می خواهم داستانی برایت تعریف کنم، داستانی که قهرمانانش را نشناخته دوست می داری و ندیده، عاشق می شوی! می خواهم از شال سبز فردوسی و روز سبز خیابان ازادی برایت بنویسم، می خواهم ار نگاه سرد ندی از شیرینی سهراب وغربت ترانه برایت بنویسم، از
الله اکبر اسمان و یا حسین زمین از پیوند دوباره ی ما، از مهربان شدن از اشک های مادر از کمر شکسته ی پدر و از انتظار کودک.
از دلتنگی این روز هایمان چیزی شنیده ای از نیامدن های برادر از گم شدن های خواهر؟ سنگینی غروب ایاممان را حس کرده ای؟ خبری از دوری جادهی ایمانمان داری؟
من چه می گویم که تو خود همه ی روزهایی، همه لحظه ها، تو خود غربتی خود تنهایی، تو همان ایمانی که همیشه فقط حر فش رامی شنیدیم، تو دلیلی برا صبر ما، صبری برای پایداری ما و پایداری برای ازادی ما برای ایران ما...
دیروز سخنی شنیدم از کسی که میشناسیش "آیت الله منتظری" که می گفت "دعای زیر باران را خدا گوش نمی دهد، فقط اجابت می کند!"
این روزها زیر اشک های گاه گاه آسمان ما فقط صدای تورا می شنویم؛ منتظر لبخند دوباره ات می مانیم و آن روز را با هم جشن می گیریم
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)