در این جاده چه بسیار ملتها که منقرض شدند و جز داستانی از آنان باقی نماند. آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سختترین رویدادها زنده نگه داشت امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله ناامیدی است. بهویژه با جوانان میگویم که اگر میخواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینههای خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست.
بذری که با نخستین باران شروع به روییدن میکند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در میآورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند."
(میرحسین موسوی، بیانیه شماره 9)
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست/ که از دروغ سیه گشت صبح روز نخست:
در کتیبه ی داریوش آمده: خدایا این کشور را از دروغ و قحطی در امان بدار. هرودوت، تاریخ نگار یونانی هم مهمترین خصلتی که در ایرانیان باستان دیده، این است که "حقیقت را میپرستند و هیچ گناهی را بالاتر از دروغ نمیدانند". شاید اولین جرقه ی جنبش سبز، شبی رقم خورد که میرحسین موسوی در مناظره ی تلویزیونی با جسارتی غافلگیر کننده، احمدی نژاد را "دروغگو" نامید و در برابر نمودارهای احمدی نژاد که حاکی از پیشرفتهای اقتصادی شگفت آور در کشور بود، نموداری را نشان داد که با واقعیتهای ملموس زندگی مردم، بیشتر جور در میآمد.
آن شب برای اولین بار تلنگری به امیدی تاریخی و اساطیری که همیشه در ناخودآگاه جمعی ایرانیان به صورت خفته باقی مانده بود، وارد شد. امید به این که میشود روی حقیقت مقاومت کرد و دروغ، رسواشدنی است. بلافاصله نشانهای "دروغ ممنوع" ساخته شد و شعارهایی مثل: "موسوی چیز چیز میگه، اما دروغ نمیگه/ صداقتو فهمیدیم، به موسوی رأی میدیم و ..." زیرا مردم احساس میکردند "خورشید نفسی" آمده تا روی حقیقت بایستد و در برابر دروغ کوتاه نیاید و نماد این امید در این زمانه شود.
روز بعد از انتخابات، هر چند هجمه ی دروغ بسیار شدیدتر و هولناکتر از پیش بینیها بود، اما میرحسین به این امید خیانت نکرد و باز هم تصمیم به ایستادگی گرفت و نتیجه ی این ایستادگی، تجمع میلیونی روز بیست و پنجم خرداد شد. در آن روز سینه ی مردم مزرعه ی امیدی شد که بذر کهن و تاریخی اش از روزهای قبل شروع به جوانه زدن کرده بود: جاء الحق و ذهق الباطل. ان الباطل کان ذهوقا.
مرغ باغ ملکوتم. چه دهم شرح فراق/ که در این دامگه حادثه چون افتادم؟:
افلاطون در داستان فدرا میگوید که انسانها، فرشتگانی هستند که در بحر فراموشی غرق شده اند و فرشته بودن خود را از یاد برده اند. اما در اوج این فراموشی، گاهی بالهایشان به خارش میافتند و تلنگری به روح انسان میزنند تا به یاد بیاورد چه کسی است و به یاد بیاورد که روز الست، حقیقت از او چه قولی گرفته و او هم "بلی" گفته است.
روز بیست و پنجم خرداد، میلیونها نفر خارش بالهای خود را احساس کردند. مردمی که از خود ناامید شده بودند. به آنها تلقین شده بود که شما هم حیواناتی بیش نیستید که سرنوشت محتوم شما، تنازع بقا برای قدری بیشتر زنده ماندن است. آنها گمان میکردند تمام کسانی که در گذشته برای کشف افقهای تازه درون انسان مبارزه کرده اند، احمقهای خوش باوری بیش نبوده اند. به این مردم تلقین شده بود که دنیای ما همین قدر کوچک و پلید و خاموش است و ما محکوم هستیم که تا لحظه ی مرگ آن را تحمل کنیم. اما بیست و پنجم، امیدی تولد دوباره یافت. امید به این که ما متعلق به باغ ملکوت هستیم و فراخنای بی کران آزادی در جهانهای روشن تری در انتظار ماست.
به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست/ چو کعبه یافتم، آیم ز بت پرستی باز:
این امیدواری به خود، رفتار مردم را تغییر داد و گنج خاک گرفتهای به نام "اخلاق" را احیا نمود. با خود میگفتیم: پس من بیش از این میارزم. میتوانم خود را رها کنم از نفرت، از شهوت، از خشم، از دروغ، از ترس، از تمام چیزهای ویران کنندهای که پذیرفته بودم و خودم را تحقیر کرده بودم.
مردمی که تا آن روز به آنان تلقین شده بود که باید "زرنگ" باشند و از گوشت هم بکنند و به خاطر منفعت شخصی، همسایه را له کنند، مردمی که یاد نگرفته بودند به هم لبخند بزنند و در چهره ی یکدیگر "دوست" ببینند، ناگهان در خیابان بی این که هم را بشناسند، با یک لبخند رفیق شدند و تا پای جان برای این رفاقت ایستادند. هر کس زمین میخورد، بی معطلی دستی به سویش دراز میشد. آنقدر صاف شده بودیم که هر کس آینه ی دیگری شده بود و خود را در چهره ی دیگری میدید.
رو سینه را چون سینهها هفت آب شوی از کینهها/ وان گه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو:
مارتین لوترکینگ میگوید: از نفرت، چیزی جز نفرت نمیزاید. با نفرت نمیتوان به جنگ نفرت رفت، اما با عشق میتوان. ما هم یاد گرفته بودیم که در برابر خشونت و زوری که بر ما مسلط است فقط متنفر باشیم. و این نفرت، ناتوانی بر ناتوانی میانباشت و ویرانی بر ویرانی میافزود.
اما بیست و پنجم خرداد احساس جدیدی متولد شد و امید تازهای را پدید آورد: امید به این که میتوانم با زنده بودنم، با عشقم و با ایمان و امیدم، دژخیم را به زانو درآورم زیرا فهمیده ام که میتوان مدار بسته ی نفرت را از هم گسست و از آن بیرون آمد. دیگر از دژخیم متنفر نیستم. نه به خاطر این که او نفرت انگیز نیست، بلکه به این خاطر که خود من میارزم تا از چنگال نفرت رها شوم. در پلاکاردها نوشته بودند: "ابلها مردا! عدوی تو نیستم من! انکار توام". زیرا مقاومت من به خاطر صیانت از زیبایی و بالندگی هستی خودم است، نه از سر عداوت با موجودی به نام "دشمن".
بهتان مگوی که آفتاب را
با ظلمت
نبردی در میان است
آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست
چندان که آفتاب تیغ برکشد، او را مجال درنگ نیست
همین بس که یاری اش مدهی
سواری اش مدهی
راز روی آوردن به روشهای بی خشونت، توسط مردمی که هیچ آموزشی در این زمینه ندیده بودند، همین بود.
پس زبان همدلی خود دیگر است/ همدلی از همزبانی بهتر است:
مردم شاد بودند زیرا میدیدند ترسشان از یکدیگر، بی دلیل بوده. بیست و پنجم خرداد، هیچ کس دشمن دیگری نبود و نسبت به دیگری احساس بدی نداشت. معنای هر لبخند، سلام و زندگی بود. کسی برای منفعت شخصی نیامده بود و هیچ کس خود را از دیگری جدا نمیدانست. همه از هر جنسیت، هر طبقه ی اجتماعی، هر فرهنگ، هر قومیت، هر مذهب، هر جغرافیا و .... با یکدیگر خویشاوند شدند.
این همان مردمی بودند که تا دیروز از تفاوتهایشان میترسیدند. به آنها تلقین شده بود که شما با هم فرق دارید و زبان هم را نمیفهمید و باید خود را در برابر یکدیگر محافظت کنید. شما چیز مشترکی ندارید که بتواند دستانتان را به یکدیگر پیوند دهد. شما محکومید که تا آخر عمر، هر کدام سر در لاک خود فرو ببرید و یکدیگر را نشناسید.
اما بیست و پنجم خرداد، امیدی تولد دوباره یافت. امید به این که ورای تمام این تفاوتها، ما انسانها "دل"ی داریم که بین تماممان مشترک است. این دل یگانه، ما را یگانه میکند حتا اگر زبان هم را نفهمیم. آن وقت تنوعها که تا دیروز ترسناک بود، زیبا و خواستنی میشود. میشویم باغی از گلهای رنگارنگ.
گر برود جان ما در طلب وصل دوست/ حیف نباشد که دوست، دوست تر از جان ماست:
چه گونه ممکن بود جوانهایی که تا دیروز گمان میکردیم جز دغدغههای مبتذل روزمره هیچ آرمانی ندارند، ناگهان با شعار"میجنگم، میمیرم، رأیمو پس میگیرم" به میدان بیایند؟ شاید شوخی گرفته اند. شاید معنای حرف خود را نمیدانند. شاید حرف گنده تر از دهانشان میزنند و با اولین پرخاشی که ببیند از میدان فرار کنند.
اما ندا آقا سلطان، سهراب اعرابی، محسن روح الامینی و دهها شهید دیگر نشان دادند که نه شوخی بود و نه تعارف. این نسل، آنقدر امیدوار شده بود و این امید آن قدر خواستنی بود که ترس در برابرش زانو زد. "نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم". اکنون آواز کشتگان در گوشم میپیچد که مرا خطاب قرار میدهند و میگویند: ما با هم بودیم. ما زبان همدلی را یافتیم. ما فهمیدیم که قصهها دروغ نبودند. چیزی غیر از زور در این جهان وجود دارد که به خاطرش میشود از جان گذشت. پس دیگر از چه میترسی؟
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/ خود راه بگویدت که چون باید رفت:
ظهر روز بیست و پنجم، دهان به دهان میچرخید که "تجمع مجوز ندارد و برای متفرق کردن مردم، حکم تیر دارند". همه از خودشان میپرسیدند: "یعنی بعدازظهر چه خواهد شد؟ آیا تجمع برگزار نخواهد شد؟ آیا برگزار خواهد شد و به خشونت کشیده خواهد شد؟". این قبیل سوالها از میلیونها ذهن میگذشت و تردید پدید میآورد. اما در نهایت، همگی جداجدا به این نتیجه رسیدند که باید بیایند.
علیرغم این که معلوم نیست چه خواهد شد، معلوم نیست تجمع شکل بگیرد، و اساساً معلوم نیست به فرض شکل گرفتن، چه حاصلی میتواند داشته باشد. اما همه به این نتیجه رسیده بودند که خارش بالشان، مانع از این میشود که در خانه بنشینند. همه تک تک به این نتیجه رسیده بودند که گرچه هیچ تضمینی وجود ندارد، اما باید دل به دریا بزنند و با موقعیت درگیر شوند.
تیپ کلاسیک مبارزان سیاسی، به شکل "اربابان کوچک آزاد کننده" بودند. یعنی پیشوایان و پیشاهنگانی که یک دفترچه ی راهنمای جهانشمول حاوی پاسخهای از پیش تعیین شده برای تمام سوالهای دنیا در دست داشتند و به مردم میگفتند: "دنبال ما بیایید، خوشبختی شما را تضمین میکنیم". اما بیست و پنجم خرداد، دفترچه ی راهنمایی در کار نبود. به خاطر این که جنبش سبز، نه بر اساس یک ایده ئولوژی خاص شکل گرفته است و نه برای حمایت از یک سازمان سیاسی به مفهوم کلاسیک، و نه طرح و برنامه ی از پیش تعیین شده ای دارد. بلکه خود زندگی است.
ژیل دلوز میگوید: "وقتی که زورمداری میخواهد زندگی را از خود بیگانه کند، زندگی کردن مقاومت است". این گونه مقاومت کردن، عبور از راه بی نقشه است. نه پیشوایی دارد و نه مقصد از پیش تعیین شده ای. بلکه شبیه کشف سرزمینهای تازه است. همانطور که قرآن میگوید: الذین جاهدوا فینا، لنهدین لهم سبلنا. هنگامی که دستهای مردمی در جهت آرزوهایشان حرکت میکنند، ابتکارها به کار میافتند و راههای بکر و حیرت انگیزی که حتا شاید کسی پیش بینی نمیکرد، به رویشان گشوده میشوند.
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست/ تو خود حجاب خودی حافظ! از میان برخیز!:
آیا این مردم، سقوط احمدی نژاد را نزدیک میدیدند؟ به چه امیدی حاضر شدند جلوی باتوم و گلوله بروند؟ تازه گیرم احمدی نژاد هم رفت. بعدش چی؟ مگر دروغ برای همیشه تمام خواهد شد؟ مگر ممکن نیست که دوباره این استبداد و این دستگاه زور و دروغ، به شکل دیگری بازسازی شود همانطور که بارها در طول تاریخ شده است؟ بیست و پنج خرداد به وعده ی کدام آزادی در کدام فردا اتفاق افتاد؟
"حر" چه گونه حر شد؟ به چه امیدی؟ مگر نه این که فرمانده سپاهی بود که پیروزی اش تضمین شده بود؟ و مگر نه این که برای حسین، هیچ سرنوشتی جز شکست و مرگ قابل پیش بینی نبود؟ پس حر به چه امیدی به حسین پیوست؟ به خاطر خود امید! امید به حقیقت. امید به این که چیزی غیر از زور در این جهان وجود دارد.
درست است که همه گمان میکنند من هیچ چارهای جز کشتن کسی که برحق میدانم، ندارم. درست است که همه مطمئن هستند که من "مجبورم" همین جا که هستم بمانم و همان کاری که ازم توقع میرود انجام دهم. اما من به آنها ثابت خواهم کرد که مجبور نیستم! حتا به قیمت مرگم.
آزادی او در همین لحظه محقق شد. در همین لحظه ی انتخاب. قرار نیست در آینده اتفاقی برایش بیفتد. همین لحظه که حجاب را رها کرد و از میان برخاست و با خودش یگانه شد، باشکوه ترین لحظه ی زندگی اوست که هر جان بیداری از شنیدنش غرق در شوق و سرمستی میشود.
زیرا هیچ فاصلهای بین من و آزادی، من و حقیقت، من و خدا وجود ندارد. از رگ گردن هم به من نزدیک تر است. فقط در همین لحظه است که من میتوانم انتخاب کنم که با او یکی شوم. بیست و پنجم خرداد، مردمی آمدند تا بگویند: من مجبور نیستم آن که تو میگویی باشم و راهی را بروم که تو جلوی پای من میگذاری و سرنوشتی را بپیذیرم که تو برای من محتوم شمرده ای. من میخواهم با خودم یگانه شوم. من هستم که باید در سیر خودم، سرنوشت خودم را بسازم و هویت خودم را کشف کنم.
آزادی آنها در همان لحظه محقق شده بود.
من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود/ وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم؟:
آزادی، ایستگاهی نیست که ما روزی در آیندهای موهوم در آن پیاده شویم. آزادی در عمل آزاد همین لحظه ی من وجود دارد. به درازای یک تاریخ طولانی، ما را با این شعار فریفته بودند: "فردا" که بهار آید، آزاد و رها هستیم. فردا. فردا. همیشه فردا. و به درازای یک تاریخ طولانی، در انتظار این فردا پوسیدیم و حرام شدیم.
بیست و پنجم خرداد اتفاق عجیبی افتاد. دیگر کسی به فردا نمیاندیشید. زیرا همان لحظه احساس میکردیم که "در اوج خدا هستیم". هیچ کس دوست نداشت آن طور که عادت تاریخی ما ایرانیهاست. از "فراق" بگوید. زیرا که همه احساس میکردند که همین امروز "نوبت وصل و لقا است".
زین آتش نهفته که در سینه ی من است/ خورشید، شعلهای است که در آسمان گرفت:
گاندی میگوید: نا خودم نخواهم، کسی نمیتواند امیدم را از من بگیرد. اگر تجمع بیست و پنجم خرداد، پایان تلخی داشت و در یکی از کوچههای ضلع شمالی میدان آزادی به خون کشیده شد، اگر در روزهای بعد، پاسخ امید معصومانه ی مردم با گاز اشک آور و باتوم و گلوله داد شد، اگر از زندانها خبرهای شکنجه آمد و جسد محسنهای روح الامینی با دهانهای خرد شده به خانوادههایشان تحویل داده شد، همه ی اینها یک هدف بیشتر نداشتند: سد کردن راه امید.
من باور نمیکنم که کسی واقعاً از براندازی مخملی و غیرمخملی میترسید. زیرا شعارهای مردم، از بازپس گیری رأیشان فراتر نمیرفت. اینها بهانهای برای سرکوب بود. ماجرا از این قرار است که انگار "زور" هیچ وقت قادر به تحمل "امید" نیست. زیرا زور، ویرانگر است و متعلق به جهان "مرگ" است. اما امید، سرچشمه ی جوشان "زندگی" است.
برای همین است که شکنجههای این روزها، برای "لو" دادن همدستها یا دیگر اهداف سنتی شکنجه نیست، بلکه فقط برای "تحقیر" انسان و لجن مال کردن امید انسان است. شکنجههای جنسی، هیچ هدفی جز تحقیر انسان ندارد. با شکنجه ی جنسی میخواهند به زندانی تلقین کنند که "تو مرغ باغ ملکوت نیستی. تو یک حیوان کثیف هستی که ما با این شکنجهها، شرافتت را لکه دار کردیم و وجودت را آلودیم و معصومیتت را از تو گرفتیم".
شکنجههای معروف به "شکنجه ی سفید" نیز مبنایی جز تحقیر و خرد کردن شخصیت انسانها ندارند. بسیار گفته میشود که کار بازجو در شکنجه ی سفید، این است که تناقضات فکری زندانی را پیدا کند و آنها را آنقدر به رخش بکشد تا زندانی کاملاً خرد شود و از خودش بیزاری بجوید. با محروم کردن زندانی از حواس پنجگانه و جلوگیری از رسیدن خبرهای بیرون به او، تمام هویتش را پاک میکنند تا تمام امیدهایش را فراموش کند و قبول کند که در دست بازجو، یک تکه عروسک کثیف و ناتوان بیش نیست.
و اما بیست و پنجم خرداد، پاسخی ناخودآگاه به همین امیدستیزی هم بود. روز طغیان مردمی بود که به آنها گفته شده بود: "شما محکوم و مجبورید که ناامید باشید". از این پس هم باز جنبش سبز، باید همان پاسخی را به زورمداران و شکنجه گران و دشمنان امید بدهد که روز بیست و پنجم خرداد ماه داد:
"نه! ناامید نمیشوم. چون چیزی را درباره ی خودم فهمیدم که تا کنون نمیدانستم. فهمیدم که در سینه ام شعلهای زبانه میکشد که دست تو هرگز به آن نخواهد رسید. تو میتوانی جانم را از من بگیری. میتوانی رأیم را از من بگیری. میتوانی کشورم را ازمن بگیری. میتوانی سلامتی ام را زیر شکنجه از من بگیری. آری تو همه ی این کارها را میتوانی بکنی. اما هرگز نمیتوانی امید مردمی را از آنان بگیری که این شعله را در طول تاریخ در قلبهای خود نگه داشته اند. زیرا دست هیچ دژخیمی، هرگز به قلب ما نخواهد رسید".
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)