یکشنبه صبح، گفتند بلند شو وسایلت را جمع کن.
-کجا میبریدَم؟!
-یک سلول دیگر.
سلول شمارهی ۱۳. چهارپنجتا پتویم را پهن کردم روی موکت سلول جدید. این بود تمام وسایلم، با یک مسواک و خمیردندان و حوله و قرآنم. عید شده بود ظاهرا. مفاتیح هم همان روز دادند بهم
از سلول شمارهی ۱۴ صدای برنامهی کودک میآمد. پس آنجا چند نفر توی سلول هستند که تلویزیون هم دارند. این بار سلولم بزرگتر بود. یخچال هم داشت. زندانبان گفت زمینِ زیر یخچال را جارو بکش، یخچاله را بزن به برق. گفتم نمیخواهم. میخواستم یخچال خالی را چه کنم؟!
سلوله بزرگ بود. میشد راه رفت. میشد ورزش کرد. میشد آواز خواند. آنها که نمیدانستند، نمیدانستند این هفتهشتمتر سلول دنیایی است. دنیایی که هیچکس در خلوتش راه ندارد.
بلند شدم قدم زدن. یاد خاطرات بهزاد نبوی از زندان افتاده بودم. میدانستم نباید یکجا بنشینم، وگرنه میپوسم. بهزاد گفته بود روزی چند ساعت در سلول راه میرفته؟! نیمساعتش را که میتوانم من. راه بیفت.
هنوز یک ساعت از وارد شدنم به سلول جدیده نگذشته بود که فهمیدم نفر قبلی این سلول شیوا نظرآهاری با یکی دو نفر دیگر بوده است. شیوا روی دیوار تاریخ روز قبل را زده بود. حدس زدم دیروزش یا آزاد شده یا سلولش را عوض کردهاند.
گوشهی دیگری روی دیوار، شادی صدر نوشته بود: «امروز دوازدهمین روز است…» بعدش تاریخ زده بود. خدایا، پس فاطمه هم میتواند؟!
شادی گوشهی دیگری نوشته بود: «ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد… در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد…» زیرش هم نوشته بود: «حسین! یادته همیشه اینو میخوندی؟!» خنده نشست گوشهی لبهایم. حالا شادی یک گوشهی دیگر دنیاست… و چرخ میخورَد زیر آسمان آبی.
سلول شمارهی ۱۳ دو پنجرهی کوچک داشت، تقریبا چسبیده به آن بالا، نزدیکی سقف. آسمان از پشت پنجره از همیشه آبیتر بود. مثل آسمان اردیبهشت. مثل آسمان روزهای عاشقی. آبیِآبی. یک برگ خشک آمده بود و نشسته بود پشت پنجره. ننشسته بود که. گیر کرده بود میان شیارها. آن یک برگ همدم روزهای تاریک و روشن بود. یک برگ سبز زیبا و خشکشدهی دیگر هم میان قرآنی بود که بهم داده بودند. روی سورهی یاسین. دو برگ خشک و زیبا، یکی زرد و پاییزی، اسیر شیار پنجرهی سلول شمارهی ۱۳، و یک برگ سبز و نورانی، معجزهی سورهی یاسین. خواندم: «من چه سبزم امروز.»
برگرفته از وبلاگ ابرآبی
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)