با دست روی شیشه کشیدم به این امید که شاید کمی شفاف شود و چهره بهمن را واضح تر ببینم .بهمن هم از آن طرف شیشه همین کار را کرد اما فایده نداشت .شیشه خاک گرفته تر و کثیف تر از آن بود که این جوری پاک شود.یکهو مهم ترین آرزویم این شد که چند ساعتی با وسایل کامل تمیزکننده ،بتوانم همه سالن ملاقات کابینی را بشویم .بتوانم که شیشه ها را آنقدر بسابم که هم من بتوانم بهمن را خوب ببینم و هم همه خانواده هایی که تمام هفته را در انتظار دیدار بیست دقیقه ای با عزیزان خود بی قرار هستند.چه آرزوی عبثی!
در این مدت فقط بازجوی بهمن به ما اجازه ملاقات کابینی داده است و نه ملاقات حضوری.هر بار می خواهم به مامور بند 209 اصرار کنم که از طرف من از بازجو درخواست کند که اجازه بدهد که بهمن را حضوری ملاقات کنم اما خیلی زود پشیمان می شوم.پشیمان می شوم چون یادم می آید بهمن همیشه به من سفارش می کرد اگر به زندان افتاد هرگز به خاطر او به ماموران زندان و بازجوها اصرار نکنم.و من هربار سعی می کنم فراموش کنم که چقدر دلم می خواهد کنار بهمن بنشینم و صدایش را مستقیم بشنوم نه از پشت گوشی قدیمی اوین و هربار سعی می کنم بر این احساسم غلبه کنم که دلم برای اینکه دست بهمن را در دستهایم بگیرم و در همان حال بگویم :"دوستت دارم "،تنگ شده است.
بهمن قبل از هرچیز در باره هنگامه شهیدی و فریبا پژوه ،همکاران روزنامه نگار که در زندان هستند ،اظهار نگرانی کرد .چند بار به طور اتفاقی آنها را در سالن ملاقات دیده بود و آنها را خیلی رنجور و غمگین یافته بود ،گفت : "هرکار می توانید برای آزادی هنگامه و فریبا بکنید.هرکاری که از دست تان برمی آید."
و من فقط گفتم :" مطمئن باش ،مطمئن باش."
دلم نیامد که بگویم :"تقریبا این روزها کاری از دست کسی بر نمی آید ،یکی دستور آزادی می دهد و یکی دیگر آن را متوقف می کند ،کسی خبر می دهد که به زودی بیست نفر آزاد می شوند و چند روز بعد کسی خبر می دهد که دادستان گفته همه آزادی ها متوقف شود!در این شرایط چه کاری از دست ما برای هنگامه و فریبا بر می آید؟"
منبع: وبلاگ ما روزنامهنگاریم
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)