آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

0:45 صبح چهارشنبه، 28 مرداد 1388

بازخوانی یادداشتی درخور حال

در برابر تباه کردن شخصیتم مقاومت می‌کنم / احمد زیدآبادی

دو تن از دوستاني كه اخيرا پايشان از زندان 209 به بيرون باز شده است، از قول بازجوهاي‏شان براي من پيغام آوردند كه به فلاني – نگارنده اين سطور – بگوييد كه "تنش مي‏خارد، پرونده‏اي برايش درست كرده‏ايم كه رويش يك وجب روغن است و به زودي با او برخورد خواهيم كرد." نمي‏دانم كه اين، يك تهديد به منظور ارعاب است يا اينكه واقعا نقشه‏اي برايم دارند.



هر چه باشد، بچه‏‏های من از هنگامی كه با كنجكاوی كودكانه خود، از موضوع بو برده‏اند، خاطرات تلخ سال‏‏های 1379 و 1382 برای آن‏‏ها زنده شده و دل كوچك‏شان لرزیده است. پارسای كوچك ما از به یاد آوردن آن سال‏‏ها هراسان می‏شود. مادرش به یاد می‏آورد كه بار دومی كه مرا به زندان بردند، آهسته به پیش دوستش آذین خزید و در گوش او گفت: "امروز بابای مرا دستبند زدند، بردند زندان." مادرش می‏گوید پسرك از شدت اضطراب، آن شب هشت بار رختخوابش را خیس كرد. می‏دانم كه مانند همیشه خواهند گفت؛ این نوع نوشتن، بازی با عواطف است. هر كس خربزه می‏خورد باید پای لرزش هم بنشیند!

می‏پرسم اما، ما كدام خربزه را خورده‏ایم كه باید چنین لرزی را تحمل كنیم؟ ما مردمانی اهل قلم و سخنیم، و بیش از این را نه نیاز داریم و نه علاقه و نه شاید توان. ولی ما را در زندان‏‏های مخوف امنیتی با چنان وضعی نگه داشتند كه گویی چریك‏‏های مسلح خطرناكی را با انباری از مهمات به دام انداخته‏اند!

در این یكی دو سال اخیر بارها گفته‏ام كه من با این قوم، سر ستیز و درگیری ندارم و حتی دیگر در پی اصلاح كارشان هم نیستم. آنان را به خدا واگذاشته‏ام تا بر مبنای قانونی كه برای هستی و طبیعت و جامعه و انسان نهاده، سرنوشت آنان را رقم بزند. از همین روست كه طی این سال‏‏ها به همه محرومیت‏‏های اجتماعی كه بر من رواداشته‏اند، تن داده‏ام و نسبت به مالی كه بردند و پس ندادند، اعتراض علنی نكردم و در مقابل سردواندنم برای پس گرفتن یا تجدید گذرنامه‏ای كه صدها ساعت وقت مرا گرفت و به جایی نرسید، سر و صدایی نكردم.

تنها كار من اینك شده است نویسندگی برای دو سایت مسدود شده، كه در یكی از موضعی حرف‏‏های و بیطرفانه مسائل منطقه را تحلیل كارشناسی می‏كنم و در دیگری (سایت روز) تك مضراب‏‏هایی در اعتراض به نقض حقوق شهروندان ایرانی و یا هشدار نسبت به پیامدهای فاجعه بار برخی سیاست‏‏ها می‏نوازم.

گویا اما همین مقدار را نیز برنمی‏تابند و در پی آزارم هستند. آن‏‏ها ظاهرا چنین می‏پندارند كه چون آمریكا و اسراییل برای پیشبرد سیاست‏‏های خود مرتكب جنایت می‏شوند، پس كسی نباید نسبت به نقض حقوق شهروندان ایرانی حساس باشد! آن‏‏ها همچنین بر این گمانند كه چون با آمریكا درگیرند، پس اگر آمریكا اعلام كرد كه زغال سیاه است، ضرورتا همه باید تاكید كنند كه زغال سفید است و گرنه همسوی دشمن هستند!

چنین پندار و گمانی، بی‏تردید باطل است. در هر كجای این زمین هر فاجعه‏ای به هر میزان از وسعت كه رخ دهد، مجوزی برای نقض حقوق هر فردی در نقطه‏ای دیگر از جهان محسوب نمی‏شود. در عین حال، دنیای امروز سیاه و سفید نیست كه بتوان گفت سیاست‏‏های یك كشور همیشه و در همه جا زیانبار و از دیگری همیشه و همه جا مفید است. دنیای امروز سرشتی بس پیچیده و درهم تنیده دارد و فقط مورد به مورد می‏توان در باره سیاست كشورها به داوری نشست. بنابراین، اگر از من می‏خواهند كه در برابر نقض حقوق شهروندان ایرانی ساكت باشم و یا تسلیم نگاه مطلق انگارانه و سیاه و سفید آن‏‏ها نسبت به سیاست بین‏الملل شوم، خواستی بیهوده دارند كه هرگز اجابت نخواهد شد.

هر انسانی برای خود مرامی دارد كه بدون پایبندی بدان، انسان نخواهد بود و مرامی كه من در مكتب علی و حسین آموخته‏ام، دفاع از حقوق انسان‏‏های جامعه خود و سپس جوامع دیگر، و اعتراض به نقض حقوق آنان از سوی هر گروه و دسته و دولتی است، هر چند كه تاثیر عملی نداشته باشد. نمی‏گویم كه در دفاع از حقوق دیگران بی‏باك و فعال بوده و هستم، اما در این مورد برای خود اصولی دارم كه آن‏‏ها را زیر پا نخواهم گذاشت.

افزون بر این، آقایان به صرف اینكه زمام حكومتی را به دست گرفته‏اند، حق ندارند روایت منجمد و تنگ نظرانه‏ای از مذهب و تاریخ و فلسفه و سیاست و اقتصاد و روابط بین‏ا‏لملل را به همه ایرانی‏‏ها تحمیل كنند و از آن‏‏ها بخواهند كه طوطی‏وار آن را تكرار كنند. كشور ما كره‏شمالی نیست، اینجا ایران زمین است. درست است كه سابقه استبداد در آن طولانی است، اما هرگز توتالیتر نبوده و نخواهد بود.

به یاد دارم روزی را در سال 1379 كه به بازجویم گفتم: پس از همه این حرف‏‏ها از من چه می‏خواهی؟ گل از گلش شكفت و گفت: تازه رسیدیم سر اصل مطلب، پس تو می‏خواهی بدانی كه چه بگویی و از اینجا خلاص شوی؟ گفتم: حالا بحث خلاص را رها كن و بگو چه می‏خواهی؟ گفت: می‏خواهیم كه نادم شوی! گفتم: بسیار خوب، حالا مطلب روشن شد، اما این غیر ممكن است! گفتم كتاب مردی برای تمام فصول را خوانده‏ای؟ با اندكی مكث گفت كه خوانده است، اما از مكثش دانستم كه نخوانده، ولی فكر می‏كند كه اگر بگوید كتابی را نخوانده، برایش ضعف تلقی می‏شود.

گفتم: "اگر خوانده‏ای، پس می‏توانی مرا نیز مانند توماس مور فرض كنی، من به سبك خاص خویش، آدمی عارف مسلكم. در زندگی اجتماعی دایره‏ای برای انعطاف قائلم و دایره‏ای برای مقاومت. هر كس از دایره نخست با من برخورد كند، مرا راحت و منعطف و بذله‏گو و شوخ‏طبع خواهد یافت، اما آنكه بخواهد از دایره دوم بر من وارد شود و شخصیت انسانی‏ام را تباه كند، مرا سخت و عبوس و جدی و انعطاف‏ناپذیر خواهد دید، حتی اگر گردنم مانند توماس مور به زیر گیوتین رود، نادم نخواهم شد، می‌توانی بیازمایی!"

مهرماه 1385

 

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه