1 ـ «جان سعید حجاریان در خطر است.» آیا این خبری غیرمنتظره است؟ آیا جان سعید حجاریان از همان هنگام که تئوریسین و مغز متفکر جریان اصلاحات شد، در خطر نبود؟ اصلن از همان زمان که سعید ترور شد، و همهی ما سازهایمان را کوک مارش عزا کرده بودیم و بعد که معجزهآسا از آن توطئهی کثیف صاحبان قدرت جان سالم به در برد و ملتی را با امید امیدوار بودنش و مهمتر از آن، بودنش، امیدوار نگاه داشت، جان حجاریان در خطر نبود. میدانم به مقتضای تناسبیافتگی با احوالات این روزهای شکنجه و زندان باید جملهی آغازین همین متن را بولد کرد و بر سینهی در و دیوار میخکوب و بر ضمیر و ذهن مردمان نقاشی کرد تا مردم ایران از یاد نبرند دردهای زینب را، وجیهه خانم را... تا کسی فراموش نکند که ما ناراحتیم، تا دنیا ببیند که من قسم خوردهام که اگر بلایی بر سر حجاریان بیاید، به مقدساتم قسم، پس از آنکه چشمانم را بستم؛ دهانم را باز میکنم و از بد و بیراه به دژخیمان کم نخواهم گذاشت... تا دوستانم ببینند یا شاید هم از دیگران بشنوند که بدخلقی از من نیز برمیآید.
2 ـ من دلم میخواهد بغض کنم، گریه کنم برای حجاریان، اولی میشود اما دریغ از یک دل سیر گریه. نمیآید، نمیشود. اشکهایم پشت چشمانم معطل میمانند، بعد تیر میکشند به مغزم، به پیشانیام، چشمانم درد میگیرند. آهنگ پاپ شاد گوش میدهم، اندکی دردم تسکین مییابد، روزنامه میخوانم، زخمام عود میکند...این همه سبعیت مگر میشود؟ این همه بیخیالی بر رنج دختران و مادران این سرزمین مگر میشود؟ این چه مملکتی است که دیگر کم کم شعر شاملو هم دارد در آن بیمسما میشود و مزد گورکنها نیز از آزادی انسانها افزونتر نیست! اصلن دیگرگورکنی نیاز نیست، ذره ذره دقمرگمان کردهاند از بس زجرمان دادهاند، از بس حرصمان دادهاند، جنازهی جوانانمان را، نخست، باید یافت تا بشود رفت سراغ گورکنی؟ آخر آن گورکن مادر مرده هم باید بتواند دست و دلش برود برای کندن؟ برای در گور گذاشتن جنازهای که آنگونه شکنجه دیده؟ به خدا، نان او را هم آجر کردهاند، کوباندهاند بر فرق سرش، از گلویش پایین نمیرود. از این زندانهای ناشناخته میتوان دریافت گورکنی هم مبتلا به آفت انحصارطلبی شده است: تنها عدهای خاص باید گور جوانان و دگراندیشان و جنبش سبز ایرانیان را بکنند.
3 ـ اگر راحت راهرفتن، راحت حرفزدن، راحت خندیدن، راحت بودن، راحت مُردن آیتمهای پوششدهندهی محتوای مفهومی به نام زندگی باشند، سعید حجاریان قریب به یک دهه است زنده نیست. سعید حجاریان سالهاست از اینها محروم است. هر که نداند، من و شما هم که ندانیم، بازجویاناش خب میدانند، مرد شجاع کاشی، سالهاست جز با کمک دیگران نمیتواند کاری بکند. ما به آنها ایراد میگیریم که از چنین تن مردهای چه بر میآید که اینچنین او را در بند کشیدهاید و برای تلاشی روحی او به هر دستاویزی، چنگ میزنید؟ اعترافگیری از او چه فایدهای دارد؟ او حتی توان خواندن اعترافات را نیز ندارد، زبان سعیدخان را تنها آنان میفهمند که در خود نیازی به شنیدن و دیدن شوهای تقلبی رسانهی «بانگ و رنگ» ندارند. عزیز ما و خود را عذاب ندهید، آنونس «خروسجنگی» پخش کنید، از صاحبنظران دعوت کنید دربارهی کابینهی دهم داد سخن سر دهند. پول را بچسبید، قدرت را سیراب کنید، به بیانی به قاعدهی بازی بیمنطق خود لااقل پایبند باشید.
4 ـ زندگی اما اگر در راه خوبی رفتن، حرفای خوب زدن، خندههای خوب کردن، خوب بودن، خوب مردن باشد، آنگاه چه؟ سعید ما زنده است و جانیان از چنین جانی دلآزار و از چنان راهی بیمناکاند. حجاریان تنها نماد زندانیان جنبش سبز نیست، استعارهای از جملهی معروف خویش: «اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات» نیز هست. اگر قرار بود اصلاحات بمیرد و دگربار، ققنوسوار، سر از خاکستر خویش برون نیاورد، همانوقت نعشکشی میشد که مغز متفکرش ترور شد. همان هنگام تابوتش را در خاک فراموشی مینشاندند که حجاریان برگزاری انتخابات مجلس هفتم توسط خاتمی را «آخرین میخ بر تابوت اصلاحطلبی» پنداشت.
5 ـ جان حجاریان در خطر نیست! گیرم که در این غوغای انتصاب فلان بابا به وزارت فلان ننه، در این جنگ زرگری لوس و بیمزه سر موجوداتی چون رحیممشایی و صفار هرندی و ... حجاریان بیمارتر شود، یرقان بگیرد، اصلن بمیرد. جان حجاریان که در نبضهای دستش و تپشهای قلبش جا نمیشود، جان حجاریان در همین بغضهای به گریه ننشستهی ماست که جریان دارد، جا دارد، احترام و منزلت دارد. «سعید حجاریان» دیگر تنها نام انسانی نیست که افتخار توقیف نشریهاش، ترور و حبسش را بر پیشانی مبارزات خویش داشته باشد، نام و فامیل او دیگر یک مکتب سیاسی است... بیاحتیاج از هر «ایسم»ای، حیات او تبدیل به یک راهبرد شده که رمز شب جنبش سبز ایران است، بگذارید نخست خیال خودم را راحت و سپس باور شما را به یقین بدل سازم: «حجاریان مرد، زنده باد حجاریان»... ما روزی خواهیم گریست، از اشکهای ما بهراسید.
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)