بهزاد جان باز هم سلام
قبلا هم برایت نوشته بودم اما این بار اشکم دیگر در چشمانم نمیماند و سر می خورد روی گونه هایی که هر روز از سیلی روزگار سرخ است و سرخ تر می شود. این بار دیگر دیدن چهره ات بر تخت بیمارستان تابم را می گیرد و امانم را می برد. این بار می خواهم فریادی بزنم از سر سکوت چند ماهه تو هرچند نمی دانم چه در آن نهفته است که هنگامه صبورت ایستادگی سروها را شرمنده کرده است و پسران رشیدت حتما با غروری وصف ناشدنی اسطوره ای چون پدرشان را می ستایند.
تو را چریک پیر لقب داده اند اما من می خواهم "پدر سبز ایران" صدایت کنم. این روزها از ایستادگی ات در زندانهای شاه بسیار سخن می رود حال آنکه من متحیرم که وصف حال امروزت چه نیازی به سخن راندن از آن روزها دارد. مگر نه آنکه آن روزها می دانستی برای چه ایستاده ای در مقابل ظلم شاهانی که خود دست آخر وطن را ترک گفتند تا بیش از آن خونی ریخته نشود؟؟ و مگر نه اینکه امروز ایستاده ای در مقابل اینانی که ظلم را به حد اعلایش رسانده اند و خود را نه شاه که دیگر خدا می دانند؟؟ شاید اما این مراجعه های تاریخی تلنگری باشد برای آن نا اهلانی که منتظرند تو را از پا در آورند. شاید یادشان بیاید...اگرچه ظلم اینان بسی تاریک تر است..
بهزاد عزیز، من آن روزهای ستم شاه نه در این جهان بودم و نه هرچه قصه و کتاب مرور کنم می توانم آن را آنگونه که تو و پدرم و هزاران مبارز دیگر چون شما لمس کرده اند، بفهمم. اما امروز را می فهمم بهزاد!
پدر سبز ایران!
حالا خوب می فهمم که اینها را خوب شناخته ای که سخن به اعتراف دروغ نگشودی هرچند برسرت می آورند در آن سلولهای تاریک و مهیبشان که تو با ایمانت آراسته کرده ای. چه آنهایی که اعتراف کرده اند نیز هنوز در آن سلولها دعاهای وقت و بی وقت شان امان سلول بان را بریده است. می دانی بهزاد؟ از اعترافهای ابطحی و عطریانفر و دیگران و از سکوت تو و تاج زاده و امین زاده و ... بسیار درسها گرفته ایم. همه تان را دوست داریم اما که می دانیم همسنگرید و هم رزم.
بهزاد سبز!
امروز بیش از هروقتی دلم آزرده است از دوری از وطنی که بازهم به خون آغشته شده است. وطنی که به دست نامردمانی افتاده است که به قول فروغ ابتهاج انگار نیروهای کمکی شان از روسیه و لبنان آمده اند!! امروز دور از این خاک رنگین شده که می دانم زودتر ازآنچه انتظار می رود سبزی اش جاودانه خواهد شد تولدم را مرثیه خانی می کنم!! می دانی امسال آرزوی تولدم آزادی تو و دیگر سبزهای عزیز ایران بود؟؟؟ آخر ما می خواستیم با هم دستهایمان را بکاریم تا همه با هم سبز شویم. حالا چه شد که دست های شما در بند است و ما خاک بر سر می ریزیم از اندوه؟ آرزو داشتم حداقل در ایران بودم و اگرچه این کثیف بازیگردانان سیاستی که مهر دین هم بر آن زده اند اجازه ملاقاتت در بیمارستان را نمی دهند من در آن حوالی پرسه بزنم و بدانم نزدیکم... یا پشت دیوارهای اوین فریاد بزنم تا شاید کمی خالی شوم!
بهزاد جوان!
می گویند چریک پیر اما اندیشه، ایستادگی و کلامت جوان منشانه است همیشه! می دانم هنوز نخوانده ای دست نوشته های کسانی را که منتظر بازگشتت هستند تا هرآنچه کاشته شده است با غرور و عزت ایرانیان اصیل آبیاری شود و ثمر دهد. اما من بازهم می نویسم. بازهم و بازهم! و منتظر لبخندت هستم بهزاد! فروغ برای بازجویت نوشته است تا شاید بیدار شود و از تو حلالیت بطلبد حال آنکه این بیداری محال است برای کسانی که وجدانشان را به دست اعتقادات پوچشان داده اند و هدایت شان نه از سوی خدا که از سوی بتانی است که سجده گاهشان شده است. من اما دیگر ازمرز اینگونه نوشتن و خطاب کردن بازجو و یادآوری او به قیامت و خدا و تاوان پردازی ظلم گذشته ام. من با زبان خودشان می گویم دیگر.
بازجوهای فرورفته در لاک جهالت!
بدانید که شرم ما از شما خیلی زود دامنگیرتان می شود. بدانید که منتظر قوه الهی نیستیم و به خدا نمی سپاریمتان تا حقتان را بدهد. راستی شما هم زندگی دارید و ناموس و فرزند و اینجور چیزها؟؟؟ خب راه دوری نمی رود آخر ما مثل بهزادها سعه صدر هم نداریم که بنشینیم و بگوییم خدا جزایتان را می دهد!! این موج سبز است که زندگی شما را تاریک خواهد کرد پیش از آنچه تصورش را بکنید چراکه شما بی توجه به عظمت این موج گردابی شدید بر حقانیت، راستی، عدالت، حقوق اولیه انسان، عزت، احترام و شأن بشری.
پدر سبز ایران!
دلمان برایت تنگ است. استوار باشی همیشه. با هم سبز می شویم..سبز می مانیم و قلم موهای سبزمان را از سقف شهر بر نمی داریم. کاسه های رنگ همه ما پر شده است که اینچنین بی هراس از هرچیز دست در کاسه های سیاه دیگران کرده ایم تا شاید شسته شود به حقانیت خواست ما!
سبز بمان بهزاد استوار!!
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)