/ دنیای بیزمان و بیمکان زندان جز دیوار برایت ندارد، اگر ذهنت را به چارچوبهایی که برایت تعیین کردهاند عادت دهی. در آن صورت است که دیوارها میتواند بر تو فشار بیاورد و دلت را تنگ کند و نفست را بگیراند. تمام تلاشت را میکنی که خود را خارج از فضا و آن چارچوب ببینی و بخشی از بایستههایی که به حق یا به ناحق وجود دارد، طوری درونی کنی که دیگر برایت آزاردهنده نباشد.
اما یکی از زمانها که زندان را به چشمت میآورد، روزهای هواخوری است. حیاطی هفت متر در هفت متر با دیوارهای بلند. گویی میتوانی بپذیری مکان زندگیت محدود شود و درهایش بسته، اما وقتی به سقف این حیاط مینگری گویی که آسمانش زندانی است. انگار که سهمت از آسمان میشود همان بخش مساحت هفت در هفتی که برایت در نظر گرفته شدهاست. آسمان زندانی به مراتب دردناکتر از جسم و تن زندانیست.
تا میتوانی در همین حیاط راه بروی و بدوی تا بدنت سالم بماند. گاهی هم این دل گرفتن بهترین زمینه را برای گفتگو با اویی که همیشه می شنود را فراهم میآورد. احساس میکنی به اندازه همان هفت در هفتی که هستی صدایت به آسمان میرسد.
اما گاهی در این هفت در هفت سهمیهات آنقدر زیاد میشود که نیمههای ما ، خصوصا نیمه ماه شعبان، ماه زیبای شب خودش را وارد این محدوده از سهمت میکند و میتوانی ماهی را ببینی که هر فرد آزاد و آزادهای در همان دم میتواند آن را ببیند و با او سخن بگوید. گاهی آنقدر سهمت از آسمان زیاد میشود که این ماه از پنجرههای فلزی اتاق هم قابل دیدن میشود. گویی که تمام آزادی را به تو داده باشند. باید حس و حال آن لحظه را داشته باشی، روحت جریحهدار از چیزهایی باشد که میبینی و میشنوی تا یکدم بخوانی:
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره از توی زندون
مثل شبپره با خودش بیرون
میبره اونجا که شب سیاه تا دم سحر
شهیدای شهر با فانوس خون جار میکشن
تو خیابونا
سر میدونا
عمو یادگار
مرد کینه دار
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار
مستیم و هشیار شهیدای شهر
خوابیم و بیدار شهیدای شهر
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد می شه خندون
یه شب ماه می اد
یه شب ماه میآد
/
منبع: وبلاگ بر ساحل سلامت
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)