داستان جوانی را در مقاله اخیر آقای مهاجرانی خواندم كه از بدی زمانه نالیده بود و اینكه نسل ما در سن سی سالگی آنقدر از خود استقلال ندارد و محتاج لقمه نان پدر متحجر خود است و حتی جرات قهر كردن از مادر خود را ندارد. غم بزرگی بر دلم نشست و بر سرنوشت فرزندانمان در این مرز و بوم در دل گریستم. گفتم در این نسل خلائی هست و ان نقش كاریزماتیك یك رهبر هست تا جوانان ما به عشق او مصائب را تحمل نمایند؛ هر چند كه رهبران فكری كنونی این حركت مردم، اعتقادی به آن ندارند و معتقدند مردم باید درد زایمان دموكراسی را تحمل نمایند و خود به صحنه آیند.
شانس نسل من این بود كه در دوران انقلاب 57 امامی داشتیم كه از همه چیز خود گذشته بود و در دوران اسارت رهبری داشتیم كه یك مجاهد و یك معلم اخلاق بود. از همه چیز خود گذشته بود. آخوندهای دیگر هم در اسارت بودند اما این كجا و آن كجا. ادا در نمیآورد، طلبكار خلق خدا نبود. بد عنق نبود، در میان اسرا بود، افاضات اضافات نمیكرد، آنچه میگفت خود شایسته ترین الگوی آن بود، با بچهها میخندید، میگریست، فوتبال و والیبال و بسكتبال و هندبال و پینگ پنگ بازی میكرد، ورزش باستانی را فول بود. مینشست یك گوشه اردوگاه زیر یك سایهای و زبان انگلیسی كار میكرد تا بقیه بچهها هم سر نخ كار دستشون بیاد. میگفت بزرگترین وظیفه شما این هست كه با جسم و روح سالم به وطن بازگردید، دشمن میخواهد این را از شما بگیرد.
به بچههایی كه آخر اسارتی بریده بودند و به منافقین پیوسته بودند تا از اردوگاه بزنند بیرون، از طریق صلیب سرخ پیغام فرستاده بود كه ابوترابی ایرانتون را ضمانت میكند، برگردید. الآن بعضی از آنها را میبینم، مطمئن هستم 90 درصد آنها برگشتند و الان زندگی سالمی دارند، چون به حرف حاجی اعتماد داشتند، چون حاجی مرد بود، چون حاجی لوطی بود. اهل دودره بازی نبود و مردم را بازی نمیداد.
در اردوگاه تكریت معروف هست كه حاجی با یك افسرعراقی در مورد ایران و امام خمینی زیاد صحبت كرده بود و افسرعراقی برگشته بود و گفته بود: "اگر خمینی اینی كه شما میگوئید هست من سربازش هستم!". خودم با چشمهای خودم دیدم كه بعد از حمله عراق به كویت و متعاقب آن حمله آمریكائیها به عراق كه وضع عراق به هم ریخته بود و عده ی زیادی از عراقیها به ایران پناهنده شده بودند، یك سرباز عراقی كه در اردوگاههای عراق حاجی را میشناخت توانسته بود تا تهران بیاید و خودش را به حاجی ابوترابی برساند. این یعنی چی؟
احتمالا بین سالهای 72 تا 74 بود كه با حاجی ابوترابی در یك ماشین پاترول از یك مراسمی برمیگشتیم، و ایشان از دست بعضی از مسئولین خیلی ناراحت بودند و دو تا جمله گفت كه نشان دهنده عمق ناراحتی اش بود. یكی اینكه "وای به روزگار سیاهتون" و دیگری اینكه " اون نامرد (صدام) از اینها مردتر بود" . یك جایی هم در یك جمعی از دوستان دوران اسارت در خصوص شكایتی كه از آقای رفسنجانی به آقای خامنهای برده بودند گفته بود: آقا گفتند كه من در كارهای اجرایی دخالت نمیكنم و خودتان مشكل را با آقای رفسنجانی حل كنید! این را هم گفتم تا به اوضاع مدیریتی این خرابهآباد پی ببرید.
به قول معروف حتما باید یكی شهید بشود تا بشود الگو! حالا كه دیگر حاجی از این دنیا رفته و همه دیگر میدانند كه ایشان كه بود و چه كرد. اینكه او رابط بین حوزه علمیه نجف و امام با حوزه علمیه قم بود و اعلامیههای امام را از نجف به ایران میآورد و حتی یك بار به این خاطر در مرز خسروی دستگیر شد و به اوین رفت. اینكه او با شهید علی اندرزگو در مبارزات مسلحانه در بسیاری از صحنهها بودند و شهید اندرزگو به خاطر ندانم كاری آقای رفیقدوست گیر میافتد و شهید میشود اما ایشان گیر نیفتاد. اینكه در روز 17 شهریور از مردم گل میگرفت و در لوله ی اسلحه ارتشیها میگذاشت. اینكه ایشان از نظر مبارزه مسلحانه یك سرو گردن كه چه عرض كنم از همه آقایان سران مملكت بالاتر بودند. اینكه هر وقت ماشین فولكس قورباغهای میدیدند، میخندیدند، چرا كه در زمان مبارزات مسلحانه در بدنه این ماشین اسلحه جاسازی میكردند و به افراد مختلف در نقاط مختلف كشور میرساندند. اینكه به قول شهید چمران نمونه بارز " زهادالیل و اسد النهار" بودند.
چی بگم كه هرچی بگم كم گفتم...
یك بار در اسارت به علت بی ادبی كه به یك بنده خدایی در جلوی جمع در صحن آسایشگاه شد به قدری ناراحت شد كه طی یك سخنرانی گفت: اگر امر بر این قرار گرفت كه قرآن را بسوزانید یا آبروی فردی را ببرید، قرآن را بسوزانید اما آبروی فرد را نبرید. چرا كه اگر قرآن كلام خداست اما انسان اشرف مخلوقات خداست.
یك بار یك خشك مذهبی در مسابقه والیبال در اردوگاه به یك بچه بسیجی كه تشویق كرده بود و كف زده بود، یك پس گردنی میزند و میگوید كه كار حرامیكردهای. این موضوع را به حاجی گزارش میكنند. حاجی از آنجا كه این را خطر بزرگی مییابد، خودش را به آن خشك مذهب میرساند و با تشر به او میگوید: كی به تو گفته كف زدن حرامه ... كدام پدرسوخته به تو گفته كف زدن حرامه؟ و خودش میایستد كنار زمین و تشویق میكند و كف میزند.
توی اسارت كسی آقابالاسر كسی نبود. همه آزاد بودند و میتوانستند هیچ التزامی به هیچ چیز یا كسی نداشته باشند. این آدم مگر چه كار كرده بود كه از بچه حزب اللهی گرفته تا موافق و مخالف و جاسوس و منافق و عراقی مخلصش بودند؟ همین امثال مسعود ده نمكیها هم میخواستند مخلصش بشوند اما حاجی رفت و اینها هنوز هم سرگردانند! بله حاجی با عملش باعث شد كه همه به ایران برگردند و به قول او "اسراء وفادارترین افراد به دین و میهن اند". والا با آن تبلیغات مسموم ما هم باید تغییر عقیده میدادیم، ناامید میشدیم و یا پناهنده میشدیم. بچهها كم كتك خوردند. كم فلك شدند. كم گرسنگی كشیدند. داستان داستان 10 سال اسارت هست، یك ماه و دو ماه نیست!
فكر میكنم از هر زمانهای بیشتر به یك الگو نیاز داریم. این را برای هر دو طرف دعوای این زمانه میگویم تا خیلی چیزها را كه به دست فراموشی سپردهایم دوباره بازسازی كنیم. حالا كه همه چیز را مغشوش كردهاند، حتی حرفهای علی (ع) هم خریدار ندارد و كسی از خدا شرم نمیكند.
چند تا مصداق عینی آوردم تا درس بگیریم. به آن كس كه با رعیت خود آن میكند تا از زندگی ساقط شود، آن كس كه با اشرف مخلوقات خدا آن میكند كه صدام نكرد. به آن كس كه فتاوا را خوب میداند و در دل هم ناراضی است اما جرات فتوا دادن و خروج بر ظلم را ندارد و كم فروشی میكند. اینكه به خدا و رسول وكتابش برگردید تا در روز "یوم لا ینفع مال و لا بنون" دچار مشكل نشویم. و به آنانی كه در این گیر و دارجسماً و روحاً له شدهاند توصیه میكنم كه شكایت به خدا ببرید، موثر است.
آزردهای از آزردگان
26/5/1388
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)