آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

6:25 عصر دوشنبه، 27 مهر 1388

دو دل‌نوشته از فاطمه ستوده برای همسر دربندش علی پیرحسینلو

دو دل‌نوشته زیر را فاطمه ستوده برای همسر دربندش علی پیرحسینلو نوشته است:


دل‌نوشته اول:

عزیزِ فاطمه!
آن‌وقت‌ها که من دل بسته بودم به این جمله‌ها، نمی‌دانستم چندسال بعدترش کسی می‌آید توی زندگی‌ام که او هم ازقضا دل در گروی همین چندتا جمله دارد.

سال ۸۱ بود که «غیرمنتظره»ی بوبن را خریدم. راستش، اول طرح جلدش گرفت من را و بعد، از همین چندتا جمله‌ی پشت جلد خوشم آمد که خریدمش:

«من از وقتی تو نوشته‌هایم را می‌خوانی، می‌نویسم.
از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامه‌ای که نمی‌دانستم مفهومش چیست.
نامه‌ای که معنایش را تنها در چشمان تو می‌یافتم.
…کلمه‌ها از زندگی ما عقب هستند.
تو همیشه از آن‌چه من از تو انتظار داشتم، جلوتر بودی.
تو همیشه غیرمنتظره بودی.»

بعدها تو آمدی. خیلی اتفاقی ازش حرف زدیم. تو همان غیرمنتظره‌ای بودی که انتظارش را می‌کشیدم.
ای مه من، ای بت چین، ای صنم…

پارسال همین روزها بود. دویدن‌های بی‌پایان قبل از عروسی. می‌دویدیم و می‌دویدیم و می‌دویدیم. آن‌قدر دویدیم تا رسیدیم.
یک روز قبل از عروسی بود. من مدام بغض داشتم. فشار کار بخشی‌اش بود، بیشترش دلتنگی جدا شدن از خانواده. همه‌اش لب‌و‌لوچه‌ام آویزان بود و اشکم دم مشکم. هیچ‌کس یادش نباشد، تو خوب یادت است علیِ فاطمه.
غروب پنج‌شنبه بود. دلشوره‌ی فردایش را داشتیم هردو. آرایشگره گیر داده بود و تا دقیقه‌ی نود کشاندم آن‌جا. توی ماشین منتظرم نشستی. گفتم زود برمی‌گردم. بیشتر از دوساعت معطلم کرد خانمه. هی ماسک روی ماسک. لجم گرفته بود، بغضه هم مدام گوشه‌ی دلم بود خب.
خلاص شدم از دستش و به سرعت زدم بیرون. باد خنکی می‌پیچید و چادرم در باد تاب می‌خورد. نشستم توی ماشین. دیدم لبخنده گوشه‌ی لبت است. گفتی: «گوشی‌ات را نگاه نکردی؟»
نگاه نکرده بودم. نگاهش کردم مسیج بلندت را. گفتم: «خودت گفتی؟ همین حالا؟!»

غیرمنتظره‌ی من!
همان‌وقت، همان‌جا، پشت درِ آرایشگاه، منتظرم شده بودی و نیامده بودم. غروب شده بود. برایم گفته بودی:
«همیشه آفتاب من! غروب شد، نیامدی
رقیب تو به جانب جنوب شد، نیامدی
نرفته‌ای که مه ز رشک روی تو سیه شود
خدای خشم غافرالذنوب شد، نیامدی
ز صورت و ز سیرتت کسی نمانده حیلتش
مباد تا عیان شوی، چه خوب شد نیامدی
به کنج آسمان نگر، ستاره‌های دربه‌در
شراره‌های مهر نقره‌کوب شد، نیامدی
به باد و ابرها قسم، که بی تو من نمی‌روم
ولی چه سود… واقعا غروب شد نیامدی…»

حالا روزها می‌روند و می‌آیند و من منتظر نشسته‌ام.

پ.ن: ظهر، زلزله آمد این‌جا. شیشه‌ها لرزیدند. زمین لرزید. نترسیدم. فقط اشک جمع شد توی چشم‌هایم، برای تو، علی جان. توی آن سلول تنگ، توی آن راهروهای باریک… اگر زلزله بیاید و… بیا نماز آیات بخوانیم هردومان. آخر می‌دانی، آن روزها توی تنهایی سلول که رعد‌و‌برق می‌زد و امانِ دلم را می‌بُرید، خدا با نماز آیاتش به دادم می‌رسید.

 

دل‌نوشته دوم:

علی فاطمه!
سی روز شده است. بیش از یک‌ماه است که توی انفرادی هستی و فاطمه این‌جا بی‌توست. نه که بی‌تو باشد‌ها، تو را دارد هردَم، هردقیقه، هرثانیه. اما می‌دانی، فقط یازده روزش را آن‌جا هم‌درد و هم‌بندِِ تو بوده است. حالا تو آن‌طرف دیواری، فاطمه این‌سوی دیوار. چقدر دیوارهای فاصله بلندند… ولی چقدر قدّ من و تو بلندتر از تمامِ این فاصله‌هاست.

غروب که می‌شود، دلم می‌گیرد. وقت‌ اذان بیشتر می‌گیرد علی. من که می‌دانم اذان‌های انفرادی چه عالمی دارد. ولی چه می‌رود بر تو، این روزها؟! چقدر سخت است بی‌خبری.

چشم‌هایم را می‌بندم. تو را خیال می‌کنم. لباس آبی‌رنگ زندان تنت است. ریشت انبوه شده است. گم می‌شوم میان نرمیِ محاسنت. سردت نباشد یک‌وقت. به آبی‌ِ پیراهنت حسودی می‌کنم. «رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد…»* داری قرآن می‌خوانی. مثل من که تند و سرسری نمی‌خوانی. با طمانینه و تفکر می‌خوانی‌اش.

آن‌جا که آینه نیست. ساعت نیست. من هنوز تو را خیال می‌کنم. انگار کن هنوز آن‌جایم. انگار کن کنارت هستم. انگار کن فاطمه آن‌جاست؛ بند ۲۰۹ زندان اوین. آینه نیست. دکتر بهداری جلوی خوردن یکی از داروهایم را می‌گیرد. می‌گوید پوستت قرمز شده، این‌جا امکانات پزشکی‌اش را نداریم. سرخ شده‌ام؟! آینه نیست دکتر. نمی‌دانم. ساعت هم نیست. بازی می‌کنم خودم با خودم. آفتاب که بیفتد این گوشه‌ی موکت، حدود نُه صبح باید باشد. چند درجه رفت آن‌سوتر، یازده‌و‌نیم است. مُماس شد با آن خط گوشه‌ی موکت، وقت اذان است. الله‌اکبر.

مُحرم شده‌ایم؟! آینه نیست. ساعت نیست. مورچه‌ی کوچکی می‌آید کنارم می‌نشیند روی موکت. نگاهش می‌کنم. زندگی جریان دارد. آفتاب می‌تابد توی چشم‌هایم، از پسِ همان پنجره‌ی کوچک سلول. اِحرام است. تو هستی. یادت هست با هم «آفتاب‌بازی» می‌کردیم؟! بیا. اللّهم‌لبیک.

چرخ می‌خورم مدام. تو را خیال می‌کنم. آینه نیست؟! انگار کن نشسته‌ای رو‌به‌روی‌ فاطمه‌ات، چشم دوخته‌ای توی چشم‌هایش. چشم‌هایم باشد آینه‌ات. می‌دانم. می‌دانم که «تو بزرگیّ و در آینه‌ی کوچک ننمایی…»** اما… خیال کن نشسته‌ایم کنار هم. نه. ایستاده‌ایم. سماع است اصلا. می‌چرخم و می‌رقصم و می‌نوشم از این جام. من طربم، طرب منم.

من که این‌جا، هر روز صبح با تو آفتاب‌بازی می‌کنم. منتظر نشسته‌ام بیایی و توی گوشم نجوا کنی: «حبیبی و نعم‌الحبیب…»

*سعدی
**باز هم خود عزیز سعدی

 

برگرفته از وبلاگ ابرآبی

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه