آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

8:05 عصر دوشنبه، 26 مرداد 1388

در سالگرد رهايي اولين گروه آزادگان، از قيد اسارت رژیم بعث

به بهانه مرام علي‌اكبر ابوترابي

در این نوشتار، یکی از خوانندگان موج سبز آزادی، به ذکر خاطراتی از  مرحوم ابوترابی پرداخته و در مقایسه اخلاق وی با برخی از مدعیان امروز لب به گلایه گشوده‏است:


داستان جوانی را در مقاله اخیر آقای مهاجرانی خواندم كه از بدی زمانه نالیده بود و اینكه نسل ما در سن سی سالگی آنقدر از خود استقلال ندارد و محتاج لقمه نان پدر متحجر خود است و حتی جرات قهر كردن از مادر خود را ندارد. غم بزرگی بر دلم نشست و بر سرنوشت فرزندانمان در این مرز و بوم در دل گریستم. گفتم در این نسل خلائی هست و ان نقش كاریزماتیك یك رهبر هست تا جوانان ما به عشق او مصائب را تحمل نمایند؛ هر چند كه رهبران فكری كنونی این حركت مردم، اعتقادی به آن ندارند و معتقدند مردم باید درد زایمان دموكراسی را تحمل نمایند و خود به صحنه آیند.

شانس نسل من این بود كه در دوران انقلاب 57 امامی داشتیم كه از همه چیز خود گذشته بود و در دوران اسارت رهبری داشتیم كه یك مجاهد و یك معلم اخلاق بود. از همه چیز خود گذشته بود. آخوندهای دیگر هم در اسارت بودند اما این كجا و آن كجا. ادا در نمی‏آورد، طلبكار خلق خدا نبود. بد عنق نبود، در میان اسرا بود، افاضات اضافات نمی‏كرد، آنچه می‏گفت خود شایسته ترین الگوی آن بود، با بچه‏ها می‏خندید، می‏گریست، فوتبال و والیبال و بسكتبال و هندبال و پینگ پنگ بازی می‏كرد، ورزش باستانی را فول بود. می‏نشست یك گوشه اردوگاه زیر یك سایه‏ای و زبان انگلیسی كار می‏كرد تا بقیه بچه‏ها هم سر نخ كار دستشون بیاد. می‏گفت بزرگترین وظیفه شما این هست كه با جسم و روح سالم به وطن بازگردید، دشمن می‏خواهد این را از شما بگیرد.

به بچه‏هایی كه آخر اسارتی بریده بودند و به منافقین پیوسته بودند تا از اردوگاه بزنند بیرون، از طریق صلیب سرخ پیغام فرستاده بود كه ابوترابی ایرانتون را ضمانت میكند، برگردید. الآن بعضی از آن‏ها را می‏بینم، مطمئن هستم 90 درصد آن‏ها برگشتند و الان زندگی سالمی دارند، چون به حرف حاجی اعتماد داشتند، چون حاجی مرد بود، چون حاجی لوطی بود. اهل دودره بازی نبود و مردم را بازی نمی‏داد.

در اردوگاه تكریت معروف هست كه حاجی با یك افسرعراقی در مورد ایران و امام خمینی زیاد صحبت كرده بود و افسرعراقی برگشته بود و گفته بود: "اگر خمینی اینی كه شما می‏گوئید هست من سربازش هستم!". خودم با چشم‏های خودم دیدم كه بعد از حمله عراق به كویت و متعاقب آن حمله آمریكائی‏ها به عراق كه وضع عراق به هم ریخته بود و عده ی زیادی از عراقی‏ها به ایران پناهنده شده بودند، یك سرباز عراقی كه در اردوگاه‏های عراق حاجی را می‏شناخت توانسته بود تا تهران بیاید و خودش را به حاجی ابوترابی برساند. این یعنی چی؟

احتمالا بین سال‏های 72 تا 74 بود كه با حاجی ابوترابی در یك ماشین پاترول از یك مراسمی برمی‏گشتیم، و ایشان از دست بعضی از مسئولین خیلی ناراحت بودند و دو تا جمله گفت كه نشان دهنده عمق ناراحتی اش بود. یكی اینكه "وای به روزگار سیاهتون" و دیگری اینكه " اون نامرد (صدام) از این‏ها مردتر بود" . یك جایی هم در یك جمعی از دوستان دوران اسارت در خصوص شكایتی كه از آقای رفسنجانی به آقای خامنه‏ای برده بودند گفته بود: آقا گفتند كه من در كارهای اجرایی دخالت نمی‏كنم و خودتان مشكل را با آقای رفسنجانی حل كنید! این را هم گفتم تا به اوضاع مدیریتی این خرابه‏آباد پی ببرید.

به قول معروف حتما باید یكی شهید بشود تا بشود الگو! حالا كه دیگر حاجی از این دنیا رفته و همه دیگر می‏دانند كه ایشان كه بود و چه كرد. اینكه او رابط بین حوزه علمیه نجف و امام با حوزه علمیه قم بود و اعلامیه‏های امام را از نجف به ایران می‏آورد و حتی یك بار به این خاطر در مرز خسروی دستگیر شد و به اوین رفت. اینكه او با شهید علی اندرزگو در مبارزات مسلحانه در بسیاری از صحنه‏ها بودند و شهید اندرزگو به خاطر ندانم كاری آقای رفیقدوست گیر می‏افتد و شهید می‏شود اما ایشان گیر نیفتاد. اینكه در روز 17 شهریور از مردم گل می‏گرفت و در لوله ی اسلحه ارتشی‏ها می‏گذاشت. اینكه ایشان از نظر مبارزه مسلحانه یك سرو گردن كه چه عرض كنم از همه آقایان سران مملكت بالاتر بودند. اینكه هر وقت ماشین فولكس قورباغه‏ای می‏دیدند، می‏خندیدند، چرا كه در زمان مبارزات مسلحانه در بدنه این ماشین اسلحه جاسازی می‏كردند و به افراد مختلف در نقاط مختلف كشور می‏رساندند. اینكه به قول شهید چمران نمونه بارز " زهادالیل و اسد النهار" بودند.
چی بگم كه هرچی بگم كم گفتم...

یك بار در اسارت به علت بی ادبی كه به یك بنده خدایی در جلوی جمع در صحن آسایشگاه شد به قدری ناراحت شد كه طی یك سخنرانی گفت: اگر امر بر این قرار گرفت كه قرآن را بسوزانید یا آبروی فردی را ببرید، قرآن را بسوزانید اما آبروی فرد را نبرید. چرا كه اگر قرآن كلام خداست اما انسان اشرف مخلوقات خداست.

یك بار یك خشك مذهبی در مسابقه والیبال در اردوگاه به یك بچه بسیجی كه تشویق كرده بود و كف زده بود، یك پس گردنی می‏زند و می‏گوید كه كار حرامی‏كرده‏ای. این موضوع را به حاجی گزارش می‏كنند. حاجی از آنجا كه این را خطر بزرگی می‏یابد، خودش را به آن خشك مذهب می‏رساند و با تشر به او می‏گوید: كی به تو گفته كف زدن حرامه ... كدام پدرسوخته به تو گفته كف زدن حرامه؟ و خودش می‏ایستد كنار زمین و تشویق می‏كند و كف می‏زند.

توی اسارت كسی آقابالاسر كسی نبود. همه آزاد بودند و می‏توانستند هیچ التزامی به هیچ چیز یا كسی نداشته باشند. این آدم مگر چه كار كرده بود كه از بچه حزب اللهی گرفته تا موافق و مخالف و جاسوس و منافق و عراقی مخلصش بودند؟ همین امثال مسعود ده نمكی‏‏ها هم می‏خواستند مخلصش بشوند اما حاجی رفت و این‏ها هنوز هم سرگردانند! بله حاجی با عملش باعث شد كه همه به ایران برگردند و به قول او "اسراء وفادارترین افراد به دین و میهن اند". والا با آن تبلیغات مسموم ما هم باید تغییر عقیده می‏دادیم، ناامید می‏شدیم و یا پناهنده می‏شدیم. بچه‏‏ها كم كتك خوردند. كم فلك شدند. كم گرسنگی كشیدند. داستان داستان 10 سال اسارت هست، یك ماه و دو ماه نیست!

فكر می‏كنم از هر زمانه‏ای بیشتر به یك الگو نیاز داریم. این را برای هر دو طرف دعوای این زمانه می‏گویم تا خیلی چیزها را كه به دست فراموشی سپرده‏ایم دوباره بازسازی كنیم. حالا كه همه چیز را مغشوش كرده‏اند، حتی حرف‏های علی (ع) هم خریدار ندارد و كسی از خدا شرم نمی‏كند.

چند تا مصداق عینی آوردم تا درس بگیریم. به آن كس كه با رعیت خود آن می‏كند تا از زندگی ساقط شود، آن كس كه با اشرف مخلوقات خدا آن می‏كند كه صدام نكرد. به آن كس كه فتاوا را خوب می‏داند و در دل هم ناراضی است اما جرات فتوا دادن و خروج بر ظلم را ندارد و كم فروشی می‏كند. اینكه به خدا و رسول وكتابش برگردید تا در روز "یوم لا ینفع مال و لا بنون" دچار مشكل نشویم. و به آنانی كه در این گیر و دارجسماً و روحاً له شده‏اند توصیه می‏كنم كه شكایت به خدا ببرید، موثر است.

آزرده‏ای از آزردگان
26/5/1388

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه