آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

2:51 عصر یک‌شنبه، 8 شهریور 1388

یادداشت وارده

امید مقاومت است

"به‌ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید، از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست."


"تمامی تلاش‌هایی که این روزها در مخالفت با شما صورت می‌گیرد برای آن است که از ثمربخش بودن اعتراضات قانونی خود ناامید شوید، زیرا تا ما ناامید نشویم این دولت از اعتبار واقعی برخوردار نخواهد شد. امید به آینده رساترین اعتراض ماست. به سابقه دیرینه این سرزمین نگاه کنید. در زندگانی ما مردم که از کهن‌ترین تمدن‌ها زاده شده‌ایم، فراز کنونی جزئی از یک تاریخ طولانی است. ما در جاده‌ای به درازای تاریخ همه بشریت قدم می‌زنیم.
در این جاده چه بسیار ملت‌ها که منقرض شدند و جز داستانی از آنان باقی نماند. آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سخت‌ترین رویدادها زنده نگه داشت امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله ناامیدی است. به‌ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست.
بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند."
(میرحسین موسوی، بیانیه شماره 9)


به صدق کوش که خورشید زاید از نفست/ که از دروغ سیه گشت صبح روز نخست:


در کتیبه ی داریوش آمده: خدایا این کشور را از دروغ و قحطی در امان بدار. هرودوت، تاریخ نگار یونانی هم مهمترین خصلتی که در ایرانیان باستان دیده، این است که "حقیقت را می‏پرستند و هیچ گناهی را بالاتر از دروغ نمی‏دانند". شاید اولین جرقه ی جنبش سبز، شبی رقم خورد که میرحسین موسوی در مناظره ی تلویزیونی با جسارتی غافلگیر کننده، احمدی نژاد را "دروغگو" نامید و در برابر نمودارهای احمدی نژاد که حاکی از پیشرفت‏های اقتصادی شگفت آور در کشور بود، نموداری را نشان داد که با واقعیت‏های ملموس زندگی مردم، بیشتر جور در می‏آمد.


آن شب برای اولین بار تلنگری به امیدی تاریخی و اساطیری که همیشه در ناخودآگاه جمعی ایرانیان به صورت خفته باقی مانده بود، وارد شد. امید به این که می‏شود روی حقیقت مقاومت کرد و دروغ، رسواشدنی است. بلافاصله نشان‏های "دروغ ممنوع" ساخته شد و شعار‏هایی مثل: "موسوی چیز چیز می‏گه، اما دروغ نمی‏گه/ صداقتو فهمیدیم، به موسوی رأی می‏دیم و ..." زیرا مردم احساس می‏کردند "خورشید نفسی" آمده تا روی حقیقت بایستد و در برابر دروغ کوتاه نیاید و نماد این امید در این زمانه شود.


روز بعد از انتخابات، هر چند هجمه ی دروغ بسیار شدیدتر و هولناکتر از پیش بینی‏ها بود، اما میرحسین به این امید خیانت نکرد و باز هم تصمیم به ایستادگی گرفت و نتیجه ی این ایستادگی، تجمع میلیونی روز بیست و پنجم خرداد شد. در آن روز سینه ی مردم مزرعه ی امیدی شد که بذر کهن و تاریخی اش از روزهای قبل شروع به جوانه زدن کرده بود: جاء الحق و ذهق الباطل. ان الباطل کان ذهوقا.


مرغ باغ ملکوتم. چه دهم شرح فراق/ که در این دامگه حادثه چون افتادم؟:
افلاطون در داستان فدرا می‏گوید که انسان‏ها، فرشتگانی هستند که در بحر فراموشی غرق شده اند و فرشته بودن خود را از یاد برده اند. اما در اوج این فراموشی، گاهی بال‏هایشان به خارش می‏افتند و تلنگری به روح انسان می‏زنند تا به یاد بیاورد چه کسی است و به یاد بیاورد که روز الست، حقیقت از او چه قولی گرفته و او هم "بلی" گفته است.

روز بیست و پنجم خرداد، میلیون‏ها نفر خارش بال‏های خود را احساس کردند. مردمی که از خود ناامید شده بودند. به آن‏ها تلقین شده بود که شما هم حیواناتی بیش نیستید که سرنوشت محتوم شما، تنازع بقا برای قدری بیشتر زنده ماندن است. آن‏ها گمان می‏کردند تمام کسانی که در گذشته برای کشف افق‏های تازه درون انسان مبارزه کرده اند، احمق‏های خوش باوری بیش نبوده اند. به این مردم تلقین شده بود که دنیای ما همین قدر کوچک و پلید و خاموش است و ما محکوم هستیم که تا لحظه ی مرگ آن را تحمل کنیم. اما بیست و پنجم، امیدی تولد دوباره یافت. امید به این که ما متعلق به باغ ملکوت هستیم و فراخنای بی کران آزادی در جهان‏های روشن تری در انتظار ماست.

به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست/ چو کعبه یافتم، آیم ز بت پرستی باز:

این امیدواری به خود، رفتار مردم را تغییر داد و گنج خاک گرفته‏ای به نام "اخلاق" را احیا نمود. با خود می‏گفتیم: پس من بیش از این می‏ارزم. می‏توانم خود را رها کنم از نفرت، از شهوت، از خشم، از دروغ، از ترس، از تمام چیزهای ویران کننده‏ای که پذیرفته بودم و خودم را تحقیر کرده بودم.


مردمی که تا آن روز به آنان تلقین شده بود که باید "زرنگ" باشند و از گوشت هم بکنند و به خاطر منفعت شخصی، همسایه را له کنند، مردمی که یاد نگرفته بودند به هم لبخند بزنند و در چهره ی یکدیگر "دوست" ببینند، ناگهان در خیابان بی این که هم را بشناسند، با یک لبخند رفیق شدند و تا پای جان برای این رفاقت ایستادند. هر کس زمین می‏خورد، بی معطلی دستی به سویش دراز می‏شد. آنقدر صاف شده بودیم که هر کس آینه ی دیگری شده بود و خود را در چهره ی دیگری می‏دید.
رو سینه را چون سینه‏ها هفت آب شوی از کینه‏ها/ وان گه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو:

مارتین لوترکینگ می‏گوید: از نفرت، چیزی جز نفرت نمی‏زاید. با نفرت نمی‏توان به جنگ نفرت رفت، اما با عشق می‏توان. ما هم یاد گرفته بودیم که در برابر خشونت و زوری که بر ما مسلط است فقط متنفر باشیم. و این نفرت، ناتوانی بر ناتوانی می‏انباشت و ویرانی بر ویرانی می‏افزود.


اما بیست و پنجم خرداد احساس جدیدی متولد شد و امید تازه‏ای را پدید آورد: امید به این که می‏توانم با زنده بودنم، با عشقم و با ایمان و امیدم، دژخیم را به زانو درآورم زیرا فهمیده ام که می‏توان مدار بسته ی نفرت را از هم گسست و از آن بیرون آمد. دیگر از دژخیم متنفر نیستم. نه به خاطر این که او نفرت انگیز نیست، بلکه به این خاطر که خود من می‏ارزم تا از چنگال نفرت رها شوم. در پلاکاردها نوشته بودند: "ابلها مردا! عدوی تو نیستم من! انکار توام". زیرا مقاومت من به خاطر صیانت از زیبایی و بالندگی هستی خودم است، نه از سر عداوت با موجودی به نام "دشمن".


بهتان مگوی که آفتاب را
با ظلمت
نبردی در میان است
آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست
چندان که آفتاب تیغ برکشد، او را مجال درنگ نیست
همین بس که یاری اش مدهی
سواری اش مدهی


راز روی آوردن به روش‏های بی خشونت، توسط مردمی که هیچ آموزشی در این زمینه ندیده بودند، همین بود.
پس زبان همدلی خود دیگر است/ همدلی از همزبانی بهتر است:

مردم شاد بودند زیرا می‏دیدند ترسشان از یکدیگر، بی دلیل بوده. بیست و پنجم خرداد، هیچ کس دشمن دیگری نبود و نسبت به دیگری احساس بدی نداشت. معنای هر لبخند، سلام و زندگی بود. کسی برای منفعت شخصی نیامده بود و هیچ کس خود را از دیگری جدا نمی‏دانست. همه از هر جنسیت، هر طبقه ی اجتماعی، هر فرهنگ، هر قومیت، هر مذهب، هر جغرافیا و .... با یکدیگر خویشاوند شدند.


این همان مردمی بودند که تا دیروز از تفاوت‏هایشان می‏ترسیدند. به آن‏ها تلقین شده بود که شما با هم فرق دارید و زبان هم را نمی‏فهمید و باید خود را در برابر یکدیگر محافظت کنید. شما چیز مشترکی ندارید که بتواند دستانتان را به یکدیگر پیوند دهد. شما محکومید که تا آخر عمر، هر کدام سر در لاک خود فرو ببرید و یکدیگر را نشناسید.


اما بیست و پنجم خرداد، امیدی تولد دوباره یافت. امید به این که ورای تمام این تفاوت‏ها، ما انسان‏ها "دل"ی داریم که بین تماممان مشترک است. این دل یگانه، ما را یگانه می‏کند حتا اگر زبان هم را نفهمیم. آن وقت تنوع‏ها که تا دیروز ترسناک بود، زیبا و خواستنی می‏شود. می‏شویم باغی از گل‏های رنگارنگ.
گر برود جان ما در طلب وصل دوست/ حیف نباشد که دوست، دوست تر از جان ماست:

چه گونه ممکن بود جوان‏هایی که تا دیروز گمان می‏کردیم جز دغدغه‏های مبتذل روزمره هیچ آرمانی ندارند، ناگهان با شعار"می‏جنگم، می‏میرم، رأیمو پس می‏گیرم" به میدان بیایند؟ شاید شوخی گرفته اند. شاید معنای حرف خود را نمی‏دانند. شاید حرف گنده تر از دهانشان می‏زنند و با اولین پرخاشی که ببیند از میدان فرار کنند.


اما ندا آقا سلطان، سهراب اعرابی، محسن روح الامینی و ده‏ها شهید دیگر نشان دادند که نه شوخی بود و نه تعارف. این نسل، آنقدر امیدوار شده بود و این امید آن قدر خواستنی بود که ترس در برابرش زانو زد. "نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم". اکنون آواز کشتگان در گوشم می‏پیچد که مرا خطاب قرار می‏دهند و می‏گویند: ما با هم بودیم. ما زبان همدلی را یافتیم. ما فهمیدیم که قصه‏ها دروغ نبودند. چیزی غیر از زور در این جهان وجود دارد که به خاطرش می‏شود از جان گذشت. پس دیگر از چه می‏ترسی؟
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/ خود راه بگویدت که چون باید رفت:

ظهر روز بیست و پنجم، دهان به دهان می‏چرخید که "تجمع مجوز ندارد و برای متفرق کردن مردم، حکم تیر دارند". همه از خودشان می‏پرسیدند: "یعنی بعدازظهر چه خواهد شد؟ آیا تجمع برگزار نخواهد شد؟ آیا برگزار خواهد شد و به خشونت کشیده خواهد شد؟". این قبیل سوال‏ها از میلیون‏ها ذهن می‏گذشت و تردید پدید می‏آورد. اما در نهایت، همگی جداجدا به این نتیجه رسیدند که باید بیایند.


علیرغم این که معلوم نیست چه خواهد شد، معلوم نیست تجمع شکل بگیرد، و اساساً معلوم نیست به فرض شکل گرفتن، چه حاصلی می‏تواند داشته باشد. اما همه به این نتیجه رسیده بودند که خارش بالشان، مانع از این می‏شود که در خانه بنشینند. همه تک تک به این نتیجه رسیده بودند که گرچه هیچ تضمینی وجود ندارد، اما باید دل به دریا بزنند و با موقعیت درگیر شوند.


تیپ کلاسیک مبارزان سیاسی، به شکل "اربابان کوچک آزاد کننده" بودند. یعنی پیشوایان و پیشاهنگانی که یک دفترچه ی راهنمای جهانشمول حاوی پاسخ‏های از پیش تعیین شده برای تمام سوال‏های دنیا در دست داشتند و به مردم می‏گفتند: "دنبال ما بیایید، خوشبختی شما را تضمین می‏کنیم". اما بیست و پنجم خرداد، دفترچه ی راهنمایی در کار نبود. به خاطر این که جنبش سبز، نه بر اساس یک ایده ئولوژی خاص شکل گرفته است و نه برای حمایت از یک سازمان سیاسی به مفهوم کلاسیک، و نه طرح و برنامه ی از پیش تعیین شده ای دارد. بلکه خود زندگی است.


ژیل دلوز می‏گوید: "وقتی که زورمداری می‏خواهد زندگی را از خود بیگانه کند، زندگی کردن مقاومت است". این گونه مقاومت کردن، عبور از راه بی نقشه است. نه پیشوایی دارد و نه مقصد از پیش تعیین شده ای. بلکه شبیه کشف سرزمین‏های تازه است. همانطور که قرآن می‏گوید: الذین جاهدوا فینا، لنهدین لهم سبلنا. هنگامی که دست‏های مردمی در جهت آرزوهایشان حرکت می‏کنند، ابتکارها به کار می‏افتند و راه‏های بکر و حیرت انگیزی که حتا شاید کسی پیش بینی نمی‏کرد، به رویشان گشوده می‏شوند.
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست/ تو خود حجاب خودی حافظ! از میان برخیز!:

آیا این مردم، سقوط احمدی نژاد را نزدیک می‏دیدند؟ به چه امیدی حاضر شدند جلوی باتوم و گلوله بروند؟ تازه گیرم احمدی نژاد هم رفت. بعدش چی؟ مگر دروغ برای همیشه تمام خواهد شد؟ مگر ممکن نیست که دوباره این استبداد و این دستگاه زور و دروغ، به شکل دیگری بازسازی شود همانطور که بارها در طول تاریخ شده است؟ بیست و پنج خرداد به وعده ی کدام آزادی در کدام فردا اتفاق افتاد؟


"حر" چه گونه حر شد؟ به چه امیدی؟ مگر نه این که فرمانده سپاهی بود که پیروزی اش تضمین شده بود؟ و مگر نه این که برای حسین، هیچ سرنوشتی جز شکست و مرگ قابل پیش بینی نبود؟ پس حر به چه امیدی به حسین پیوست؟ به خاطر خود امید! امید به حقیقت. امید به این که چیزی غیر از زور در این جهان وجود دارد.


درست است که همه گمان می‏کنند من هیچ چاره‏ای جز کشتن کسی که برحق می‏دانم، ندارم. درست است که همه مطمئن هستند که من "مجبورم" همین جا که هستم بمانم و همان کاری که ازم توقع می‏رود انجام دهم. اما من به آن‏ها ثابت خواهم کرد که مجبور نیستم! حتا به قیمت مرگم.


آزادی او در همین لحظه محقق شد. در همین لحظه ی انتخاب. قرار نیست در آینده اتفاقی برایش بیفتد. همین لحظه که حجاب را رها کرد و از میان برخاست و با خودش یگانه شد، باشکوه ترین لحظه ی زندگی اوست که هر جان بیداری از شنیدنش غرق در شوق و سرمستی می‏شود.


زیرا هیچ فاصله‏ای بین من و آزادی، من و حقیقت، من و خدا وجود ندارد. از رگ گردن هم به من نزدیک تر است. فقط در همین لحظه است که من می‏توانم انتخاب کنم که با او یکی شوم. بیست و پنجم خرداد، مردمی ‏آمدند تا بگویند: من مجبور نیستم آن که تو می‏گویی باشم و راهی را بروم که تو جلوی پای من می‏گذاری و سرنوشتی را بپیذیرم که تو برای من محتوم شمرده ای. من می‏خواهم با خودم یگانه شوم. من هستم که باید در سیر خودم، سرنوشت خودم را بسازم و هویت خودم را کشف کنم.


آزادی آن‏ها در همان لحظه محقق شده بود.
من که امروزم بهشت نقد حاصل می‏شود/ وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم؟:

آزادی، ایستگاهی نیست که ما روزی در آینده‏ای موهوم در آن پیاده شویم. آزادی در عمل آزاد همین لحظه ی من وجود دارد. به درازای یک تاریخ طولانی، ما را با این شعار فریفته بودند: "فردا" که بهار آید، آزاد و رها هستیم. فردا. فردا. همیشه فردا. و به درازای یک تاریخ طولانی، در انتظار این فردا پوسیدیم و حرام شدیم.


بیست و پنجم خرداد اتفاق عجیبی افتاد. دیگر کسی به فردا نمی‏اندیشید. زیرا همان لحظه احساس می‏کردیم که "در اوج خدا هستیم". هیچ کس دوست نداشت آن طور که عادت تاریخی ما ایرانی‏هاست. از "فراق" بگوید. زیرا که همه احساس می‏کردند که همین امروز "نوبت وصل و لقا است".
زین آتش نهفته که در سینه ی من است/ خورشید، شعله‏ای است که در آسمان گرفت:

گاندی می‏گوید: نا خودم نخواهم، کسی نمی‏تواند امیدم را از من بگیرد. اگر تجمع بیست و پنجم خرداد، پایان تلخی داشت و در یکی از کوچه‏های ضلع شمالی میدان آزادی به خون کشیده شد، اگر در روزهای بعد، پاسخ امید معصومانه ی مردم با گاز اشک آور و باتوم و گلوله داد شد، اگر از زندان‏ها خبرهای شکنجه آمد و جسد محسن‏های روح الامینی با دهان‏های خرد شده به خانواده‏هایشان تحویل داده شد، همه ی این‏ها یک هدف بیشتر نداشتند: سد کردن راه امید.


من باور نمی‏کنم که کسی واقعاً از براندازی مخملی و غیرمخملی می‏ترسید. زیرا شعارهای مردم، از بازپس گیری رأیشان فراتر نمی‏رفت. این‏ها بهانه‏ای برای سرکوب بود. ماجرا از این قرار است که انگار "زور" هیچ وقت قادر به تحمل "امید" نیست. زیرا زور، ویرانگر است و متعلق به جهان "مرگ" است. اما امید، سرچشمه ی جوشان "زندگی" است.


برای همین است که شکنجه‏های این روزها، برای "لو" دادن همدست‏ها یا دیگر اهداف سنتی شکنجه نیست، بلکه فقط برای "تحقیر" انسان و لجن مال کردن امید انسان است. شکنجه‏های جنسی، هیچ هدفی جز تحقیر انسان ندارد. با شکنجه ی جنسی می‏خواهند به زندانی تلقین کنند که "تو مرغ باغ ملکوت نیستی. تو یک حیوان کثیف هستی که ما با این شکنجه‏ها، شرافتت را لکه دار کردیم و وجودت را آلودیم و معصومیتت را از تو گرفتیم".


شکنجه‏های معروف به "شکنجه ی سفید" نیز مبنایی جز تحقیر و خرد کردن شخصیت انسان‏ها ندارند. بسیار گفته می‏شود که کار بازجو در شکنجه ی سفید، این است که تناقضات فکری زندانی را پیدا کند و آن‏ها را آنقدر به رخش بکشد تا زندانی کاملاً خرد شود و از خودش بیزاری بجوید. با محروم کردن زندانی از حواس پنجگانه و جلوگیری از رسیدن خبرهای بیرون به او، تمام هویتش را پاک می‏کنند تا تمام امیدهایش را فراموش کند و قبول کند که در دست بازجو، یک تکه عروسک کثیف و ناتوان بیش نیست.


و اما بیست و پنجم خرداد، پاسخی ناخودآگاه به همین امیدستیزی هم بود. روز طغیان مردمی‏ بود که به آن‏ها گفته شده بود: "شما محکوم و مجبورید که ناامید باشید". از این پس هم باز جنبش سبز، باید همان پاسخی را به زورمداران و شکنجه گران و دشمنان امید بدهد که روز بیست و پنجم خرداد ماه داد:


"نه! ناامید نمی‏شوم. چون چیزی را درباره ی خودم فهمیدم که تا کنون نمی‏دانستم. فهمیدم که در سینه ام شعله‏ای زبانه می‏کشد که دست تو هرگز به آن نخواهد رسید. تو می‏توانی جانم را از من بگیری. می‏توانی رأیم را از من بگیری. می‏توانی کشورم را ازمن بگیری. می‏توانی سلامتی ام را زیر شکنجه از من بگیری. آری تو همه ی این کارها را می‏توانی بکنی. اما هرگز نمی‏توانی امید مردمی را از آنان بگیری که این شعله را در طول تاریخ در قلب‏های خود نگه داشته اند. زیرا دست هیچ دژخیمی، هرگز به قلب ما نخواهد رسید".

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه