آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

7:45 عصر شنبه، 11 مهر 1388

خاستگاه و آسیب‌شناسی جبنش سبز ۲

جنبش سبز ایران به مثابه یک جبهه مقاومت بالغ و فعال و خلاق

حبيب‌الله پيمان

تاريخ حيات اجتماعي هر قوم يا ملت، دو مرحله متمايز كودكي (ما قبل شكل گيري جامعه مدني) و بلوغ (بعد از تشكيل جامعه مدني) را در پي مي گيرد. حاصل تجربيات اين دو دوره به صورت دو سرمشق متفاوت رفتاري، يكي برآمده از شعور غريزي و ديگري شعور خودآگاه انساني، كنش هاي فردي و بيشتر جمعي اعضاي آن قوم و ملت را هدايت مي كند.



با وجودي كه بيش از سه هزار سال از آغاز زندگي مدنيِ (توليد كشاورزي و شهرنشيني و فرهنگ سازي) مردم ايران مي گذرد، شعور غريزي و الگوي رفتاري برآمده از آن به حضور و فعاليت خود در حيات فردي و اجتماعي افراد جامعه ادامه مي دهد. به طوري كه در موقعيت هاي به شدت بحراني و ناامن، اين شعور غريزي (و كودكانه) است كه مديريت كنش هاي جمعي مردم را به دست گرفته، عرصه را براي فعاليت شعور خودآگاه تنگ مي كند. به عبارت ديگر با وجودي كه ديرزماني است كه مردم ما قدم به دوران بلوغ و زيست مدني گذاشته اند، گه‌گاه نوعي بازگشت به زيست طبيعي و كودكانه (غريزي) و سرمشق هاي رفتاري آن ملاحظه مي شود كه معمولاً در سه شكل عمده تهاجم و ستيز، گريز و انزواجويي و تسليم و وابستگي بروز مي كند و البته بيشتر در موقعيت هايي كه موجوديت، هويت و به طور كلي امنيت فرد يا مجموعه ملت در مخاطره جدي قرار مي گيرد و روش هاي عقلاني و خلاق و مسالمت آميز و مبتني بر همبستگي و همكاري آزاد و آگاهانه متعلق به دوره بلوغ امكان عمل پيدا نمي كند.

احساس ناتواني از كسب موفقيت از طريق مقاومت مثبت و خلاق، بسياري افراد يا گروه ها را به پيش گرفتن به شيوه هاي دفاعي (ما قبل جامعة مدني) سوق مي دهد؛ يعني راه خشونت متقابل پيش مي گيرند و در فرجام يك رويارويي نابرابر وقتي شكست را تجربه كردند و متحمل تلفات و هزينه هاي سنگين شدند، گروهي راه هاي گريز پيش مي گيرند و يا تسليم قدرت مسلط شده، در وابستگي  و پناه گرفتن در زير چتر حمايت آن، موقعيت امني را براي خود دست و پا مي نمايند.

نقش دولت در سرمشق غريزي

اگر هجوم اقوام و دولت‌هاي بيگانه در از بين بردن امنيت و تحميل جنگ و خشونت متقابل به آنها، عامل آغازين در بازگشت مكرر به سامانه دفاع غريزي ماقبل مدنيت بود، ساختار و ماهيت و كاركرد حكومت هاي متمركز و خودكامه و پدرسالار، به ويژه آنها كه از طريق اعمال خشونت و پيروزي در ميدان جنگ به قدرت مي رسيدند، مهمترين نقش را در بازتوليد و تداوم رفتار و مناسبات مبتني بر خشونت و ستيز و غارت و قتل و انتقام‌جويي بازي كرده‌اند. به ويژه كه از حدود قرن پنجم هجري شمسي و متعاقب هجوم تركان غز به ايران، به مدت هشت قرن كشور ما در سايه خشونت و جنگ به سر مي برد و سرنوشت دولت و ملت در ميدان نبرد تعيين مي گرديد. دولت‌هايي كه با اين شيوه يعني با شمشير و با گذر از درياي خون به قدرت مي‌رسيدند، با همين حربه از موجوديت خود در برابر رقبا دفاع مي كردند و تا زماني بر سرير قدرت باقي مي‌ماندند كه هماورد نيرومندتري قدم به ميدان نمي نهاد و شمشيرشان كُند نمي گرديد.

در اين ميان ملت نه قبل و نه بعد از استقرار دولت جديد هرگز روي آسايش نمي ديد؛ زيرا زماني هم كه خطر هجوم اقوام و دولت هاي رقيب كاهش مي يافت، تيغ ستم و تجاوز و خشونت و غارت دولت هاي خودي، خواب آسوده را از چشمان آنها مي ربود. تحت چنين شرايطي بود كه مردم بيش از پيش براي دفاع از موجوديت و حفظ علايق مادي و فرهنگي خويش ناگزير به سامانه دفاع غريزي (ماقبل جامعه مدني) متوسل مي شدند و با اين كار كنش هاي دفاعي سه گانه ستيز و گريز و تسليم را بازتوليد مي نمودند. به عبارت ديگر، حكومت ها و با تجاوزات و مداخلات گسترده در زندگي مردم و استفاده بي حد و حصر از خشونت لجام گسيخته و پيروي از الگوي معيشتي غارت و باج‌گيري، شيوة زيست و رفتار و اخلاقيات خود را در جامعه رواج داده و به زيان مناسبات و روابط مبتني بر خردورزي، توليد، همكاري و صلح و دوستي عموميت مي بخشيدند.

تداوم اين وضعيت، موجب افزايش درجة‌ شكنندگي نيروي مقاومت‌ فعال مردم تحت رهبري شعور خودآگاه انساني‌شان مي‌گشت؛ به طوري‌كه وقتي هر يك از عرصه هاي زيست اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و سياسي شان هدف تجاوز و خشونت قرار مي گرفت و در اثر آن ادامة كار مولد و مقاومت فعال و سازنده، حفظ همبستگي صلح‌آميز و مداراگرانه، دشوار و پرهزينه مي گرديد. طي يك حركت به عقب (بازگشت به طبيعت) تغيير مشي داده، گروهي به خشونت متقابل متوسل مي‌شدند، گروهي راه گريز يا انزوا (اجتماعي، سياسي و فرهنگي) پيش مي‌گرفتند و گروهي ديگر با همانند سازي ميان قدرت مسلط و پدر (والد) ارادة خود را تسليم وي كرده، در پناه او احساس امنيت مي نمودند.

به اين ترتيب صف متحد ملت تجزيه مي گرديد، جبهه مقاومت فعال و خلاق (بالغانه) فرو مي‌پاشيد و دور تازه اي از خشونت و هرج و مرج آغاز و تنها با برقراري مجدد حاكميت استبداد و ديكتاتوري مهار مي‌گرديد. بدين ترتيب بود كه هيچ‌يك از جنبش‌هاي رهايي‌بخش، مشروطه، نهضت ملي و انقلاب اسلامي بهمن 57 از اين آسيب مصون نماندند و همگي به سرنوشت تقريباً مشابهي گرفتار آمدند.

اينك سي سال بعد از انقلاب بهمن، يك بار ديگر ملت ايران به اتكاء شعور ملي خود در دفاع از حق آزادي، رأي، عقيده و بيان و استقلال وجدان و داوري و انتقاد براي احياي حق حاكميتي كه با انقلاب به دست آوردند و در قانون اساسي مدون و رسميت يافت، به پا خاسته است. نيروي هدايتگر اين جنبش فراگير ملي، همان است كه در سحرگاه تاريخ مردم ايران را در گذر از زيست طبيعي به زندگي مدني ياري نمود. آن زمان با فعال شدن شعور خلاق و خودآگاه انساني اقوام ايراني يكي از كهن ترين تمدن هاي كشاورزي جهان را بنيان نهادند. آنها با كار مولد و آفرينش هاي فكري و معنوي، فني و فرهنگي در توسعه فرهنگ بشري و تمدن شهرنشيني و گسترش نهضت توحيدي سهيم گشتند.

به اتكاء همين شعور انساني و بلوغ عقلي و فكري بود كه اقوام و نژادهاي گوناگون درون يك همبستگي فراگير ملي متحد شدند و ضمن برقراري روابطي مبتني بر صلح و دوستي و اشتراك و برابري و احترام به طبيعت اساسي يك زندگي شاد و اخلاق مدار و معنويت گرا را پي ريزي كردند. پيشرفت هاي حاصله در توليد ارزش مازاد، اقوامي را كه هنوز در مرحله ما قبل توليد و مدنيت زندگي مي كردند، برانگيخت تا با هجوم و غارت اموال و محصولات، كمبودهاي خود را مرتفع سازند. مقابله نظامي موثر با اين حملات از جانب اقوامي كه در روستاها و شهرهاي دور از هم به كشت و زرع و پيشه وري اشتغال داشتند، بدون ايجاد يك همبستگي فراگير، تا حدودي ناممكن بود. به همين خاطر همراه با تشديد خشونت و تكرار ايلغارها، حفظ امنيت و صلح روز به روز دشوارتر گرديد.

با اين حال مي بايد با هر شيوه از موجوديت خود دفاع مي كردند. پس به تبعيت از شيوه مهاجمان به تدارك اسلحه و سپاه پرداختند. به اجبار بخش زيادي از وقت نيروي مادي و انساني آنان صرف آموزش نظامي و ساختن جنگ افزار و نبرد با مهاجمان گرديدو با غلبه حالت جنگ و نظامي‌گري و تشديد خشونت و ناامني راه براي رشد و حاكميت يك اقليت اشرافي عمدتاً متشكل از فرماندهان نظامي هموار شد. منابع مادي، طبيعي و انساني كه بيش از آن صرف توليد و توسعه و آبادي و پيشرفت فني و فرهنگي و معنوي مي گشت، در اختيار فرماندهان نظامي قرار گرفت تا صرف تهيه جنگ‌افزار و تقويت سپاه و تحكيم پايه هاي قدرت خود و پيروزي بر دشمنان كنند. پايان اين فرايند، غلبة نيرومندترين گروه و تاسيس دولت متمركز و اداره سرزمين به شيوه استبدادي به عنوان تنها راه تامين امنيت و برقراري صلح بود. پيداست امنيتي كه در سايه سلاح و لشگر و سپاه و از درون خشونت و جنگ و سركوب و استبداد به دست آيد و هزينه هاي گزاف آن از طريق غارت منابع و استثمار و اجحاف به خلق تأمين گردد، ذاتاً ناپايدار و شكننده است؛ زيرا با اين روش‌ها، عوامل ضد صلح و امنيت پيوسته از درون و بيرون فعال و بازتوليد مي شد.
درست است كه اكثريت مردم ايران به رغم انواع اجحافات و ستم ها و محروميت ها بر روي اراضي خود كه اينك همه تحت سلطه و حاكميت حكومت‌هاي مركزي و رهبران نظامي درآمده بود، به كشت و زرع ادامه مي دادند و يا در كارگاه هاي خود، چرخ هاي صنايع بومي را به گردش در آورده و از توليد فكر و تجديد و نوسازي حيات اخلاقي و معنوي باز نمي ايستند، اما قسمت عمده ارزش افزوده و توان ملي كشور چه مادي و چه فرهنگي و مذهبي تدريجاً در خدمت قدرت مسلط درآمده و حيات اقتصادي و فرهنگي و سياسي جامعه تحت الشعاع جنگ و اعمال خشونت عليه معترضين و ناراضيان داخلي در داخل و يا قدرت هاي رقيب در خارج قرار مي‌گرفت. و تأمين هزينه هاي روزافزون يك چنان بوروكراسي گسترده نظامي و اداري از طريق غارت و باج و استثمار بر توليدكنندگان تحميل مي گرديد. در اين وضعيت شعور خودآگاه ملي و رأي و ارادة مردم نقشي در مديريت جامعه و رويكرد جمعي به مسائل عمومي نداشت. هشدار خردمندان و انذار اهل علم و فضيلت در هياهوي جنگجويان و چكاچك شمشيرهاي خشونت طلبان گم مي شد. همبستگي و همدلي و اعتماد ميان مردم و حكومت مركزي كاهش مي يافت و مولفه هاي قدرت ملي در سراشيبي ضعف و انحطاط قرار مي گرفت. شعور ملي بيش از پيش به انزوا رانده شده، دامنة استيلاي نيروهاي محرك جنگ و تجاوز و غارت و ويراني و سركوب و آشوب و هرج و مرج فراگيرتر مي شد. در چنين موقعيت هاي بحراني و ضعيف و شكننده بود كه نيروهاي خارجي، زمان را براي تجديد حملات و انتقام‌جويي مناسب تشخيص داده، وارد عمل مي شدند. چنان‌كه براي نخستين بار بعد از استقرار دولت هخامنشي، در يكي از همين موقعيت هاي بحراني، حمله ارتش مقدوني به فرماندهي اسكندر چون طوفاني بزرگ و نابودكننده سراسر سرزمين پهناور ايران را در نورديد. ظرف مدت كوتاهي سامانه دفاع نظامي (مبتني بر شعور غريزي) حكومت كه حمايت و همدلي مردم را از دست داده، انگيزه مقاومت در ميان سپاه به حداقل رسيده بود، در برابر نيروي تازه نفس و پرانگيزه ديگري از جنس خود در هم شكست و كشور به تصرف نيروهاي بيگانه درآمد و نزديك به دو قرن تحت استيلاي آنان باقي ماند. در اين مدت اشغالگران برنامه همه جانبه‌اي براي محو استقلال ملي و فرهنگي ايرانيان به اجرا گذاشتند و آن را به بخشي از امپراطوري خود تبديل نمودند. براي جلوگيري از امحاء كامل هويت ملي و فرهنگي ايرانيان از شعور غريزي و تقابل نظامي كاري ساخته نبود. لذا نظاميان و جنگ‌جويان و انگل ها صحنه را ترك كردند و اكثراً در خدمت قوم فاتح درآمدند. اكنون نوبت مردم ايران بود كه با فعال كردن نيروي شعور ملي و تكيه بر سرمشق مقاومت خلاق و مدني و فرهنگي مانع از محو كامل استقلال فرهنگي و هويت ملي خود شوند. اساس اين سرمشق بر توليد مادي و آفرينش فرهنگي و معنوي و حفظ همبستگي انساني و عاشقانه و عارفانه و مبتني بر برابري و مشاركت ميان خود و عدم همكاري و قهرمدني نسبت به حاكمان و اشغال‌گران استوار بود. به بركت همين مقاومت مدني و فرهنگي و خلاق و بدون خشونت بود كه توانستند هويت ملي و فرهنگي خود را از حل شدن در هويت فاتحان حفظ كرده، در اولين فرصت آزادي و استقلال سياسي خود را به دست آورند.


از آن تاريخ تا امروز دست كم چهار طوفان سهمگين ديگر بر ميهن ما وزيدن گرفته است، به‌طوري‌كه هربار كشور در آستانه اضمحلال كامل قرار گرفت. اول بار با هجوم و سلطه عرب‌هاي نژادپرست اموي، دومين بار با حملات ويرانگر مغولان، دفعه سوم با هجوم افاغنه و بار چهارم با سلطه استعمارگران اروپايي؛ البته در فاصله هر يك از اين هجوم هاي بزرگ، كشور از بحران هاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي و اثرات شوم و نابودكننده تداوم جنگ و خشونت و كشتار و غارت و تجاوز از سوي حاكمان و قدرت هاي سركش محلي و خودي مصون نبود.
وضعيتي كه به تناوب ملت ايران را از رهبري شعور ملي شان محروم و به پيروي از سرمشق ديرين زيست غريزي (كودكانه) مجبور مي ساخت.

يعني از روابط و همبستگي هاي مبتني بر توليد و زايش فكري و فرهنگي، دوستي و صلح و مدارا، مهرباني، عرفان و معنويت، برابري و عدالت دور و به سوي زندگي و كسب امنيت از راه جنگ و خشونت و غلبه و زور، تجاوز و غارت و در صورت احساس ناتواني، گريز و يا تسليم شدن به اربابان قدرت سوق مي داد.


اگر همه مردم ايران تسليم اين فشارها مي شدند و يكسره از الگوي رفتاري حاكمان و اشغالگران پيروي مي نمودند، مسلماً امروزه نه از تاك نشان بود و نه از تاك‌نشان! اگر هنوز ايران و هويت ايراني تداوم دارد همه به بركت شعور خلاق و انساني مردم است كه به آنان امكان داد تا با پيش گرفتن راهبرد مقاومت فرهنگي و انساني و اخلاقي و مدني، نه تنها اتحاد و همبستگي ميان خود را تجديد كنند كه انسجام هويتي و فرهنگي گروه مسلط را در هم شكسته، بسياري را مجذوب فرهنگ انساني و معنوي برتر خود سازند و به انجام اقداماتي به سود كشور و ملت وادار نمايند و بالاتر از آن، با استفادة هوشمندانه و خردمندانه از فرصت‌هاي موجود و شكاف‌هاي پديد آمده در صفوف طبقه حاكم، تحقق امر رهايي از سلطه و كسب آزادي و استقلال و تجديد حيات فرهنگي و معنوي كشور را ميسر سازند.

به گواهي تاريخ، هر بار كه نيروهاي فعال و پيشرو و جنبش هاي رهايي طلب ملت ايران در برابر فشار سركوب و خشونت به عكس العمل افتاده به شيوه و سرمشق حكام متوسل گشته و رفتار كودكانه پيش گرفته اند، در نتيجه راه آزادي متوقف مانده، دستاوردهاي مثبت خود را نيز از كف داده، شكست را براي خود رقم زده اند. اتفاقي كه در هر چهار مقطع تاريخي، انقلاب مشروطيت، نهضت ملي و انقلاب اسلامي و جنبش اصلاح طلبي رخ داد و با آن فرصت بهره مند شدن از آزادي و صلح و امنيت كه لازمة ورود به مرحلة زيست دموكراتيك و توسعة پايدار و همه جانبة اجتماعي و سياسي و اقتصادي و فرهنگي است، از چنگشان ربوده شد.

 

ادامه دارد

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه