آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

4:46 صبح چهارشنبه، 4 شهریور 1388

پاسداشت قلم و‌نام محمد قوچانی*

تا‌ریخ همچون کمدی از پس تراژدی در‌حال تکرار است

علی مغازه‌ای

"محمد قوچانی نامی تاریخی در‌عرصه قلم و‌مطبوعات ایران است."


این نام در‌کوتاه زمانی چندان درخشید که ‌گویی همسنگ و‌هم عصر نام‌هایی دیر‌تر چون محمود شمس(شمس الواعظین) و‌مسعود بهنود و‌شاید دورتر همچون علی بهزادی و‌غلامحسین صالحیار ‌یا شاید هم ‌دورتر از‌آنان وهمچون مسعود برزین و انور خامه‌ای است. اندک آشنایی با‌تاریخ مطبوعات ایران کافی‌است تا‌بتوان فاصله نسلی نام‌های اخیر را ‌تمیز داد و‌با چنین شناختی تشخیص فاصله تقویمی نام محمد قوچانی با آن نامداران مطبوعات کشور نیازی به بیان ندارد. اما به نگاهی متفاوت، به تعبیر سهراب جور دیگر دیدن؛ می‌بینیم نام محمد قوچانی از چنان درخششی بهره می‌برد که همچون ستاره‌ای جوان اما پر‌نور در میان ستارگان پر‌نور دیگر اما پیر‌تر می‌درخشد و‌از درخشش خیره کننده آن کسی بر سن آن توجه ندارد.

در عالم مطبوعات شاید این حسن تقدیر از بخت بلند و نا‌خواسته‌ای نیز بی‌بهره نبوده است؛ آن اینکه در‌سال‌های فترت مطبوعات به گاهی و به ‌آهی جانی تازه به مطبوعات دمیده شد که سر‌آغازش تاریخ دوم خرداد 76 را بر پیشانی دارد. در پی این تاریخ یکباره موجی‌ نو از مطبوعات پدیدار شد که طوفانی از خوانندگان را به پا ‌داشت و ‌در همان احوال بود که شاهد بودیم روزنامه‌هایی چون صبح‌امروز‌و خرداد، گاه با تیراژ بیش از پانصد هراز نسخه در روز به چاپ می‌رسید. فاصله آغاز انتشار این دو روز‌نامه با روزنامه جامعه که سر‌آغازو تولدی دیگر برای مطبوعات ایران به شمار می‌رفت چندان زیاد نبود اما در همین میان بود که با انتشار مقالاتی با قلم و امضای محمد قوچانی در جامعه، توس، خرداد، عصرآزادگان و نشاط با تیتر‌هایی بی‌نظیر و پرداختن به مسائل و دقایقی از ماهیت جریان‌های سیاسی و تبار‌شناسی گرو‌های سیاسی بحث‌هایی در عرصه‌های عمومی گشوده شد که تا پیش از آن بر بسیاری از مخاطبان آن روزنامه‌ها چندان روشن و آشکار نبود.

و‌این قوچانی جوان بود که با پختگی بی‌بدیل قلم‌اش مقالاتی تنطیم وعرضه کرد که‌ با تکرار خوانش این نام بر فراز مقاله‌ها، دراذهان خوانندگان نا‌خواسته سابقه‌ای طولانی را تجسم بخشید واز همین روست که می‌توان این نام را با آن نامداران مطبوعاتی بدون ارزش‌گذاری بر محتوای نوشته‌ آنان هم تراز دانست. نام قوچانی بی‌تردید یکی از تاثیرگذار‌ترین اسامی در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران به شمار خواهد رفت اما من در ارتباط با تاثیر صاحب این نام بر مطبوعات پاره‌ای از مشاهداتم را درچند جمله بیان می‌کنم.

فارغ از اختلاف‌نظر خود با بخشی از نگره‌های قوچانی در برخی مقالاتش نظیر موضع گیری در قبال کانون نویسندگان و با در نظر گرفتن انتقادهای معمولاً درست و به‌جایی که او از بنده داشت همواره برای وی احترام بسیاری قائل بوده ام و این در حالی بود که هرگز این شانس یا افتخار را نداشته‌ام که از نزدیک همکار او باشم ولی به وضوح شاهد آن بوده‌ام که با حضور قوچانی در هر روزنامه و نشریه‌ای چنان فضایی در آن رسانه حاکم می‌شد که تک‌تک افرادی که در آن رسانه به فعالیت روزنامه نگاری مشغول بودند در حوزه کاری خود رشد‌و شکوفایی چشم‌گیری داشته اند.

البته این گفته هرگز بدان معنا نیست که توانایی‌های کسی یا کسانی را منکر باشیم ولی به باور من فقط با حضور محمد قوچانی بود که اتمسفر لازم برای بالندگی قلم‌های محتاط و جوان و عموماً کمرنگ و گاه گمنام، محیا شد و با وجود و حضور این نام بود که برخی از مدیران موفق و توانمند مطبوعاتی دوره اصلاحات حاضر می‌شدند تا درباره انتشار روزنامه یا نشریه‌ای متفاوت تصمیم بگیرند ودر این میان هر که را اقبال همکاری با او بود، تواماً بستر شکوفاییش نیز فراهم بود.

آشنایان با نام و سوابق همکاران ادواری و ثابت قوچانی نیک می‌دانند که چه کسانی با او آغاز کردند و خود را بالا کشیدند و بالا ماندند و چه کسانی با او همراه شدند و به مراتب بالاتری رسیدند لیکن با اشتباهات خود، اختلافاتی را دامن زدند و چند صباحی تاختند و به همان سرعت نیز باختند. اما براین باورم که با محمد قوچانی نسلی از روزنامه‌نگاران در این کشور هویت یافت که چنانچه از درون بر این وادی بنگریم و با آن آشنا باشیم می‌فهمیم که اگر قوچانی نبود این نسل را فرجامی دیگر درانتظار بود؛ و از همین رو مطبوعات ایران و بسیاری از مطبوعاتیان وامدار اویند.

اما بارزترین ویژگی‌های شخصیتی قوچانی موشکافی غریب و قضاوت‌های دقیق او پیرامون مسایل جاری و حسن دقت‌اش بر اصل و حواشی اخبار در تمام سطوح و لایه‌های آن است که او را به یک استثنا و نابغه تبدیل می‌کند. نقدها و داوری‌های او در سر‌مقاله‌های روزنامه شرق با چنان صلابت و شیوایی مطرح می‌شد که کمتر کسی را میل و یارای مخالفت با آنها بود چرا‌که این جوهر حقیقت بود که در قلمش جریان داشت و به همین سبب اختلاف دیدگاه و مشی سیاسی شرط کافی برای مخالفت با مقاله‌های او نبود.
شاید مهمترین عامل فیلسوف شناختن او توسط حکیم داریوش آشوری** همین درایت و قضاوت درست و اصولی او بود که در کمترین میزان کلمات بیان می‌شد. اندک آشنایی با نوشته‌های او کافی‌است تا ببینیم قوچانی به همه چیز و همه کس از سیاست داخلی گرفته تا رویداد‌های بین‌المللی و ورزش و هنرو سایر علوم توجه داشت و اگر انتقادی داشت بر عملکرد بود نه بر نام یا عنوان.

در میان صدها مقاله عمیق و تاثیر‌گذاراو مقاله در" ستایش سکوت" هرگزاز یاد نمی رود.آنگاه که خاتمی در پاسخ خبرنگاران و درباره وضعیت زندانیان سیاسی و مطبوعاتی گفت: "از کجا معلوم که این متهمان مجرم نباشند؟" این قوچانی بود که به تاریخ آذر 82 نقدی غمخوارانه و مستدل نوشت و در آن مقاله خاتمی را که روزی به سخن گفتن تشویقش می‌کرد اینبار به سکوت ترغیب کرد و با دریغ احساس خود را اینگونه بیان داشت: "مردی که روزی او را یک سینه سکوت خوانده بودیم و از خوان سکوتش، میوه می چیدیم و در سایه خیال درخت اصلاحات می‌خوردیم، اینک در موقعیتی قرار گرفته که منطقی‌ترین دعوت و انتظار از او سکوت است. سکوتی خلسه‌آور و شیرین گویی هیچ‌گاه، نمی‌خواهیم اسطوره خویش را فرو ریزیم و ترجیح می دهیم در خوابی شیرین همچنان او را فرهاد ببینیم.

یا روزی که درپی استعفای بهزاد نبوی نایب رئیس مجلس ششم مقاله‌ای با تیتر" میراث بهزاد" نوشت و در آن نوشتار به زیبایی و فصاحت تحلیلی از جریان چپ اسلامی ارائه کرد و افزود: "اینک حتی بزرگان چپ اسلامی، خویش را اصلاح‌طلب دینی می‌خوانند با وجود این هنوز هستند کسانی که از تاروپود کهنه برای خود لباس بدوزند. اینان از انتهای راست آمده‌اند که انتهای راست‌روی، گردش به چپ است. فرجام راست رادیکال در ایران همچون همه جهان به آغاز چپ رادیکال ختم شده است؛ چه در دفاع از تجدد و چه در احیای سنت.

پرچم نگاه امنیتی، اقتصاد دولتی، اخلاق درویشی، ادبیات خودی و غیر‌خودی، در دست همان کسانی افتاده که روزی دشمنان چپ‌اسلامی بودند. چپ‌اسلامی سرگرم به راست‌سنتی شد و علم و کتل راست‌ انقلابی را از دور ندید که از پس این ستیز گرم و درپی این گرد وخاک تند دیده نمی‌شدند. حریف سلاح حریف را بر داشته و بر کرسی هم او جلوس کرده است. تاریخ همچون کمدی از پس تراژدی در حال تکرار است." این تعابیر و جملات را اگر نتوان گفت از هیچ روزنامه‌نگاری نمی‌توان انتظار داشت، به واقع می‌توان نویسنده آن را مصداق مبرهن همان فیلسوف به معنای انسان اندیشه‌گر مورد نظر داریوش آشوری دانست؛ که محمد قوچانی هم اوست.

باز مقاله‌ای دیگر از قوچانی با تیتر "آخرین دایه" را یاد‌آور می‌شوم. مقاله‌ای که به بهانه طرح نامزدی مهندس میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری نهم به تاریخ مرداد 83 در روزنامه شرق به چاپ رسید. در همان ابتدای مقاله می‌خوانیم: "بازگشت به گذشته برای هیچ جامعه‌ای که رو به سوی آینده دارد، هرگز پسندیده نیست؛ حتی اگر آن گذشته در نوع خود تجربه‌ای خوش باشد. اما آنگاه که حکومت‌ها را به گذشته‌ای دور می‌خوانند و جامعه آرزوی آینده‌ای دورتر را در سر می‌پروراند چاره چیست؟"

در آن روز قوچانی با طرح جمله سوالی فوق ظهور میر حسین را در آن شرایط یعنی در آستانه انتخابات ریاست جمهوری نهم به عنوان تنها گزینه اصلاح‌طلبان مورد ارزیابی و مداقه قرارداده و در حالی که درحوزه عمل سیاسی خود جانبدار شیخ مهدی کروبی بود؛ در کسوت یک روزنامه نگار حرفه ‌ای در خصوص موسوی نوشت: "موسوی البته باید آماده برعهده گرفتن این نقش تاریخی باشد. در شرایطی که عمده نامزدهای اصلاح‌طلب به قصور خود یا دیگران از ادامه بازی محرومند، این تنها موسوی است که به محض اراده برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری می تواند برنده نیز محسوب شود. اگر دیگران محتاج رای‌سازی(جلب نظر مردم) یا کسب مجوز(از نهاد‌های حاکم) هستند، موسوی محتاج هیچ یک از این دو عامل نیست."

آن روز قوچانی در همان نوشته پیش‌بینی می‌کند: "دولت آینده در فقدان رقابت و مشارکت اصلاح‌طلبان، در اختیار نه طبقه متوسط سنتی که حاشیه‌های رادیکال و ضد سرمایه‌داری و ضد‌دموکراسی آن قرار خواهد گرفت... دولت نه در اختیار سنت یا تجدد که در کف سنت ستیزان و تجدد‌ستیزان قرار خواهد گرفت. در چنین موقعیتی، تنها راه رها ساختن جنبش دموکراسی از شر دولت تامه، در اختیار گرفتن دولت و خنثی کردن آن است." نویسنده سپس با همان نگاه ظریف و باریک بین اضافه می‌کند:"خاتمی ثابت کرد که اگر همه دولت هم به دست آید، اصلاحات می‌تواند ناکام بماند... رای ما به موسوی معنایی بیش از این ندارد. ما به موسوی رای می‌دهیم تا هم چنان بتوانیم از رئیس‌جمهور، رئیس‌دولت، میرحسین موسوی انتقاد کنیم نه آنکه این مقام نیز به زمره انتقاد ‌ناپذیران بپیوندد."

درپایان با همان قلم توانا تردید‌ها و آرزو‌ها را در چند جمله پیوند می‌زند و نکته‌ای باریک‌ترز مو را برای ثبت در تاریخ اینگونه قلمی می‌کند: "موسوی اما هم چنان در تردید به سر می‌برد و ما در خیال که او واپسین فعالیت تاریخی خود را در قامت آخرین دایه جامعه مدنی به انجام رساند. موسوی آخرین نخست وزیر ایران بود؛ اما آیا می‌تواند آخرین دایه دموکراسی ایران هم باشد؟ پاسخ این پرسش را چهار سال پس از این یادداشت می‌توان نوشت..." شاید آنروز که قوچانی را پس از اعلام نتایج دهمین انتخابات ریاست جمهوری به زندان می‌بردند او در فکر پاسخ‌گویی به همان پرسش چهار سال پیش خود بود تا اینبار پیش‌بینی کند که زین پس بر سر آخرین دایه دموکراسی ایران چه خواهد گذشت و دموکراسی خواهی در ایران امروز چه سر‌انجامی خواهد داشت؟

وشاید او درفکرتحلیل روزهای پر شتاب و التهاب پیش رو بود که ازاین پس تاریخ با دستان آن دایه چگونه رقم خواهد خورد و دیگر اینکه تاریخ ازآن دایه و دیگران چه خواهد ساخت؟

من امروز جای خالی محمد قوچانی را در ته‌مانده ناچیز مطبوعات نحیفمان بسیار وسیع و بسیط می‌بینم.


*این مقاله برای چاپ در روزنامه اعتماد ملی ارسال شده بود که آن روزنامه نیز توقیف شد.
**اشاره به مقاله‌ای از استاد داریوش آشوری که در همان سال 82 در یکی از روزنامه‌های ارگان جبهه مشارکت نیز چاپ شد.

 

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه