آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

1:44 عصر سه‌شنبه، 17 شهریور 1388

ابراهیم در آتش / یادداشت وارده

سالها پيش از اين به مناسبتي روزهايي را در يکي از مدارس علميه تهران مي‌گذراندم. هم‌حجره‌اي موقتم، پسر جوان، خوشرو و با اخلاقي به نام ابراهيم بود. کمي درشت، با هيکلي تنومند- شايد طوري که شايسته نام باوقار ابراهيم باشد- ولي عميقاً مهربان و دلسوز بود. من که با اين مدرسه و ترتيب و آداب آن آشنا نبودم، باحضور صميمي ابراهيم احساس غربت نداشتم. بيشتر زحمت صبحانه و نهار و شام به عهده ابراهيم بود و اساساً به رسم مهمانداري به من اجازه مشارکت در اين کارها را نمي‌داد. و البته اين همه اخلاق کريمانه را شايد مديون نمازهاي خالصانه و تهجد نيمه‌شبي‌اش هم بود.


سالها از آن روزهاي شيرين مصاحبتم با ابراهيم گذشته بود که در يکي از سالگردهاي هجدهم تير، او را در ميدان انقلاب ديدم. جمعيت در اطراف ميدان اجتماع کرده بودند و ابراهيم به همراه تعدادي از کساني که تازه به «لباس شخصي‌ها» معروف شده بودند، آنسوتر در حوالي خيابان 16 آذر آرايش جنگي به خود گرفته بود. هرکس سلاحي کاملاً‌ شخصي و منحصربفرد داشت: يکي کابل، يکي چوبدست، ديگري زنجير و ووو. ابراهيم در ميان جنگجويان با يک کابل سياه و بلند که بخشي از آن را دور دستش پيچيده بود، ايستاده و منتظر فرمان حمله بود. به ناگاه کسي از ميان جمعيت با فريادهاي «الله اکبر» و «يازهرا» فرمان حمله را صادر کرد.

لشکريان به جمعيت هجوم بردند اما جمعيت خشمگين با سنگ و آجرپاره سربازان بي‌نام و نشان را به عقب راند. سنگها گاه به سر و صورت اينان نيز -که آنروزها هنوز از سپر و کلاهخود بي‌بهره بودند- اصابت مي‌کرد و خون تازه کف آسفالت داغ بعد از ظهر تيرماه را قرمز مي‌کرد. فرمانده، مجدداً نيروهايش را جمع کرد و با يادآوري حماسه‌هاي رزمندگان دفاع مقدس تشجيعشان کرد: «اينجوري مي‌خواهيد از آقا دفاع کنيد؟». حمله اين بار موفقيت‌آميز بود.
جمعيت پراکنده شدند و عده بسياري نيز به اسارت درآمدند. ابراهيم را ديدم دوباره: او و دوستانش نوجوان هفده هجده ساله‌اي را گرفته بودند و با کابل به سر و صورتش مي‌زدند. خون تمام سرو صورت و گردن نوجوان را گرفته بود و جوانک دست‌ها را سپر صورتش کرده بود تا چشمانش را از دست ندهد. به سوي ابراهيم دويدم و دستانش را گرفتم و به کناري کشيدمش. خون چشمانش را گرفته بود، رنگ چهره‌اش از عصبانيت به سياهي مي‌زد و چهره رحماني‌اش از آتش انتقام شعله‌ور شده بود. نهيب زدم: «ابراهيم! چي کار مي‌کني؟». هنوز از خشم مي‌جوشيد که پاسخ داد: «سيد! اينا دشمن آقان. مگه ما مرديم که به آقا اهانت کنن؟»

ابراهيم صميمي و صادقانه از احساسش سخن گفته بود. براي خونين کردن بالاتنه آن جوانک و آدمهاي بي‌نواي ديگري مثل او هم از کسي جيره و مواجب نمي‌گرفت. بالاتر، چشمداشتي به تشکر کسي هم نداشت؛ شايد اگر چشمي هم از دست مي‌داد راضي بود. او مجاهد مخلصي بود که براي باورها و آرمانهايش از جان هزينه مي‌کرد. از نظر او اين نزاع، تداوم نزاع تاريخي حق و باطل بود که از قتل هابيل بدست قابيل آغاز شده بود و پس از سده‌ها به ابراهيم و موسي و عيسي و محمد(درود خداوند بر تمام اين پاکان باد) رسيده بود و در کربلا، حسين(ع) اين نمايش شکوهمند و اين نبرد ازلي و ابدي را به اوج خود رسانده بود: لشکريان يزيد خون او ياران و اهل بيتش را ظالمانه به زمين ريخته بودند؛ خيمه‌هاي اهل بيت را به آتش کشيده بودند و به اهل حرم اهانت کرده بودند. نزاعهاي امروز هم ادامه همان نبردها بود و ما به عنوان ياران حسين زمان خود نبايد اجازه مي‌داديم يزيديان خون او را مظلومانه به زمين بريزند، خوارش کنند و خلاصه عاشورا را تکرار کنند. کل يوم عاشورا و کل ارض کربلاء. يکبار تجربه کرده بوديم در کربلا اين مظلوميت را و ديگر تا ما زنده بوديم اجازه چنين حرمت‌شکني‌هايي را به دشمنان نايب وارث خون شهيد کربلا نمي‌داديم.

ما ايراني‌ها، سالهاست که با همين استعاره حق و باطل زندگي مي‌کنيم؛ استعاره‌اي که مهرِ آنچنانِ ابراهيم را به کيني آتشين تبديل کرده بود. ما سالها پيش وقتي ديکتاتوري به نام محمدرضا شاه را هم بيرون کرديم شادمانه فرياد سرداديم: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا؛ و بعد با اعتماد به نفس به همين مطلقاً حق بودنمان با هر مخالفي به جرم يکسره باطل بودنش، رفتاري درخور يزيديان کرديم. تاريخ ما گواه است بر اين مدعا. و بخصوص در اين سي ساله که همواره ادعاي پيروي از حسين(ع) را نيز داشته‌ايم هميشه چهره حق به جانب به خود گرفته‌ايم و هرگونه ناهماهنگي را با توسل به نبرد ازلي حق و باطل، حل کرده‌ايم. هميشه در يکطرف منازعه «دشمن» خيالي‌اي بدنيت قرار داشته که قبل از هرچيز مظهر شيطان رجيم بوده و در اينسو حق‌باوراني که به طور تاريخي تحت حمله و ظلم جريان باطل قرار داشته‌اند.

مشکل من هم با کودتا و حاميانش اين نيست که آنان ما يا يارانمان را از حقوقمان محروم کرده‌اند، مجروحمان کرده يا کشته‌اند. مشکل اينجاست که آنها اصرار دارند اختلافات را در چارچوب حق و باطل تعريف کنند. اگر بخواهيم هر اختلاف کوچکي را با اين چارچوب حل کنيم، ناگزير يکطرف در جايگاه حسين و يارانش و طرف ديگر در جايگاه يزيد و يارانش قرار خواهد گرفت. واضح است که کين‌هاي تاريخي انباشته‌شده بيدار خواهد شد و بازيگر نقش يزيد را با خشونت از معرکه بيرون خواهد کرد. ابراهيم در آنروز بزعم خود، کابل سنگين و سياهش را به صورت خونين جوانکي معصوم و مسلماني مانند خود فرود نمي‌آورد، او انتقام سيلي زهرا و آتش خيمه‌هاي زينب را از شمر و يزيد مي‌گرفت. ديدي ضربه‌هايش را؟ باور مي‌کني ابراهيمِ مهربان جز با ظالمان سنگدلي چون ابن‌سعد و حرمله چنين رفتار کند؟ اين معجزه‌ي استعاره حق و باطل است.

اما مسئله ما اينطور حل نمي‌شود که براي همه اثبات شود طرف مقابل ما -مشخصاً جناح کودتا‌- در جايگاه يزيد قرار گرفته. چه فرقي مي‌کند ندا فدا شود يا ابراهيم؟ راه‌حل اين است که حتي به جناح مقابلمان هم اصرار کنيم که ما شما را يزيدي و بالفطره ناپاک نمي‌دانيم. ما اهل قبله هيچ‌کداممان آنقدر ظالم نيستيم که شايسته متصف شدن به يزيد باشيم. دعوا بر سر تعيين بازيگر نقش حسين و يزيد در اين بازي نيست، اين بازي را بايد از اساس دگرگون کرد: صورت مسئله غلط است.

مي‌دانم که بسياري از سياسيون کارکشته با چنين رويکرد اخلاقي و انساني‌اي به مسئله موافق نخواهند بود. بخصوص جناح کودتا که با استفاده از همين استعاره‌ حق و باطل و حسين و يزيد، ابراهيم‌ها را فريب‌ مي‌دهد، نيرو جمع مي‌کند و به زعم خود مشروعيت‌سازي مي‌کند.
اگر اين استعاره را از آنها بگيري، اگر بباوراني به ابراهيم که من اگرچه اين‌بار در لباس سبز، اما همان سيد حسام سينه‌زن هيئت محبان هستم، باور کن ابراهيم هم همان طلبه‌ي باصفا و مهرباني است که نيمروي آنروز صبح حجره‌اش، هنوز مزه‌ي صميميت مي‌دهد. شايد، شايد دعاي ابوحمزه‌ي نيمه‌شب‌هاي رمضانش هم توشه راهي باشد براي ما که به سلامت به مقصد برسيم؛ البته، اگر....اگر و فقط اگر اين استعاره را از او بگيري....

منبع: estaghem.blogspot.com

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه