آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

8:39 صبح جمعه، 6 شهریور 1388

گوشه‏ای از خاطرات بهزاد نبوی، از دوران زندان رژيم ستم‏شاهی (قسمت چهارم)

از تقاضای اعدام تا ده سال حبس

چهارمين قسمت از خاطرات مهندس بهزاد نبوی، عضو شورای مركزی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، از دوران زندان در رژیم ستم‏شاهی منتشر شد. در اين قسمت از خاطرات، نبوی از چگونگی برگزاری محاكم سياسی قبل از انقلاب، جريان دادگاه‏های بدوی و تجديدنظر خود، كيفر خواست صادره و احكام بدوی و قطعی آن دادگاه‏ها می‏گويد.


نه ماه پس از بازداشت، یك بار مرا به زندان عمومی قزل قلعه بردند. این زندان در بزرگراه كردستان فعلی قرار داشت. آن موقع راهش از طریق خیابان كارگر شمالی بود. در خیابان كارگر شمالی، یك فرعی وجود داشت كه به زندان قزل قلعه منتهی می‏شد. آن جا نسبت به زندان اوین، زندان خوبی بود. اما من فقط یك شب آن جا بودم. فردای آن روز، رسولی، بازجوی ساواك، داخل زندان آمد و به من گفت: فلان، فلان شده! به آن جا رفته‏ای و معركه گرفتی؟

در زندان عمومی، خبرچین زیاد بود، به آن‏ها خبر داده بودند كه من در زندان معركه گرفته‏ام! رسولی مرا خواست، سیلی و لگدی هم به من زد و دوباره مرا به اوین و سلول انفرادی برگرداند. به این ترتیب، تا دوازده ماه بعد از بازداشت، در سلول انفرادی اوین بودم. بعد از گذشت این مدت، همزمان با شروع محاكمه‏ام مرا به قزل قلعه منتقل كردند. منتهی این بار، یك راست در سلول انفرادی جایم دادند. اصولاً در تمام مدتی كه در قزل قلعه به سر بردم دیگر به زندان عمومی‏ نرفتم. در مجموع حدود ده ماه در زندان انفرادی قزل قلعه بودم.

ساختمان این زندان، كهنه و قدیمی بود، چرا كه ساختمانش ابتدا یك قلعه بسیار قدیمی بود و بعد‏ها به زندان مبدل شد. این زندان، دیوار‏های خیلی پهناوری داشت، ولی از نظر شرایط زیستی، خیلی بهتر از اوین بود. مدیر داخلی زندان، فردی به نام ساقی بود. این‏ها گر چه رئیس زندان نبودند، اما عملاً همه كاره آن جا به شمار می‏آمدند. مدیران داخلی زندان‏ها، از استوارهای ارتش بودند كه سال‏ها با ساواك همكاری داشتند و بعد این‏ها را مدیر داخلی كرده بودند. ساقی، مدیر زندان قزل قلعه، در دوران جوانی اش در دستگیری اعضای حزب توده و سازمان نظامی آن حضور داشته و خیلی فعال بود. آن طور كه توده‏ای‏ها می‏گفتند، جزو شكنجه گرهای آن دوره به شمار می‏آمده، اما می‏گویند بعدها یك تحولی در او رخ داده و خیلی مهربان شده بود. دیگر در این دوران، او هیچكس را شكنجه نمی‏داد.

من از قبل با او آشنایی داشتم؛ در سال 1340 كه بازداشت شدم و به قزل قلعه رفتم، وی آن زمان هم رئیس زندان بود و خیلی ملایم با زندانی‏ها برخورد می‏كرد. البته لحن تندی داشت، ولی واقعیت این بود كه برخورد خشنی نداشت. بعدها هم كه به سلول قزل قلعه رفتم، كماكان ایشان موضع ملایمی داشت و آن مدتی كه من آن جا بودم، او روی هیچ یك از زندانیان دست بلند نكرد. به تبع او، هیچ یك از نگهبانان هم این كار را نمی‏كردند. یعنی در قزل قلعه، روابط طور دیگری بود و اصولاً با اوین هم قابل مقایسه نبود. در اوین، شرایط بسیار بد بود، آن جا مرا حسابی شكنجه می‏دادند و بعد بی حال به سلول خودم برمی‏گرداندند. محل شكنجه در قسمت پایین ساختمان قرار داشت، هشت پله پایین می‏رفتیم و به زیرزمین محل شكنجه می‏رسیدیم. اما در قزل قلعه این مسایل نبود. آدم در زندان قزل قلعه فكر می‏كرد آزاد شده‏است!

سلول قزل قلعه، كوچك تر بود و متأسفانه در آن جا امكان راهپیمایی وجود نداشت، شكل داخل سلول هم به رخت كن‏های حمام شباهت داشت. نصف سلول سكو بود، زیرا پایین سكو خیلی رطوبت داشت و اگر آنجا می‏خوابیدیم فوری رماتیسم می‏گرفتیم. به همین دلیل یك سكوی آجری داخل سلول قرار داشت، كه رخت خواب خودمان را روی آن می‏انداختیم. حُسن سلول‏های قزل قلعه این بود كه هر روز با توجه به تعداد آدم‏هایی كه در سلول‏ها وجود داشتند، بین یك ربع تا نیم ساعت، به زندانیان فرصت هواخوری می‏دادند. در پشت سلول‏ها محوطه هواخوری قرار داشت. پنجره سلول به آن محوطه باز می‏شد. در حین هواخوری، با خیلی‏ها می‏توانستیم صحبت كنیم. یعنی هنگامی كه زندانی‏ها از بغل پنجره رد می‏شدند، می‏توانستند با یكدیگر حرف بزنند. مثلاً در زندان قزل قلعه، مشعوف كلانتری -از اعضای گروه جزنی- در سلول كناری من، زندانی بود. او از زندانیان قدیمی به شمار می‏آمد و از سال 1346 در زندان بود، وقتی او به هواخوری می‏رفت، از بغل سلول من رد می‏شد.

ما گاهی وسایلی را نیز بین خودمان رد و بدل می‏كردیم. مثلاً او از راه كركره، یك تیغ در سلول می‏گذاشت كه اگر من لازم داشتم، می‏توانستم آن را بردارم. یعنی می‏خواهم بگویم ضوابط زندان قزل قلعه خیلی شُل بود، به طوری كه در زمان هواخوری او به من تیغ رد می‏كرد! كلانتری به دلیل سابقه طولانی حضور در زندان، با همه زندانی‏ها خیلی راحت رفت و آمد داشت و صحبت می‏كرد. سربازهای مراقب، معمولاً به او چیزی نمی‏گفتند، تنها بعضی مواقع تذكرات كوچكی می‏دادند. ارتباط با سلول روبرویی هم راحت بود؛ چون سلول‏ها در و پنجره درستی نداشت. خیلی از هم بندهای خود را در این دوران شناختم، چون خیلی راحت ارتباط برقرار می‏شد. در قزل قلعه انجام حركات ورزشی امكان نداشت. آن جا اجازه نمی‏دادند زندانیان ورزش كنند. اما در عوض، وضع ملاقات بهتر بود. هر دو هفته یك بار، روزهای پنجشنبه، خانواده‏ها به ملاقات زندانیان می‏آمدند. البته ملاقات حضوری نبود، ولی وسایل مورد نیاز و همچنین میوه و غذا می‏آوردند، از این جهت نسبت به اوین وضع بهتری داشتیم.

یكی از عواقب و آثار زندان این است كه به هر حال آدم، وقتی زندگیش ابتدایی می‏شود، راه‏های ابتدایی هم برای ادامه زندگی كشف می‏كند. هر دو هفته یك بار كسانی كه به ملاقات می‏آمدند، برای ما میوه و یا مثلاً كره می‏آوردند كه نگهداری آن‏ها مشكل بود، زیرا در فصل تابستان به دلیل آن كه یخچال نداشتیم، امكان نگهداری آن‏ها وجود نداشت. بعضی مواقع نگهبان‏های خوب، اجازه می‏دادند تا هر چه برای یك زندانی آمده، بین دیگر زندانی‏ها تقسیم شود.

گاهی اوقات حتی به خود زندانی اجازه می‏دادند كه مستقیماً به سلول‏های دیگر رفته و آن‏ها را تقسیم كند. معمولاً هدایا را به همه آن‏هایی كه در سلول بودند می‏دادیم، دوست و دشمن در این مورد معنی نداشت. بعضی اوقات هم نگهبان‏ها بد بودند و با این كار مخالفت می‏كردند. در آن صورت باید فكر می‏كردیم كه برای نگهداری آن‏ها چكار كنیم؟ بالاخره برای این كار روشی كشف كردیم. هر سلول، یك پنجره داشت و این پنجره، مثل تونل جلو می‏رفت، چون دیوار زندان كلفت بود -حدود هشتاد سانتیمتر ضخامت داشت- پنجره آنجا هم به محوطه هواخوری راه داشت، محوطه هواخوری در یك گودی بود.

بعد از پنجره یك سكو وجود داشت كه آن هم هشتاد سلنتیمتر طول داشت، عرض آن نیز سی یا چهل سانتیمتر می‏شد، ما یك نایلون روی زمینی كه گچی بود می‏انداختیم، یك پارچه خیس هم روی آن می‏گذاشتیم. موادی مثل كره و میوه جات كه خراب شدنی بودند را روی آن پارچه می‏گذاشتیم و سپس روی آن مواد را نیز یك پارچه خیس قرار می‏دادیم. با این شیوه به مدت ده روز، خیار را در تابستان نگهداری می‏كردیم، كره را نیز هر وقت برمی‏داشتیم سفت بود...

محاكمه‏ام در قزل قلعه شروع شد و از همان جا مرا به دادگاه می‏بردند و می‏آوردند. جلسات دادگاه در دادرسی ارتش واقع در چهارراه قصر -الآن سازمان قضایی نیروهای مسلح است- تشكیل می‏شد. در دادگاه بدوی شش اتهام برای من عنوان كردند: اول- توطئه علیه رژیم مشروطه سلطنتی. دوم- دخول در دسته اشرار مسلح. سوم- عضویت در دسته و جمعیتی كه مرام و رویه اشتراكی داشت. چهارم- حمل و اختفای مواد منفجره، اسلحه و مهمات. پنجم- جعل سند، چون شناسنامه جعل كرده بودم و در نهایت ششمین اتهام، استفاده از سند مجعول بود. چون با آن سند، خانه قولنامه كرده بودم. مجازات اتهام اول و دوم، اعدام و مجازات چهارتای دیگر نیز حداكثر ده سال زندان بود. البته شنیدم كه خانواده‏ام و از جمله مادرم برای تخفیف مجازات من خیلی تلاش كرد.

مادرم به دوستان، بستگان و خلاصه هر كسی كه می‏شناخت مراجعه كرده بود، تا برای من كاری انجام دهد... بعضی از آشنایان هم، به او گفته بودند "وضع پسرت خراب است و اعدامی‏است". البته من علی القاعده نمی‏بایست اعدام می‏شدم. چون معمولاً ساواك، كسانی را اعدام می‏كرد كه در عملیات مسلحانه شركت كرده و یا شركت مستقیم در گروگانگیری داشتند.

آن‏هایی هم كه رهبر گروه به شمار می‏آمدند، مجازاتشان اعدام بود. البته اَلكی هم كسی را اعدام نمی‏كردند، حساب و كتاب دستشان بود. ابتدا تحقیق می‏كردند؛ كه بهتر است این متهم را اعدام كنند یا بهتر است او را نگه دارند و رویش كار كنند. مثلاً نیكخواه و پاك نژاد كه در ماجرای 21 فروردین می‏خواستند شاه را بكشند -شمس آبادی هم در این ماجرا شركت داشت- دستگیر شدند. این دو تن و بقیه متهمان واقعه را نگه داشتند، در آخر هم همه آن‏ها جزو نظریه پردازهای دستگاه شدند.

ضمناً گروه ما، یك گروه معروف و مشهوری نبود تا بخواهند برای آن كه عبرتی برای دیگران باشد، رهبرانش را اعدام كنند. البته ساواك نسبت به چریك‏های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق این كار را می‏كرد، چرا كه آن‏ها اكثراً در عملیات شركت داشتند. آن زمان به طور كلی رسم بر این بود كه شخصی را كه در عملیات شركت داشت، اعدام می‏كردند و كسی كه در عملیات شركت نداشت به حبس ابد محكوم می‏شد. در هر حال در دادگاه بدوی مرا به حبس ابد محكوم نمودند.

در دادگاه دوم، به طور كلی مرا از دو اتهامی كه حكم اعدام در موردش صادق بود تبرئه كردند. این دو اتهام؛ توطئه به منظور سرنگون كردن نظام مشروطه سلطنتی و دخول در دسته اشرار مسلح بود. بقیه اتهامات، مجازاتشان ده سال حبس بود. دادگاه دوم در پاییز سال 1352 با تجدیدنظر در حكم دادگاه اول،‌ مرا به ده سال زندان محكوم كرد. البته من تقاضای فرجام كردم، ولی معمولاً به تقاضای فرجام ترتیب اثر داده نمی‏شد. اما با تلاشی كه خانواده در مورد من انجام دادند، آن‏ها در مجازاتم تخفیف قایل شدند. در این رابطه، خانواده و دوستانم -آن زمان- حدود چهل هزار تومان خرج كردند. در مجموع، آن تلاش‏ها باعث شد كه از اعدام من صرف نظر شود. 

اصولاً دادگاه‏ها دو نوع هستند؛ دادگاه‏های علنی و دادگاه‏های غیرعلنی. آن زمان هم، این گونه بود و با توجه به نوع دادگاه، ما شیوه دفاع را تنظیم می‏كردیم. توصیه این بود كه اگر دادگاه علنی تشكیل شد، باید دفاع ایدئولوژیك كرد. در گروه ما هم همین بحث وجود داشت. منظور از ایدئولوژیك، فقط ایدئولوژیك سیاسی بود، به این معنی كه آدم به سیم آخر بزند و با حمله به مواضع رژیم، از مبارزاتی كه نموده دفاع كند. ولی اگر دادگاه غیرعلنی بود، دفاع حقوقی توصیه می‏شد. یعنی این كه؛ من كاری نكرده‏ام، من نبودم و از این گونه حرف‏ها بزنیم. در دادگاه علنی، به صلاحیت دادگاه اعتراض كرده و عنوان می‏شد كه این دادگاه دادستانی ارتش، صلاحیت محاكمه مرا كه جرمم سیاسی است ندارد.

منظور این بود كه از اعتقادات و دیدگاه‏های خود در این دادگاه دفاع كنیم. ولی در دادگاه‏های غیرعلنی می‏گفتند از دیدگاه خود دفاع نكنید، بلكه برعكس آن هم عمل می‏كردیم، مثلاً می‏گفتیم كه: "من طرفدار نظام هستم و كاری برخلاف مصالح نظام انجام نداده‏ام". چون در این وضعیت، دادگاه غیرعلنی است و انعكاسی در بیرون ندارد. بنابراین دفاع سیاسی- ایدئولوژیك كردن، فقط آدم را بیهوده به پای چوبه دار می‏برد، هیچ خاصیت دیگری هم نداشت. در حالی كه در دادگاه علنی، دفاع سیاسی و ایدئولوژیك، خودش در واقع تبلیغ اعتقادات برای مردم بود. لذا ارزش این را داشت كه، دفاعیات آدم، هر چقدر هم كه دست و پا شكسته باشد، انتشار یابد. نتیجه كارهایی كه خانواده‏ام انجام دادند، به این جا رسید كه دادگاه ما از علنی، به غیرعلنی تبدیل شد.

در پرونده من، كشف سه هزار نارنجك به هنگام دستگیری به عنوان جرم ثبت شده بود. گر چه آن پلاستیك‏ها خالی بود، اما ساواك كشف آن پلاستیك‏ها را، به عنوان مدرك جرم در پرونده من درج كرده بود. این اتهام می‏توانست دلیل خوبی برای علنی بودن دادگاه شود و بدشان هم نمی‏آمد كه بگویند این فرد می‏خواسته ذوب آهن را منفجر كند. اما با تلاش‏های خانواده، دادگاه به صورت غیرعلنی تشكیل شد. در دادگاه اول، دفاع حقوقی كردم و طی آن هیچ تعریفی از نظام نكردم، در نتیجه محكوم به حبس ابد شدم... یك عده از رئیس دادگاه‏ها، قدرت تصمیم گیری داشتند، اما در عین حال همه آن‏ها از یك جا دستور می‏گرفتند. در دادگاه اول، سرهنگ صفاكیش ریاست دادگاه را برعهده داشت و معمولاً حكم زیر نظر او صادر می‏شد، قضات دیگر، خیلی كاره‏ای نبودند.

این گونه دادگاه‏ها به "دادگاهِ باز" مشهور بودند. در دادگاه دوم، "سرلشگر بهرون" رئیس بود. او را بعد از انقلاب ندیدم، ممكن است فرار كرده باشد یا دستگیر شده باشد. من اطلاعی ندارم، چون دنبال آن نبودم تا كسی كه مرا محاكمه كرده پیدا كنم. وی به عنوان چهره‏هایی ملایم تر، در بین بقیه روسا شناخته می‏شدند و دادگاه‏های آن‏ها نیز به "دادگاه كبوتر" شهرت داشت. مجموعه این عوامل باعث شد، بنده در دادگاه اول با یك درجه تخفیف، حبس ابد گرفتم، ولی در دادگاه دوم به دلیل اقداماتی كه از بیرون انجام شده بود، به ده سال حبس محكوم شدم و قضیه به این ترتیب خاتمه یافت، زیرا شانس اصلی من این بود كه هر دو دادگاهم غیرعلنی برگزار گردید.

(ادامه دارد)

قسمت سوم

قسمت دوم

قسمت اول

 

منبع: پایگاه اینترنتی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی

 

 

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه