است.» و شکلاتی بهم دادی که بخورمش، که تبرک است. از ساختمان زدم بیرون و تمام خیابان ویلا قدم‌هایم را آهسته کردم و ریزریز آواز خواندم. رسیدم خانه و این را نوشتم و پیشکش کردمش به تو.

محبوبه، من و تو، بیشتر از این‌که با هم خندیده باشیم، با هم اشک ریخته‌ایم. خودت خوب می‌دانی این اشک‌ها چقدر سُکرآورند. من برایت نگران نیستم. نگران تنهایی‌ات نیستم. یک قرآن داشته باشی آن‌جا، بس‌ات است. مفاتیح هم بدهند بهت، عیشت کامل می‌شود دختر. خوب می‌دانم.

اما، دلم گرفته خدایا... یاران من به بند...

منبع: وبلاگ ابر آبی

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه