بسمه تعالی
وقتی که ابتدایی بودم و در اوج جنگ تحمیلی هر روز شاهد بمباران و موشکباران تهران بودم وقتی که قلب کوچکم تاب آن همه ترس و دلهره را نداشت همیشه رزمندهها و بسیجیانی را که برای عزت و آزادی ایران و ایرانی جان بر کف دست گرفته بودند را میستودم و دوست داشتم. جنگ تمام شد. حالا نوبت به کسانی رسیده بود که به هر دلیل و شاید به خاطر اقتضای سن نتوانسته بودند در جنگ شرکت کنند و باید دین خود را ادا میکردند. عضوگیری در بسیج با شدت ادامه داشت. کم کم که بزرگتر میشدم، حوادث را بهتر درک میکردم. وقتی که پسرخاله خودم را که در بسیج درکه فعال بود دیدم که چگونه به جوانهای کوهپیما گیر میدهد و نوارهای آن طرف آبی آنها را که غیر مجاز بود توقیف میکرد و بعدا این نوارهای جدید را بین اقوام و دوستان تقسیم میکرد، خوشحال شدم که بسیجی نیستم. خوشحالم که در مدارسی درس خواندم که در آنها خبری از بسیج نبود (البته آن موقع کمی بیشتر به قانون اساسی توجه میشد و این همه مدارس غیرانتفاعی وجود نداشت) و من در سال 76 بدون هیچ سهمیهای در دانشگاه سراسری پذیرفته شدم. سال عجیبی بود سال 76. من فرزند شهیدی را دیدم که برای اینکه از سهمیه استفاده نکند چند سال پشت کنکور مانده بود.
در دانشگاه بسیجیانی را دیدم که با دوستان اصلاحطلب خود در یک خانه زندگی میکردند. در سطح دانشگاه رقابتهای سیاسی خیلی بوی تعفن نمیداد و اکثر بچهها (چپ، راست، وسط، بیطرف، با طرف و ...) اکثر مواقع با هم بودند. اما کم کم داشت وضع عوض میشد. در همان دوران سپاه امکانات خود به بسیج را افزایش میداد. یادم هست که دو طرح تابستانی 10 روزه در دانشگاه برگزار میشد که اگر کسی عوض بسیج میشد و در این اردوی 10 روزه شرکت میکرد با مدرکی که به او میدادند 1 ماه از خدمت سربازی او کسر میشد. (کسانی که سربازی رفته اند میدانند که یک ماه سربازی یعنی چه). هرچه از طرف بچه ها پیشنهاد شد که عوض بسیج بشوم نپذیرفتم من که میدیدم برای جذب بچه ها به بسیج دیگر ملاکها عوض شده و به جای اخلاص مادیات را دارند جایگزین میکنند خوشحال شدم که بسیجی نیستم. در این دوران بود که دوستی را دیدم که برادرش استاد دانشگاه امام صادق علیه السلام بود ولی با اینکه در این دانشگاه قبول شده بود برادرش به او توصیه کرد که به این دانشگاه وارد نشده و در یکی از دانشگاههای دور افتاده به تحصیل ادامه دهد. (پس از حادثه اخیر مجتمع سبحان وقتی که با یک واسطه از یکی از ساکنین آنجا شنیدم که پس از بازبینی فیلم تهاجم تعدادی از ضاربین را که از بسیج دانشگاه امام صادق علیه السلام بوده اند شناسایی کرده اند، معنی حرف برادر دوستم را فهمیدم و خوشحال شدم که بسیجی نیستم.)
یک سال از دانشگاه دور بودم. با قبولی در آزمون کارشناسی ارشد با رتبه 15 و بدون هیچ سهمیه انگار طعمه مناسبتری شده بودم (هرچه تحصیلکردهتر بهتر). در بسیج مسجد محل مرتب به من توصیه میکردند که عضو بسیج شوم. یادم هست یک شب فرمانده پایگاه گفت که کار مهمی با من دارد. وقتی در دفتر او تنها شدیم به من گفت که بیا و عضو بسیج بشو یک پست مهم بهت میدهیم و اگر خودمان را بتوانیم فعالتر نشان دهیم پاداش میلیونی آخر سال منتظر ماست. وقتی که به او گفتم از روابط موجود بین بسیج خواهران و برادران خوشم نمیآید، گفت که هدف او در این پایگاه رساندن جوانان به یکدیگر برای امر مقدس ازدواج است ! خلاصه مخم را در فرغون ریخته بود و داشت با خود میبرد. فرصتی برای تأمل بیشتر درخواست کردم. مادرم که شنید میخواهم عضو بسیج بشوم خیلی ناراحت شد و گفت که اصلا و ابدا راضی به اینکار نیست و من هم با همین استدلال توانستم راه فراری بیابم و الان سپاسگزار مادرم هستم که بسیجی نیستم.
یک شب بعد از نماز در مسجد مانده بودم بعد از رفتن نمازگزاران، افراد بسیج وارد صحن مسجد شدند و یکی از فرماندهان انها شروع به تمرین مشق نظام نمود. اکثر بچهها در حدود سن راهنمایی بودند. فرمانده به آنها توهین میکرد. آنها را میزد و به شدت کلاغ پر و بشین پاشو میداد. با یکی از بچه ها صحبت کردم که چرا این همه حقارت را تحمل میکنی؟ وقتی جواب داد برای سهمیه کنکور! در دلم برخود بالیدم که بسیجی نیستم. کمکم به پایان راه کارشناسی ارشد نزدیک میشدم و باید خود را برای سربازی مهیا مینمودم. باز به من وعده دادند که نگران نباش بیا و عضو بسیج شو ما برای تو سابقه چندین ساله بسیج فعال درست میکنیم سربازیت چند ماهی کم میشود و در یکی از بهترین نقاط سپاه خدمت خواهی کرد. خوشبختانه قبول نکردم و الان خوشحالم که بسیجی نیستم. در دوران آموزشی در 01 ارتش یکی از بچه ها به من پیشنهاد داد که بیا تا تو را به شورای نگهبان معرفی کنم تا پس از آموزشی خدمت خود را در آنجا بگذرانی و بعد از آن هم از نظر شغل و درآمد مشکلی نخواهی نداشت. باز هم مادرم چون یک شیر زن وارد کارزار شد و گفت که اگر میخواهی زندگی پاکی داشته باشی از دولت و دولتیان دور باش. خوشحالم و خداوند تبارک و تعالی را شاکرم که شورای نگهبانی نیستم.
در دوران سربازی یک فرد بسیجی بود که خود را فرزند شهید معرفی میکرد و میگفت زمانی که پدر من جلوی گلولهها بود شما کجا بودید. او توانست با سوابق جعلی مثل بسیج فعال و ... حدود 6 ماه از سربازی خود را کم کند و در حین خدمت در قسمت تحقیقات ایران خودرو نیز مشغول بود. وقتی که از روابط چندشآور خود با همکاران خانم خود تعریف میکرد در دلم خوشحال بودم که بسیجی نیستم. (البته بعدا کاشف به عمل آمد که پدر او یک راننده کامیون بوده است که کالاهای امدادی را برای آسیب دیدگان زلزله رودبار برده است و در آنجا در یک پس لرزه زیر آوار مانده است و بماند مابقی قضایا و گرفتن نام شهید برای او و ...). وقتی در تاریخ 30 خرداد امسال حوالی ساعت 2 نزدیک بیمارستان امام خمینی، پدرم با یک بسیجی نوجوان باتوم به دست صحبت کرده بود که آنها را از اسلامشهر آورده بودند و مغز آنها را با جملاتی اینچنین پر کرده بودند "شما با کسانی به مبارزه میروید که 4 الی 5 مسجد! را به آتش کشیده اند و کافر هستند و باید آنها را بزنید". خوشحال شدم که بسیجی نیستم.
حتما صحنه کتک خوردن آن بسیجی را در تلویزیون دیدید که یک خانم سرش را در دامن گرفت و جانش را نجات داد و نفر بعدی که فردی قوی هیکل بود و مردم او را با کلاه کاسکت میزدند. نفر اول یکی از اقوام دور ما است که به همراه دوستش (فرد قوی هیکل) برای زدن مردم رفته بودند. وقتی بعدا در تلویزیون آن مرد را دیدم که به دروغ میگفت با خانواده اش از آنجا رد میشده است و مردم بی دلیل او را میزدند بسیار خوشحال شدم که بسیجی نیستم.
وقتی در خیابان اکیپهای موتور سوار باتوم به دست را که قصد ایجاد رعب و وحشت داشتند دیدم خوشحال شدم که بسیجی نیستم.
وقتی در کنار یک پایگاه بسیج، بسیجیان چوب به دست را دیدم، خوشحال شدم که بسیجی نیستم.
وقتی میبینم که سرداران واقعی جنگ، کنار گذاشته شده و مزدور بیگانه معرفی میشوند، خوشحالم که بسیجی نیستم.
خوشحالم که به هیچ حزب و گروهی وابسته نیستم.
خوشحالم که آزادم و سبز
والسلام علی من اتبع الهدی
20 مرداد ماه 1388
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)