نه ماه پس از بازداشت، یك بار مرا به زندان عمومی قزل قلعه بردند. این زندان در بزرگراه كردستان فعلی قرار داشت. آن موقع راهش از طریق خیابان كارگر شمالی بود. در خیابان كارگر شمالی، یك فرعی وجود داشت كه به زندان قزل قلعه منتهی میشد. آن جا نسبت به زندان اوین، زندان خوبی بود. اما من فقط یك شب آن جا بودم. فردای آن روز، رسولی، بازجوی ساواك، داخل زندان آمد و به من گفت: فلان، فلان شده! به آن جا رفتهای و معركه گرفتی؟
در زندان عمومی، خبرچین زیاد بود، به آنها خبر داده بودند كه من در زندان معركه گرفتهام! رسولی مرا خواست، سیلی و لگدی هم به من زد و دوباره مرا به اوین و سلول انفرادی برگرداند. به این ترتیب، تا دوازده ماه بعد از بازداشت، در سلول انفرادی اوین بودم. بعد از گذشت این مدت، همزمان با شروع محاكمهام مرا به قزل قلعه منتقل كردند. منتهی این بار، یك راست در سلول انفرادی جایم دادند. اصولاً در تمام مدتی كه در قزل قلعه به سر بردم دیگر به زندان عمومی نرفتم. در مجموع حدود ده ماه در زندان انفرادی قزل قلعه بودم.
ساختمان این زندان، كهنه و قدیمی بود، چرا كه ساختمانش ابتدا یك قلعه بسیار قدیمی بود و بعدها به زندان مبدل شد. این زندان، دیوارهای خیلی پهناوری داشت، ولی از نظر شرایط زیستی، خیلی بهتر از اوین بود. مدیر داخلی زندان، فردی به نام ساقی بود. اینها گر چه رئیس زندان نبودند، اما عملاً همه كاره آن جا به شمار میآمدند. مدیران داخلی زندانها، از استوارهای ارتش بودند كه سالها با ساواك همكاری داشتند و بعد اینها را مدیر داخلی كرده بودند. ساقی، مدیر زندان قزل قلعه، در دوران جوانی اش در دستگیری اعضای حزب توده و سازمان نظامی آن حضور داشته و خیلی فعال بود. آن طور كه تودهایها میگفتند، جزو شكنجه گرهای آن دوره به شمار میآمده، اما میگویند بعدها یك تحولی در او رخ داده و خیلی مهربان شده بود. دیگر در این دوران، او هیچكس را شكنجه نمیداد.
من از قبل با او آشنایی داشتم؛ در سال 1340 كه بازداشت شدم و به قزل قلعه رفتم، وی آن زمان هم رئیس زندان بود و خیلی ملایم با زندانیها برخورد میكرد. البته لحن تندی داشت، ولی واقعیت این بود كه برخورد خشنی نداشت. بعدها هم كه به سلول قزل قلعه رفتم، كماكان ایشان موضع ملایمی داشت و آن مدتی كه من آن جا بودم، او روی هیچ یك از زندانیان دست بلند نكرد. به تبع او، هیچ یك از نگهبانان هم این كار را نمیكردند. یعنی در قزل قلعه، روابط طور دیگری بود و اصولاً با اوین هم قابل مقایسه نبود. در اوین، شرایط بسیار بد بود، آن جا مرا حسابی شكنجه میدادند و بعد بی حال به سلول خودم برمیگرداندند. محل شكنجه در قسمت پایین ساختمان قرار داشت، هشت پله پایین میرفتیم و به زیرزمین محل شكنجه میرسیدیم. اما در قزل قلعه این مسایل نبود. آدم در زندان قزل قلعه فكر میكرد آزاد شدهاست!
سلول قزل قلعه، كوچك تر بود و متأسفانه در آن جا امكان راهپیمایی وجود نداشت، شكل داخل سلول هم به رخت كنهای حمام شباهت داشت. نصف سلول سكو بود، زیرا پایین سكو خیلی رطوبت داشت و اگر آنجا میخوابیدیم فوری رماتیسم میگرفتیم. به همین دلیل یك سكوی آجری داخل سلول قرار داشت، كه رخت خواب خودمان را روی آن میانداختیم. حُسن سلولهای قزل قلعه این بود كه هر روز با توجه به تعداد آدمهایی كه در سلولها وجود داشتند، بین یك ربع تا نیم ساعت، به زندانیان فرصت هواخوری میدادند. در پشت سلولها محوطه هواخوری قرار داشت. پنجره سلول به آن محوطه باز میشد. در حین هواخوری، با خیلیها میتوانستیم صحبت كنیم. یعنی هنگامی كه زندانیها از بغل پنجره رد میشدند، میتوانستند با یكدیگر حرف بزنند. مثلاً در زندان قزل قلعه، مشعوف كلانتری -از اعضای گروه جزنی- در سلول كناری من، زندانی بود. او از زندانیان قدیمی به شمار میآمد و از سال 1346 در زندان بود، وقتی او به هواخوری میرفت، از بغل سلول من رد میشد.
ما گاهی وسایلی را نیز بین خودمان رد و بدل میكردیم. مثلاً او از راه كركره، یك تیغ در سلول میگذاشت كه اگر من لازم داشتم، میتوانستم آن را بردارم. یعنی میخواهم بگویم ضوابط زندان قزل قلعه خیلی شُل بود، به طوری كه در زمان هواخوری او به من تیغ رد میكرد! كلانتری به دلیل سابقه طولانی حضور در زندان، با همه زندانیها خیلی راحت رفت و آمد داشت و صحبت میكرد. سربازهای مراقب، معمولاً به او چیزی نمیگفتند، تنها بعضی مواقع تذكرات كوچكی میدادند. ارتباط با سلول روبرویی هم راحت بود؛ چون سلولها در و پنجره درستی نداشت. خیلی از هم بندهای خود را در این دوران شناختم، چون خیلی راحت ارتباط برقرار میشد. در قزل قلعه انجام حركات ورزشی امكان نداشت. آن جا اجازه نمیدادند زندانیان ورزش كنند. اما در عوض، وضع ملاقات بهتر بود. هر دو هفته یك بار، روزهای پنجشنبه، خانوادهها به ملاقات زندانیان میآمدند. البته ملاقات حضوری نبود، ولی وسایل مورد نیاز و همچنین میوه و غذا میآوردند، از این جهت نسبت به اوین وضع بهتری داشتیم.
یكی از عواقب و آثار زندان این است كه به هر حال آدم، وقتی زندگیش ابتدایی میشود، راههای ابتدایی هم برای ادامه زندگی كشف میكند. هر دو هفته یك بار كسانی كه به ملاقات میآمدند، برای ما میوه و یا مثلاً كره میآوردند كه نگهداری آنها مشكل بود، زیرا در فصل تابستان به دلیل آن كه یخچال نداشتیم، امكان نگهداری آنها وجود نداشت. بعضی مواقع نگهبانهای خوب، اجازه میدادند تا هر چه برای یك زندانی آمده، بین دیگر زندانیها تقسیم شود.
گاهی اوقات حتی به خود زندانی اجازه میدادند كه مستقیماً به سلولهای دیگر رفته و آنها را تقسیم كند. معمولاً هدایا را به همه آنهایی كه در سلول بودند میدادیم، دوست و دشمن در این مورد معنی نداشت. بعضی اوقات هم نگهبانها بد بودند و با این كار مخالفت میكردند. در آن صورت باید فكر میكردیم كه برای نگهداری آنها چكار كنیم؟ بالاخره برای این كار روشی كشف كردیم. هر سلول، یك پنجره داشت و این پنجره، مثل تونل جلو میرفت، چون دیوار زندان كلفت بود -حدود هشتاد سانتیمتر ضخامت داشت- پنجره آنجا هم به محوطه هواخوری راه داشت، محوطه هواخوری در یك گودی بود.
بعد از پنجره یك سكو وجود داشت كه آن هم هشتاد سلنتیمتر طول داشت، عرض آن نیز سی یا چهل سانتیمتر میشد، ما یك نایلون روی زمینی كه گچی بود میانداختیم، یك پارچه خیس هم روی آن میگذاشتیم. موادی مثل كره و میوه جات كه خراب شدنی بودند را روی آن پارچه میگذاشتیم و سپس روی آن مواد را نیز یك پارچه خیس قرار میدادیم. با این شیوه به مدت ده روز، خیار را در تابستان نگهداری میكردیم، كره را نیز هر وقت برمیداشتیم سفت بود...
محاكمهام در قزل قلعه شروع شد و از همان جا مرا به دادگاه میبردند و میآوردند. جلسات دادگاه در دادرسی ارتش واقع در چهارراه قصر -الآن سازمان قضایی نیروهای مسلح است- تشكیل میشد. در دادگاه بدوی شش اتهام برای من عنوان كردند: اول- توطئه علیه رژیم مشروطه سلطنتی. دوم- دخول در دسته اشرار مسلح. سوم- عضویت در دسته و جمعیتی كه مرام و رویه اشتراكی داشت. چهارم- حمل و اختفای مواد منفجره، اسلحه و مهمات. پنجم- جعل سند، چون شناسنامه جعل كرده بودم و در نهایت ششمین اتهام، استفاده از سند مجعول بود. چون با آن سند، خانه قولنامه كرده بودم. مجازات اتهام اول و دوم، اعدام و مجازات چهارتای دیگر نیز حداكثر ده سال زندان بود. البته شنیدم كه خانوادهام و از جمله مادرم برای تخفیف مجازات من خیلی تلاش كرد.
مادرم به دوستان، بستگان و خلاصه هر كسی كه میشناخت مراجعه كرده بود، تا برای من كاری انجام دهد... بعضی از آشنایان هم، به او گفته بودند "وضع پسرت خراب است و اعدامیاست". البته من علی القاعده نمیبایست اعدام میشدم. چون معمولاً ساواك، كسانی را اعدام میكرد كه در عملیات مسلحانه شركت كرده و یا شركت مستقیم در گروگانگیری داشتند.
آنهایی هم كه رهبر گروه به شمار میآمدند، مجازاتشان اعدام بود. البته اَلكی هم كسی را اعدام نمیكردند، حساب و كتاب دستشان بود. ابتدا تحقیق میكردند؛ كه بهتر است این متهم را اعدام كنند یا بهتر است او را نگه دارند و رویش كار كنند. مثلاً نیكخواه و پاك نژاد كه در ماجرای 21 فروردین میخواستند شاه را بكشند -شمس آبادی هم در این ماجرا شركت داشت- دستگیر شدند. این دو تن و بقیه متهمان واقعه را نگه داشتند، در آخر هم همه آنها جزو نظریه پردازهای دستگاه شدند.
ضمناً گروه ما، یك گروه معروف و مشهوری نبود تا بخواهند برای آن كه عبرتی برای دیگران باشد، رهبرانش را اعدام كنند. البته ساواك نسبت به چریكهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق این كار را میكرد، چرا كه آنها اكثراً در عملیات شركت داشتند. آن زمان به طور كلی رسم بر این بود كه شخصی را كه در عملیات شركت داشت، اعدام میكردند و كسی كه در عملیات شركت نداشت به حبس ابد محكوم میشد. در هر حال در دادگاه بدوی مرا به حبس ابد محكوم نمودند.
در دادگاه دوم، به طور كلی مرا از دو اتهامی كه حكم اعدام در موردش صادق بود تبرئه كردند. این دو اتهام؛ توطئه به منظور سرنگون كردن نظام مشروطه سلطنتی و دخول در دسته اشرار مسلح بود. بقیه اتهامات، مجازاتشان ده سال حبس بود. دادگاه دوم در پاییز سال 1352 با تجدیدنظر در حكم دادگاه اول، مرا به ده سال زندان محكوم كرد. البته من تقاضای فرجام كردم، ولی معمولاً به تقاضای فرجام ترتیب اثر داده نمیشد. اما با تلاشی كه خانواده در مورد من انجام دادند، آنها در مجازاتم تخفیف قایل شدند. در این رابطه، خانواده و دوستانم -آن زمان- حدود چهل هزار تومان خرج كردند. در مجموع، آن تلاشها باعث شد كه از اعدام من صرف نظر شود.
اصولاً دادگاهها دو نوع هستند؛ دادگاههای علنی و دادگاههای غیرعلنی. آن زمان هم، این گونه بود و با توجه به نوع دادگاه، ما شیوه دفاع را تنظیم میكردیم. توصیه این بود كه اگر دادگاه علنی تشكیل شد، باید دفاع ایدئولوژیك كرد. در گروه ما هم همین بحث وجود داشت. منظور از ایدئولوژیك، فقط ایدئولوژیك سیاسی بود، به این معنی كه آدم به سیم آخر بزند و با حمله به مواضع رژیم، از مبارزاتی كه نموده دفاع كند. ولی اگر دادگاه غیرعلنی بود، دفاع حقوقی توصیه میشد. یعنی این كه؛ من كاری نكردهام، من نبودم و از این گونه حرفها بزنیم. در دادگاه علنی، به صلاحیت دادگاه اعتراض كرده و عنوان میشد كه این دادگاه دادستانی ارتش، صلاحیت محاكمه مرا كه جرمم سیاسی است ندارد.
منظور این بود كه از اعتقادات و دیدگاههای خود در این دادگاه دفاع كنیم. ولی در دادگاههای غیرعلنی میگفتند از دیدگاه خود دفاع نكنید، بلكه برعكس آن هم عمل میكردیم، مثلاً میگفتیم كه: "من طرفدار نظام هستم و كاری برخلاف مصالح نظام انجام ندادهام". چون در این وضعیت، دادگاه غیرعلنی است و انعكاسی در بیرون ندارد. بنابراین دفاع سیاسی- ایدئولوژیك كردن، فقط آدم را بیهوده به پای چوبه دار میبرد، هیچ خاصیت دیگری هم نداشت. در حالی كه در دادگاه علنی، دفاع سیاسی و ایدئولوژیك، خودش در واقع تبلیغ اعتقادات برای مردم بود. لذا ارزش این را داشت كه، دفاعیات آدم، هر چقدر هم كه دست و پا شكسته باشد، انتشار یابد. نتیجه كارهایی كه خانوادهام انجام دادند، به این جا رسید كه دادگاه ما از علنی، به غیرعلنی تبدیل شد.
در پرونده من، كشف سه هزار نارنجك به هنگام دستگیری به عنوان جرم ثبت شده بود. گر چه آن پلاستیكها خالی بود، اما ساواك كشف آن پلاستیكها را، به عنوان مدرك جرم در پرونده من درج كرده بود. این اتهام میتوانست دلیل خوبی برای علنی بودن دادگاه شود و بدشان هم نمیآمد كه بگویند این فرد میخواسته ذوب آهن را منفجر كند. اما با تلاشهای خانواده، دادگاه به صورت غیرعلنی تشكیل شد. در دادگاه اول، دفاع حقوقی كردم و طی آن هیچ تعریفی از نظام نكردم، در نتیجه محكوم به حبس ابد شدم... یك عده از رئیس دادگاهها، قدرت تصمیم گیری داشتند، اما در عین حال همه آنها از یك جا دستور میگرفتند. در دادگاه اول، سرهنگ صفاكیش ریاست دادگاه را برعهده داشت و معمولاً حكم زیر نظر او صادر میشد، قضات دیگر، خیلی كارهای نبودند.
این گونه دادگاهها به "دادگاهِ باز" مشهور بودند. در دادگاه دوم، "سرلشگر بهرون" رئیس بود. او را بعد از انقلاب ندیدم، ممكن است فرار كرده باشد یا دستگیر شده باشد. من اطلاعی ندارم، چون دنبال آن نبودم تا كسی كه مرا محاكمه كرده پیدا كنم. وی به عنوان چهرههایی ملایم تر، در بین بقیه روسا شناخته میشدند و دادگاههای آنها نیز به "دادگاه كبوتر" شهرت داشت. مجموعه این عوامل باعث شد، بنده در دادگاه اول با یك درجه تخفیف، حبس ابد گرفتم، ولی در دادگاه دوم به دلیل اقداماتی كه از بیرون انجام شده بود، به ده سال حبس محكوم شدم و قضیه به این ترتیب خاتمه یافت، زیرا شانس اصلی من این بود كه هر دو دادگاهم غیرعلنی برگزار گردید.
(ادامه دارد)
منبع: پایگاه اینترنتی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)