کیوان مثل حاج صادق شریف که ذاتا شریف نبود و و ربا را شرعی میکرد و خودم هزار بار وقتی از بالای کوچه که رد میشدم دیده بودم زنی ناله کنان و کودکی در بغل هزار بار او را نفرین میکند که شوهرکش را برای اندک مقداری گوشه محبس برده تا سکه بروی سکههای قدیمیتر بگذارد، که کیوان دلش نمیخواست این گونه باشد که هر چه داشت در طبق اخلاص بود در این راه غلوی نیز در کار نبوده و نیست.
کیوان مثل میرزا حسین علی خان مدیر مدرسه پدری در پشت مسجد شاه، هم نیست که هنوز هم که هنوز است هر صبح و سر ساعت معین با لباس اتو کشیده آرام قدم بزند و فکر کند روزی اعلی حضرت مشرف خواهند شد باید جوانان آماده به فرمان باشند و هر چه بگویی او سالهاست در گوشهای جان داده است و کیانوری در آن معرکه کارهای نبوده سخت عصبانی شود و تهدید به فلک کند و نداند که دیگر در هیچ مدرسهای از چوب فلک خبری نیست.
کیوان مانند شیخ عبدالله زاهدِِِِِِِِ محلهمان هم نبود که روزی خیال کند منصور حلاج است و برود در پشت بام خانهاش فریاد بزند اناالحق و عدهای از جاهلین گمان کنند که امام زمان ظهور کرده و نهایت خودش هم باورش بشود که امام حق است و آخر سر دل به سودای یار دهد و دین و دنیا، همه را به شبی در دهد که او عارفی بود در عرفات و شاعرِ مشعر. که بقول صادق خان هدایت چون سالک را در بدایت حال در تفرقه است، باید صورت پیر را در نظر گیرد که جمعیت خاطر بهم رسد که:
نفس اگر شوخ شد خلافش کن تیغ جهل است در غلافش کن
کیوان از تبار آن میهنپرستانی هم نبود که منظورشان از میهن فقط یعنی من باشد، مقصودش از وطن فقط تبلیغ قائد عظیمالشانی باشد که شاخ حجامت را بگذارد و خون ملت را بکشد، آنهایی مقصودشان از تعالیم اجباری با سواد کردن مردم نباشد و فقط مقصود آن باشد که همه مردم بتوانند تعریفشان را در روزنامهها بخوانند و به زبان آنها فکر کنند و حرف بزنند. همهاش من درآری باشد. منافع مقدسش را منافع مقدس میهن جلوه دهند تا صدای جلال بالا برود و بگوید مگر آنها چه صلاحیتی دارند که منافع وطن را بهتر از من میتوانند تشخیص دهند.
کیوان دلش نمیخواست مملکت دوباره مانند روزی شود که یک قدرت مرکزی مطلقه کشوری فقیر بسازد که در جنوبش گنجی چون نفت باشد و نیروی ژاندارم و دیویزیون قزاق آلت دست سیاست مدارن باشند گروهی به یاغیگری و شرارت بپردازند و آن طرفتر میهنپرستان در تقلا، که میرزایی پیدا شود و به جنگل بزند آخر سر در تشویشهای ماندن و یا رفتن مدرس به فرنگ انگلیسی پیدا شود که 1919 را به همهمان تحمیل کند.
کیوان دلش نمیخواست آنها باشد و خودش بوده و هست او که دوست داشت رهبران سودا زده و سر در آسمان اپوزسیون روزی بتوانند گرد هم بیایند خارج از مرام و عقیده چند کلامی برای مردم حرف بزنند، او که در عالم سیاست نه تیمور تاش ونه مستوفی الممالک بود او کیوان صمیمی هست که وقتی «فضل الله المجاهدین» از سر سازمان افتاد همه آرزویهایی که در قاب رضاییها میدید کناری بگذارد و به امید روزهای بهتر باشد، او آنقدر صمیمی بود که گوشهای از خانه سادهاش همیشه محفلی باشد برای روزهای سختمان.
او که آنقدر صمیمی بود که بنشیبند و داوری باشد برای بحثهای کودکانه چند دانشجوی تازه سیاسی شده پر ادعا و در نهایت زندگی صمیمی بخشی است که نگاه به آن برگی بر تاریخ معاصرمان میزند تاریخی که در آن جنازه رضا خان ماکسیم با آن جاه و جلال را تنها شمس و سه فرزند دیگرش حمل کردند که آن هم هفتهها در گوشه سردخانهای افتاده بود.
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)