بنگر
بنگر
با تمام ابهت کاذب تاریخی ات
ثبت کن
نام مرا
از آن روز که زاده شدم
ایستادم
تا به هنگامی که می ایستم!
من آرش ام
من کمان آرش ام
من آخرین تیر کمان آرش ام
در جان خویش فوران می کنم
رها می شوم
می گذرم بی مهابا
از فراز کوه ها...دشت ها...دریاها...
تک درختی می یابم
سربلند...پرغرور...ریشه دار...
طواف اش می کنم
در بستر شقایق هاي ستایش گرش
ریشه می زنم
بنگر
مرا...مارا...
بخوان
با نام هاي جا مانده بر سنگفرش شرمگین خبایان ها
ما
کابوس شبانه ي تواییم
بر مزار بام هاي قلعه ات
نطفه هامان جان می گیرید
و فردا
تکثیر می شویم
بر دفتر یاد بود هاي گم شده ات
تا هستی کاغذي ات را به سخره گیریم
ما
سیاوشان خود خواسته ایم
هزار بار بگذریم
آتش
گلستان سبز جان ماست
خیره نگاه کن
ما
تمام قد
قداست این خاك خسته اییم
به جورو جهل
سیاه پوش مان کنی
فردا جوانه می زنیم
بنگر...بخوان...
مارا
سربلندان این سهراب کشان
حضور تازه ي رستم دستان شاه نامه اییم
در چاه شغاد بیافکنی مان
آشیان سیمرغ مان می شود
من
ما
همه
نداهامان که آسمانی شد
معنی تازه ي بودنیم...!
ما همه با هم ایم.
شهروز
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)