میدانستم مردی از جنس آینه است، میدانستم بزرگ و بزرگوار است؛
اسیر که شد باز میدانستم گلی را در بند کردهاند،
تا که در بیدادگاه دیدمش، خوب بود و سالم، از بیخبری که بهتر بود ...
اما بغض چشمانش مرا فروریخت، دیدم، ولی همچون او استوار نماندم و گریستم، بر ایرانمان گریستم که بزرگانش در بند بودند؛
او را ساکت دیدم، ولی سکوتش، بغض چشمانش و لبخنش حرف میزد،
از ایمان میگفت، از ارادهای که باید میداشتیم و از پاکی مسیر سبز حرف میزد؛
اشک و درد و گلایهام را در ارادهام جای دادم و آبش دادم تا قویتر باشد،
راه سبزی را که میرفتیم هنوز پایان نیافته بود،
اکنون ارادهام قویتر و راهم روشنتر بود، باید میرفتم،
باز نگاهش کردم، چقدر دیدنش در بیدادگاه دردناک بود ...
اما او هنوز هم مصطفی تاجزاده بود،
و هست.
ر- الف. تبریز
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)