باکری فرزند میاندوآب از توابع استان اذربایجان غربی و بزرگ شده ارومیه بود، مهندسی مکانیک را در دانشگاه تبریز گرفت و سپس به عنوان ستواندوم وظیفه در تهران به خدمت سربازی مشغول شد و مدتی بعد نیز از پادگان فرار کرد. 9 ماه شهردار ارومیه بود و خدمات ارزنده ای به مردم آن دیار کرد و توسط همین باند صادق محصولی آزار های فراوان دید و شهرداری را رها کرد و پس از عقد با همسرش راهی جبهه های جنگ ایران و عراق شد.
از افتاده ترین و وارسته ترین نظامیان ایران بود و در حالی که می توانست مرفه ترین زندگی را داشته باشد از تجمل دوری جست و ساده زیستی پیشه کرد.با وجود اندوه درونش چهره ای بشاش و شاد داشت. همسر شهيد باكري در مورد اخلاق او در خانه ميگويد: با وجود همه خستگيها، بيخوابيها و دويدنها، هميشه با حالتيشاد بدون ابراز خستگي به خانه وارد ميشد و اگر مقدور بود در كارهاي خانهبه من كمك ميكرد؛ لباس ميشست، ظرف ميشست و خودش كارهاي خودش را انجام ميداد.
اگر از مسئلهاي عصباني و ناراحت بودم با صبر و حوصله سعي ميكرد با خونسردي و با دلايل مكتبي مرا قانع كند. نيمههاي شباز خواب بيدار ميشد و با خداي خود خلوت ميكرد،. شهيد باكري در حفظ بيتالمال و اهيمت آنتوجه زيادي داشت، حتي همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر ميداشت و ازنوشتن با خودكار بيتالمال؛ حتي به اندازه چند كلمه؛ منع ميكرد.
در حین عملیات بدر و در حالیکه وی و سربازانش در جزیره مجنون در محصره کامل بودند، شهید احمد کاظمی از وی خواست که با عبور از دجله و پیمودن فاصله۷۰۰ متری که میان خط اول و خط دوم حمله بود جان خود را نجات دهد؛ ولی این درخواست هربار با جواب منفی وی روبرو می شد.بعد از عملیات و در زمانی که جنازه وی و هم لشگریانش در حال انتقال به عقب جبهه بود، قایق حامل اجساد مورد اصابت شلیک مستقیم آر پی جی سربازان عراقی عراق گرفت و در هور العظیم غرق شد. جنازه وی و سایر سربازانش هیچگاه یافت نشد و وی همچنان مفقودالاثر می باشد.
آری اذربایجان ایران چنین دلاورانی در دل خود پرورانده است. می بینم که این روزها قلیلی از پان ترک ها سودای جدایی سر ایران را از مام میهن در مخیله خود می پرورانند. یادتان نرود که باکر رفت ولی هزاران باکری در تبریز و ارومیه و مراغه و خوی و اردبیل و سایر شهرهای آذربایجان بیدارند و به موقعش نشان خواهند داد که آذربایجان نور چشم ایران هرگز از مام میهن جدا نخواهد گشت.
بگذریم...
برنامه را که دیدم تلویزیون را خاموش کردم و کمی کتاب خواندم. دیدم فکرم مشغول است. از خود پرسیدم به کجا سقوط کرده ایم؟ مردی تکرار نشدنی چون باکری برود تا جعفری سپاه را فرماندهی کند؟ سپاه را از نیرویی که در کنار ارتش باید حافظ تمامیت ارضی ایران باشد به نیروی سرکوبگر علیه جوانان ایران تبدیل کنند؟ قرارگاه ثارلله و سپاه محمد رسولالله و سیدالشهدا به فرماندهی سرتیپ حجازی و سرتیپ عراقی و سرتیپ فضلی اینگونه بر روی هموطنان خود تیغ بکشند؟
به جوابی نرسیدم جز اینکه باکری روحت شاد؛ باکری ها بیدار شوید.
برگرفته از: وبلاگ میلاد آبادان
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)