از سن 6 يا 7 سالگي پاي روضههاي حضرت ابوالفضل نشستم. هميشه اولِ داستان بَرام بيمعني بود؛ يكي داداشش داره ميره به يه سفر خيلي خطرناك و همراهيش ميكنه؛ يه دلاور تو يه موقعيت جنگي قرار ميگيره و ميره ميجنگه؛ يه آدم با غيرت ميبينه آب رو به زن و بچة مردم بستن؛ ميره براشون آب بياره. بخصوص از وقتي كه فهميدم يه عدهاي كه دارن زار ميزنن براي اينه كه مثلاً پسر امام علي و برادر امام حسين عذاداريشون رو ببينه و به قول شريعتي از در پشتي بهشت ببرتشون تو، ديگه حالم بهم ميخورد؛ ولي هميشه روضه خون به تهش كه ميرسيد خشكم ميزد. وقتي به اونجا ميرسه كه اين يل رو كه هيچ وقت نميتونستن رو در رو باهاش بجنگند تير بارونش ميكنن؛ وقتي كوه كمرش ميشكنه، خم ميشه و شروع ميكنن به بريدن دست و پاش؛ وقتي غرور يه دلاور كه تو هر جنگي سالار لشكر بوده ميشكنه؛ وقتي شقي ترين آدما (نه! حيوونا) وقتي ديگه امكاني براي جنگيدن نداره به جونش مي افتند. اينجا ديگه نميتونم تحمل كنم. بغضم ميتركه...
بگذريم.
تو اين وانفساي بعد از انتخابات خيليها سعي كَردن تشابهي بين اين روزا و تاريخ صدر اسلام پيدا كنن. به ذهن خودمم چيزايي رسيد كه فكر كنم قشنگ ترينش حكايت حمايت عثمان از مروان بود كه آخر موجب شد مردمي كه ميخواستن مروان رو بَرش دارن و محاكمه اش كنن با سرنگون كردن عثمان به خونهشون برگشتن. ولي تمامي شبيهسازيها يه جاهاييش كم ميآره. بالاخره تاريخه و مهم اون برداشت كُلي از سير حوادثه كه چارچوب فكري براي آدم ميسازه و ميتونه راهنماي آينده باشه. صدر اسلام واقعاً براي امروزا هدايت گره. اما....
اما چه بگم كه اين ماجراي عباس، انگار عيناً تكرار شده. هميشه تو ذهنم حضرت عباس يه آدمي بود با هيكل گنده، خندان ولي جدي. يه آدمي با هيبت خيره كننده ولي با دلي مهربون مثل حمزه (ع). اتفاقاً هميشه از داستان امثال اينا بيشتر خوشم ميآمد. بيشتر با اينا هم ذات پنداري ميكردم تا خود اماما يا پيامبر (البته حمل بر خود بزرگ بيني نشه- از اين لحاظ كه الگو برام بشن). آدمايي كه بيشتر در حاشيه بودن و به كار خودشون مي رسيدن تا سر بزنگاه پيداشون ميشد و يه چيزي مي گفتن يا يه كاري ميكردن، كارستون. مثل حضور حمزه براي دفاع از ياران پيامبر تو مكه. آدمايي كه تنهاييشون، عالمي بود براي خودشون و نميخواستن ازش خارج بشن اما دست روزگار ميآوردشون وسط ميدون.
داستان ما اما اول سعيد بود و نه عباس. يعني تا حالا فكر ميكرديم سعيده ولي تازه فهميديم اونم عباسه. اونم هيكلش خيلي گندهست. هميشه پشت صحنهست. هميشه لبخند ميزنه. اما عباس امروزيه. به جاي آب كه عطشِ تن رو رفع ميكنه ميره تو عمق محاصرة اطلاعاتي دشمن، به جاي آب تحليل مياره، راهكار و برنامه مياره براي رفع عطش فكر. عباس يا سعيد ما هم سالار جبهة (مير) حسينه. اونم جانبازه. با همون تيرهاي نامردونه، جانباز شده. مثل همون صحنهاي كه عباس ديگه دست و پايي نداره كه بجنگه، عليل شده. اونم عليل شده، به سختي راه ميره، به سختي نماز ميخونه، به سختي حتي لبخند ميزنه. ميگن امروزا فقط گريه ميكنه. اشك ميريزه... نه براي خودش كه براي آرمانش. براي آرزوهاش كه داره پر پر شدنشون رو ميبينه.
بذار بقيشو به رسم روضه خونا از زبون دخترش بگم كه چه خوب براي اين روزا زينب نامگذاري شده:
....من نيز در هر نماز و دعايي پيكر بيمار و رنجور پدرم دكتر سعيد حجاريان را به ياد مي آورم كه پس از سوء قصد ده سال قبل همين سلامتي نسبي خود را مديون دعاي ملت شريف ايران است، و گويا ميبينم كه در سلول انفرادي به نماز نشسته است، او را كه بواسطه اصابت گلوله اشقيا به مخچه و نخاعش ياراي ايستاده نماز خواندن نيست، و ميدانم كه لكنتي غريب گريبانش را ميگيرد آنگاه كه مي كوشد حروف را به درستي اداء كند. انگشتهاي بي حسّ او توانايي برداشتن قرصهايش را ندارد، نميدانم آيا كسي هست كه داروها و قرصهاي رنگارنگ اورا به موقع بدهد. او براي نوشيدن جرعه اي آب به كمك نياز داشت، نمي دانم آيا مي تواند پس از ساعتها بازجويي آبي بنوشد و گلويي تازه كند؟ مردم او را به نام سعيد ميشناسند ولي مادرش اورا عبّاس صدا ميزند، بياختيار به ياد جانباز كربلا، باب الحوائج، حضرت اباالفضل العباس مي افتم....
ديشب قرآن باز كردم كه خدايا! خدايا! اين چه ظُلميه؟
و خواندم:
أَوَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ كَانُوا مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَآثَارًا فِي الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَمَا كَانَ لَهُم مِّنَ اللَّهِ مِن وَاقٍ ﴿۲۱﴾
آيا در زمين نگرديدهاند تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنها [زيسته]اند چگونه بوده است آنها از ايشان نيرومندتر [بوده] و آثار [پايدارترى] در روى زمين [از خود باقى گذاشتند] با اين همه خدا آنان را به كيفر گناهانشان گرفتار كرد و در برابر خدا حمايتگرى نداشتند (غافر ۲۱)
ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانَت تَّأْتِيهِمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَكَفَرُوا فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ إِنَّهُ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقَابِ ﴿۲۲﴾
اين [كيفر] از آن روى بود كه پيامبرانشان دلايل آشكار برايشان مىآوردند ولى [آنها] انكار مىكردند پس خدا [گريبان] آنها را گرفت زيرا او نيرومند سختكيفر است ( غافر ۲۲)
امروز يزيد فرمان داده بکشن؛ امروز ابن مرجانه دارالحكومه كوفه رو به هزار فريب و كلك ميگردونه (و جالبه كه اونم چون ميدونست بين مردم طرفدار نداره با پرچم حسين و روي پوشونده به شهر وارد شد تا مردم رو فريب بده) و تداركاتچي كشتاره؛ امروز ابن عمر شريعتمدار، صحنه گردون جنگه؛ امروز شمر مرتضوي مسئول زجر قبل از مرگه.
و همه ميدونن كه عاقبت تك تك اينا چي شد. بهنود خيلي قشنگ عاقبت اين داستان رو ترسيم كرده:
....و اگر نبوديد شما شبکوران، ايراني به ثروتي که دارد چنين فقير و ذليل و دور مانده از قافله نبود. و اگر نبوديد شما شب پرستان شرق، چنين ستم ديده و بازي خورده و باخته نبود، و اگر نبوديد، طالبها و القاعده نمي ماندند تا امروز. اما اگر بخواهيد سرنوشت خود را از ميان کتاب هاي تاريخ برگيريد خواهيد دانست يک پايان بيش تر ندارد کار، اگر جامه سياه کنيد در آبجو خوران برلين، ور بازوبند ببندند و فرياد دوچه دوچه تان کوليزم رم را بترکاند در متابعت از موسوليني. يا به تزوير بر لب دعاي فرج داشته باشند و يا شعار فتح قريب، خود را طالبان بخوانند و يا مجاهدين بدانيد. گاليله را محکوم کنيد و منصور را به دار بکشيد يا حسنک را از راسته عاشقان پيرهن دريده بگذرانيد تا سعيد عسگرهايتان از دخمه به در آيند و سنگ بر سرش ببارند. اگر امير را رگ بزنيد و قائم مقام را نمدمال کنيد باري روزي روزگاري به همين زودي مجسمهاي از سعيد حجاريان ساخته مي شود بر کنار يک کتابخانه، با دو عصائي که شما زير بغلش گذاشتيد و با لبخندي که نتوانستيد از لبش دور کنيد. در آن زمان بچه ها مچ بندي سبزي بر مچ هاي او خواهند بست. اگر امروز به اعصابي که در اختيارش نيست همسر دردکشيده اش مي گويد فقط گريستن مي تواند، بر حال اين سرزمين گريستن مي تواند، فردا نسلي که از خون او برآمده اند لبخند او را بر لب روزگار خواهند کاشت.
مبارز شريف
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)