رئیس دولت کودتا، هنگام نطق در سازمان ملل، تصویر تمام نمای یک رهبر جهان سومی بود؛ کسی که از اداره امور جاری کشور خود، حتی از تعیین «معاون اول» خود، ناتوان است، اما برای اصلاح مدیریت جهان، طرح های مبتکرانه ارائه میدهد. حضور او در مجامع بین المللی و نشست های رسمی، به طرز جالبی، یادآور حضورهای اتفاقی یا ناخوانده شخصیت محروم، اما نجیب پایین شهری در میهمانی های مجلل اغنیا در فیلمهای ملودرام است؛ همان کارگر ستم دیده ای که ابتدا مرعوب ظواهر فریبنده خانه اعیانی میشود، اما در یک لحظه (معمولا با نیشخند یک بچه پولدار) به خود می آید و ناگهان از زرق و برق میهمانی چشم میپوشد و در نطقی شکوهمند، پولدارهای ستمگر و مفت خور را «ضربه فنی» میکند.
این قهرمان معمولا، در اواخر فیلم و پس از رقابتی نفسگیر با همان بچه پولدار، موفق میشود دل و دین دختر زیبا و پاک سیرت حاضر در میهمانی را به دست بیاورد و بقیه عمرش را با افتخار در همان قصر به سر آورد و همه چیز ختم به خیر شود. با این وجود، هدف از این مقایسه، لزوما این نیست که ادعا کنیم که رئیس دولت کودتا، دچار سانتی مانتالیسم شده و خود را با قهرمانهای فیلمهای ملودرام اشتباه گرفته است، اما شاید بتوان از آثار درخشان سینمایی برای تحلیل خطوط کلی یا همان ساختار یا شکل اجتماعی شخصیت رئیس دولت کودتا استفاده کرد.
"کندو"، اثری ماندگار و یگانه در سینمای ایران است که در سال 1354 و به کارگردانی زنده یاد فریدون گله، ساخته شد. در این فیلم بهروز وثوقی در نقش شخصیتی خلافکار به نام ابی ( = ابراهیم) ظاهر میشود که به طور اتفاقی، همراه با زندانی دیگری به نام حسین (با بازی داود رشیدی) از زندان آزاد میشوند و در پایان فیلم به آن باز میگردند. قهرمان فیلم (ابی) در جریان یک ترنا بازی (شاه و وزیر بازی) در قهوه خانه، قاپ دزد می آورد و توسط حسین (شاه بازی) محکوم میشود که در هفت کافه، مجانی عرق (مشروب) بخورد. سفر او به صورتی نمادین از کافه ای در پایین شهر شروع میشود و در یک کاباره مجلل در بالای شهر به پایان میرسد و او در طی مسیر، با کتکهای جانانه، تحقیر، فحش، ناسزا و نفرین مواجه میشود اما در پایان، حکم بازی را اجرا میکند و در همان حال مستی به اتفاق حسین بازداشت میشود.
شخصیت اصلی فیلم کندو، فردی است جسور، که دردی آشنا دارد: او، اسیر ساختار درهم ریخته طبقاتی و روابط ناسالم اجتماعی در ایران دهه 50 است و هرچند یک لمپن یا بی سر و پا به شمار میرود، اما دردی که او در زندگی شخصی خویش تجربه میکند، درد اجتماعی بسیاری از هنرمندان و نویسندگان متعهد هم نسل اوست. اما ابی، تنها و منزوی است و هیچ ارتباط سازنده و گشایشگری ندارد و همین امر باعث میشود که او از شناخت و بیان درد خود، ناتوان باشد. او در این مسیر، به تدریج به جای آن که برای یافتن درمان تلاش کند، خود را به عنوان بخشی از درد، تجربه میکند و از مشاهده نابودی خود لذت میبرد.
سیر حرکت او از پایین شهر به بالای شهر، سفری اودیسه وار نیست و هیچ رستگاری یا آمرزش نهایی برای او وجود ندارد، و تنها نکته قابل توجه، تغییری است که در سبک و سیاق جامعه ستیزی او رخ میدهد و عصیان ابی را به انکار همزمان خود و جامعه بیمارش تبدیل میکند. به این ترتیب، او در کارزاری سخت و خونین گام میگذارد و قبل از این که جراحتهای هر دعوا را مرهم نهد، به سراغ کافه بعدی و زد و خورد دیگر میرود. گویی کتک خوردن، تنها مسکنی است که باعث میشود او زخمهای خود را فراموش کند.
گفته میشود، زنده یاد فریدون گله، شجاعت و پایمردی برخی از رزمندگان داوطلب در جنگ ایران و عراق را از جنس جسارت و بی پروایی قهرمان فیلم کندو میدانست و از این بابت، عنایت خاصی به جوانان رزمنده داشت. جالب این که همین مایه، در فیلم «اخراجی ها»، با تحول شخصیت جاهل به یک شهید قهرمان، به صورتی دم دستی، تکرار میشود. هرچند اخراجی ها، نوعی حدیث نفس آرمانی شده، برای کارگردان آن به شمار می آید، اما در عین حال، تلاشی است برای تقدیس رفتارهای غیر عقلانی و خود- قهرمان پنداری، آن هم با تاکید بیش از حد بر مفاهیمی مثل غیرت و شجاعت که در بخشهایی از جامعه ایرانی محبوبیت دارد.
اما باید دانست که این شخصیتها، زمانی که از خالی بستن و لاف زدن به عرصه عمل وارد میشوند و به صورت عینی خود را در معرض رقابت و نیش و ضربه قرار میدهند، به راستی از مرحله "جوگیر" شدگی فراتر میروند و به شخصیتی تبدیل میشوند که به اعتبار فیلم کندو، آن را "شخصیت کندویی" مینامیم. شرط یا حکمی که آنها به گردن میگیرند، ممکن است برای ما و هر ناظر دیگری بی معنا یا حتی مضحک به شمار آید اما برای خودشان، به تعهد و هدفی مهم تبدیل میشود، چرا که در فرایند گذار از زندگی بی مسئولیت و هرز به زندگی مسئولانه، لذتی هست که این افراد را دچار حالتی خلسه گون میکند و باعث میشود فلسفه و هدف مسئولیت پذیری را فراموش کنند.
زندگی مسئولانه، به طور طبیعی حاوی درد و رنج و ناکامی است، اما معمای شخصیتهای کندویی در همین جراحت و ناکامی نهفته است؛ شخصیت مسئولیت گریز و بی هدف (همان لات بی سر و پا) کسی است که به قصد دوری از درد و رنج مسئولیت، همیشه از پذیرش بار آن شانه خالی کرده است، اما به محض دریافت اولین "نیش"، حالتی به او دست میدهد که گویی گمشده خویش را یافته است؛ او چنان لذت عظیمی را تجربه میکند که حاضر است برای تکرار آن تا ته خط برود و با اشتیاق تمام به درون کندوی پر از زنبور شیرجه بزند. این اولین نیش، یا اولین ضربه در هرجایی میتواند وارد شود: بازداشتگاه ساواک، قهوه خانه، میدان مین، کاباره، مجمع عمومی سازمان ملل یا هر جای دیگر.
از نگاه جامعه شناسانه، ظهور نسل انسانهای کندویی در دهه 1350 در ایران، به مجموعه عواملی باز میگردد که محورهای اصلی آن را دگرگونی ساختار طبقاتی از طریق اصلاحات ارضی و مدرنیزاسیون سطحی و گزینشی دهه 40 تشکیل میدهند. در روند پیروزی انقلاب و دوران جنگ، بسیاری از این شخصیتهای کندویی، به اردوگاه های متخاصم ایدئولوژیک پیوستند و اغلب، پس از مبارزات چریکی و قتل دهشتناک همدیگر به سمبلها و افتخارات ایدئولوژی یا گروه مطلوب خود، مبدل شدند. در همین اثناء روندهای مدرنیزاسیون شیوه پهلوی، در دهه اول انقلاب، متوقف یا به طور محسوسی کند شدند. اما پس از پایان جنگ و روی کار آمدن رهبری جدید، آرایش نیروهای سیاسی و جهتگیری های اقتصاد ملی، موجب بازتولید سازمانیافته شخصیت های کندویی شد. از ابتدای دهه 70، این شخصیتها در قالب نیروهایی مثل بسیج، حزب الله، انصار حزب الله، امر به معروف و نهی از منکر و مانند آن، سازماندهی شدند و به اوباشگری و ایجاد رعب و وحشت در زندگی خصوصی مردم و در عرصه اجتماعی پرداختند.
این مجموعه های نیمه چاقوکش - نیمه حکومتی، در دوران اصلاحات، گروه فشار و لباس شخصی نام گرفتند و بخشی از آنها که دارای پست و عنوان دولتی بودند، "خودسر" نامیده شدند. اعضای گروه های فشار، از بارزترین شخصیتهای کندویی بودند. به عنوان مثال آنها در دوران اصلاحات، در بسیاری از تجمعات (مخصوصا تجمعات دانشجویی)، به دو گروه تقسیم میشدند و از درون و بیرون تجمع، اقدام به فحاشی و کتک کاری میکردند، و حتی در بسیاری از موارد، یکدیگر را نیز کتک میزدند و پرونده های جنجال آفرینی آنان نیز، معمولا با همراهی قوه قضائیه، بدون نتیجه، مختومه میشد.
همچنین این عناصر با حضور در تجمعات اعتراضی هدایت شده، یا شکایت از مطبوعات مستقل، بخشی از روند سرکوب و توقیف رسانه ها به شمار می آیند. در آن دوران، بسیاری از خود سوال میکردند که چرا این افراد حاضر میشوند که خود را به آلت دست و مزدور نیروهای سیاسی محافظه کار تبدیل کنند و به همین دلیل، اصلاح طلبان، تلاشهای زیادی برای بحث منطقی و اقناع این عناصر، صورت میدادند اما کمتر کسی به فرم یا شکل شخصیت این افراد توجه میکرد که بدون توجه به محتوای عقاید سیاسی، فقط به دنبال کتک کاری، زد و خورد و فحاشی بودند. و تعهد خاصی نسبت به مذهب یا عقیده و آرمانی سیاسی (خواه چپ، اصلاح طلب، یا راست و محافظه کار) نداشتند. در دوران اصلاحات، بحثهای بسیاری در مورد خشونت طلبی برخی گروه های سیاسی در گرفت و در همین زمینه، یک سخنران معروف، به عنوان تئوریسین خشونت، مورد توجه قرار گرفت.
مسلما به کار بردن مفهوم خشونت در مورد این شخصیتها نادرست نیست و از منظر روانشناسی احتملا شماری از این افراد، خشونت طلب (سادو مازوخیست) هستند اما نمیتوان بدون یک چارچوب نظری مشخص، مفاهیم روانشناسی را به عرصه علوم اجتماعی، به خصوص جامعه شناسی و سیاست وارد کرد؛ مفاهیم علم روانشناسی برای تحلیل ناهنجاریهای فردی کاربرد دارند و برای تبیین و شناخت خشونت سازمانیافته، نمیتوان از مفاهیم روانشناسی بهره گرفت. افراد خشونت طلب، در تمامی جوامع، به خصوص جوامع دموکراتیک غربی، وجود دارند اما در شرایطی که بخشهایی از حاکمیت، به ویژه عالی ترین نهاد حکومتی و زیرمجموعه های آن، به صورتی نظام مند، این افراد را برای اهداف سیاسی خود، سازماندهی و حمایت میکنند، نمیتوان فقط به مفاهیمی همچون خشونت پرداخت یا به بحث فقهی و فلسفی در خصوص قرائت رحمانی یا قرائت خشونت آمیز از دین، بسنده کرد. طرح این مباحث لازم هست، اما کافی نیست.
به هر حال مجموعه های کندویی و نهادهای سازمان دهنده آنها، در تمام دوران بیست سال بعد از جنگ، در حال رشد و نمو و مداخله در جامعه بودند و بودجه و هزینه آنها هم اغلب با فساد مالی و از بودجه نهادهای غیر انتخابی و سازمانهای نظامی، تامین میشد. یکی از این عناصر، رئیس دولت کودتا بود که گفته میشود در دهه اول انقلاب، در پست های رده پایین حضور داشته است. او مدتی بعد از جنگ، در مقام استانداری اردبیل ظاهر شد و همزمان با کمک شبکه ای از دوستان خود (از جمله وزرای راه و علوم کابینه فعلی اش)، موفق به اخذ مدرک دکترا از دانشگاه علم و صنعت شد.
از آنجا که در مجموعه های کندویی، هتاکی و وقاحت، تحت عنوان "شجاعت" یا "عزت"، ارزش بسیاری دارد، او توانست پله های ترقی را یک به یک طی کند و در سال 1384، طی انتخاباتی مشکوک به ریاست جمهوری برسد. از منظر سیاسی واضح است که او بازیچه باندهای نظامی - امنیتی نزدیک به رهبری است و در موقع لزوم قربانی خواهد شد ( همان طور که اکنون هم به تدریج آب میشود) اما خود او، به آرمانهایی که از آن دم میزند، بسیار متعهد است و ترسی از بی آبرویی ندارد. او با خود عهدی بسته تا حکم "آقا" یا "شاه" را تا آخر بخواند، تا آخر خط. شماری از پیشکسوتان و دلسوزان تذکر میدهند که این حکم باطل است، اما این امر تغییری در اراده او ایجاد نمیکند و او اعلام میکند که حکم را اجرا خواهد کرد. "آقا" هم که اهداف سیاسی خود را تعقیب میکند، روی او شرط بندی کرده، و فقط بر عملکرد او «نظارت» میکند.
به هر حال، عملکرد وی که از نظر اکثر ناظران داخلی و بین المللی نابخردانه است، برای خود او، تعهد و مسئولیتی الهی - تاریخی به شمار میرود که به وی محول شده است و او موظف به انجام آن است. او پاکباخته ای است که برای ابراز هویت خود، هیچ انتخابی جز مسیر مرگبار کنونی در پیش روی ندارد و در این مسیر، هیچ چیز به اندازه دریافت نیش ها و ضربه های جدید، او را پروار نمیکند. او دقیقا مانند قاضی شناخته شده مطبوعات، هر چه منفور تر باشد و هر قدر بیشتر مورد نیش و کنایه قرار گیرد، فربه تر و گستاخ تر میشود و در عین حال بیشتر به "آقا" و عنایات او وابسته میگردد. یک نماینده مجلس که از حامیان کودتاست و در سفر به نیویورک رئیس دولت کودتا را همراهی کرده، توصیف جالبی از رفتار او ارائه میدهد:
«در برخی مصاحبه های "او" با خبرنگاران شناخته شده آمریکایی که حضور داشتم، از همان ابتدا شاهد ضربه فنی شدن این خبرنگاران کارکشته بودم. شاید صراحت "او" و تسلط وی بر مطالب و موضوعات مختلف و همچنین گارد تهاجمی رئیس جمهورمان نسبت به سیاست دوگانه حاکم بر جریان رسانه ای دنیا که معمولا با سوال کردن از خود خبرنگاران در پاسخ همراه میشود، یکی از مهمترین دلایل این موضوع باشد».
این نقل قول، بدون هیچ شرحی، نشان دهنده فضای فکری شخصیت ابی در فیلم کندو است که بعد از این که در یک کافه کتک مفصلی دریافت میکند و نقش زمین میشود، چند گردن کلفت بر صورت و بدن وی ادرار میکنند و او را نیمه جان رهایش میکنند. اما او بعد از این که حالش جا آمد، با "موضع تهاجمی" وارد میکده بعدی میشود و مقداری مشروب مجانی سفارش میدهد. مهمل گویی و طرح پرسش به جای ارائه پاسخ، آن هم در مجمع عمومی سازمان ملل یا در مصاحبه با رسانه های بین المللی، به صورتی تمثیلی و جالب، شبیه عرق نسیه خوردن در کافه های شهر است که موجب کتک خوردن و تحقیر شدن ابی میشود و او در عین حالی که خودش کتک میخورد، شکستن شیشه های عرق فروشی را به معنی پیروزی خود تلقی میکند.
آن چیزی که ابی را به عصیان وا میدارد، یعنی اختلاف فاحش طبقاتی و نابرابری اجتماعی، مسائلی دردناک و قابل اعتراض هستند، اما در نهایت آن چه که او در عمل برای تغییر یا اصلاح آن نابرابری میتواند انجام دهد، فقط کتک کاری با چند نگهبان و شکستن شیشه های یک کاباره مجلل است؛ در حالی که فساد و ظلمی که پشت آن میکده هاست، به قوت خود باقی می ماند. او فقط میتواند تخریب کند و از پس تخریبهای او، هیچ ساختن و آباد کردنی در کار نیست، بلکه مرحله ای جدید از تخریب آغاز میشود. چرا که او قادر به شناخت عوارض بیماری اجتماع در وجود و شخصیت خود نیست و به همین دلیل اگر بهترین آرمانها را هم داشته باشد، آنها را به صورتی جامعه ستیز دنبال میکند.
همین اصل در مورد یک شخصیت کندویی معروف، که یک کتابفروشی را در انگلستان به آتش کشیده است، صدق میکند و او به عنوان انسانی "شجاع" در دولت کودتا به مقام وزارت علوم میرساند. ابی و رئیس دولت کودتا، هر دو از موضع قدرت و با جرئت دست به عمل میزنند، اما تمام قدرت و شجاعتی که از آن دم میزنند، اگر اعمال شود، جسم یا آبروی خودشان را نابود میکند و همین تخریب و توسری خوردن است که موجب اثبات هویت و رضایت خاطر آنها میشود و احساس نایاب پیروزی را برایشان به ارمغان می آورد. رئیس دولت کودتا با صراحت گفته است که هیاهوی رسانه ای و تبلیغاتی غرب باعث میشود که او به مسیری که در پیش گرفته است، بیشتر ایمان بیاورد. این یعنی که او جز واکنش خصمانه طرف مقابل، هیچ مدرک و معیار اثباتی برای تقویت ایمان خود در اختیار ندارد. و دقیقا همین نیش خوردن های پیاپی است که شخصیت کندویی را به اوج لذت میرساند.
صاحبان کافه میتوانند ابی را کتک بزنند، اما این کتک ها، غذا و مشروب از دست رفته را جبران نمیکند، و قدرت شخصیت کندویی در همین واقعیت نهفته است، چرا که او میتواند کتک بخورد و لت و پار شود و کیف کند، در حالی که صاحب کافه باید نگران تخریب و خسارت دیدن اموالش باشد. به همین دلیل است که هر گونه تخریب، ویرانی، جنگ و مانند آن، از هر طرف که باشد و به هر شخص یا گروهی (حتی به خود آنها) آسیب بزند، موجب خرسندی و تقویت روحیه شخصیتهای کندویی میشود. اما آنچه این افراد را آزار میدهد، ساختن، برخورد ایجابی و هر تلاشی در جهت انکار پوچی و بیهودگی است، خواه از خاستگاهی دینی باشد یا غیر دینی.
و در پایان
باید خاطر نشان کرد که برای شخصیت کندویی، درگیری لفظی، کتک کاری و جنگ، ابزار یا وسیله ای برای دستیابی به اهداف سیاسی یا اقتصادی نیست. دست یافتن به عزت یا شرافت در عرصه بین المللی هم معیاری موهوم و ناظر بر توانایی انجام اعمال بیفایده و زیانبخش است. در دکترین سیاست خارجی هیچ یک از کشورهای جهان، از بنگلادش و ترکیه گرفته تا آمریکا و آلمان، مفاهیمی مثل غیرت و عزت وجود ندارد.
در واقع شخصیت کندویی، چنان پوچ و عاصی است که هیچ هدف معقول و مشخصی ندارد و فقط در صدد اثبات خود از طریق درگیری و آشوب میباشد. اما ورود این افراد به ساختارهای حکومتی و ارتقای مقام و دست یابی به مقامات ارشد، در ماهیت تشنج زا و بحران آفرین گفتمان حاکم در نظام سیاسی، ریشه دارد. بارها دیده ایم که پشتیبان و طراح اصلی سازمانهای کندویی، به صورتی آشکار، سیاست را به عرصه جنگ تشبیه میکند و اگر به فرض، این تشبیه درست باشد، بهترین عناصر و مهره ها برای سیاست ورزی، همین انسانهای کندویی هستند، چرا که در میدان جنگ، انسان دائم در حال نیش خوردن و نیش زدن است و پیروزی نهایی هم از طریق تخریب به دست می آید.
اما در حقیقت، شخصیتهای کندویی، برای حذف یا تصفیه کردن رقبای داخلی رهبری تربیت شده اند و رهبر نظام بر این گمان است که با مانور کردن روی عزت و غیرت و شجاعت، و حمایت از عناصری مثل رئیس دولت کودتا، میتواند جایگاه خود را در راس نظام حفظ کند و حکومت مطلقه خود را تضمین نماید. اعتراض، برخورد و انتقاد از این شخصیت کندویی، هم او را تقویت میکند و هم ایمان وی را به مسیر خطرناکی که در پیش گرفته است، افزایش میدهد، و هم تکیه اش به رهبری را بیشتر میکند؛ اما در عین حال، سکوت در برابر عملکرد او نیز، سرانجامی جز سقوط و نابودی دسته جمعی در پی ندارد. پس در برابر این رئیس دولت کندویی چه باید کرد؟
در فیلم کندو، ابی به منظور اجرای حکم شاه بازی (حسین)، گام در مسیری مرگبار گام گذاشت. اما شاه و برگزار کننده بازی (مصطفی) با وجود این که روی او شرط بندی کرده بودند، هرگز به طور مستقیم در درگیری و زد و خورد های ابی در کافه ها وارد نشدند. حسین مردم میانسال و ظاهرا محترم بود که هرگز نمیتوانست در هیچ کدام از درگیری ها و زد و خوردها در عرق فروشی درگیر شود. حسین، تکیه گاه و پایه اعمال تخریبی ابی بود. به همین دلیل، شخصیت کندویی، هرگز بدون تکیه گاه دست به اعمال تخریبی خود نمیزند.
حال این عمل تخریبی، آتش زدن کتابفروشی باشد، یا مهمل گویی در مجمع عمومی یا برهم زدن تجمع در دانشگاه. (در وقایع پس از انتخابات اخیر هم دیدیم که شخصیتهای کندویی لباس شخصی، با فرمان مستقیم پیشوای خود، به تخریب و تعرض به جان و مال و ناموس ملت اقدام کردند. یا در جریان قتلهای زنجیره ای، دیدیم که سعید امامی برای همه قتل های خود، "حکم" داشت). در هر صورت، شخصیت کندویی همیشه از جایی حمایت و تشویق میشود و مجری حکم شاهی است که در پس پرده بر روی او شرط بندی کرده و ناظر اعمال اوست؛ شاه کسی است که شخصیت کندویی، بعد از زد و خورد و درگیری به او مراجعه میکند و با تمام وجود فریاد میزند: «دیدی غیرت رو؟» و شاه هم، او را نوازش و تیمار میکند.
با شخصیت کندویی هیچ کاری نمیتوان کرد؛ انتقاد، اعتراض، دشمنی، مذاکره، ائتلاف، «وحدت» ... هیچ راهکاری برای همزیستی با او وجود ندارد؛ او خود مشکل است و هر راه حلی (چه رادیکال، چه محافظه کارانه) باید متضمن حذف او باشد. او هر قدر کتک بخورد و تحقیر شود، باد میکند و فربه تر میشود، او هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد و اصولا از مشاهده نابودی خودش هم لذت میبرد. اما در پشت سر او، افراد و گروه هایی حضور دارند که منافعی عظیم و گسترده دارند و از این بابت بسیار آسیب پذیرند. در حقیقت، در پس مفت خوری، کتک کاری و شیشه شکستنهای ابی، شاهی نشسته است که هرگز در کافه آفتابی نمیشود. اگر کسی بخواهد شخصیت کندویی را مهار کند یا از شرش خلاص شود، دیر یا زود باید به شاه او توجه کند، وگرنه ضربات عظیم و خسارات جبران ناپذیری از ناحیه شخصیت کندویی دریافت خواهد کرد.
اما این توجه و تمرکز باید طبق قواعد بازی باشد؛ باید شاه را «وادار» کرد که دست از حمایت از او بردارد و پشتش را خالی کند، اما نمیتوان شاه را به خاطر حکمی که صادر کرده، اعدام یا عزل کرد؛ نمیتوان حین بازی شاه را کشت، باید اول تکلیف حکم روشن شود؛ حکم صادر شده یا باید لغو شود یا اینکه اجرا شود. عزل یا قتل شاه، فقط بعد از این مرحله امکان پذیر است. برای خلاصی از دست شخصیت کندویی فقط باید قصر این شاه نامرئی را پیدا کرد و چنان فشار خرد کننده ای بر او وارد آورد، که مجبور شود حکم را پس بگیرد و بازی را عوض کند. حتی اگر لازم بود، برای گذر از این مرحله، میتوان به شاه اطمیان داد که هدف فقط شخصیت کندویی است و وانمود کرد که کسی با خود او کاری ندارد و هستند کسانی که این بازی و قواعد آن را خوب میشناسند.
* در نگارش بخشهای سینمایی این مقاله، از تعدادی از منابع اینترنتی استفاده شده است، از جمله، وبسایت خاکستری.
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)