آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

12:17 صبح سه‌شنبه، 20 مرداد 1388

نوشتن يا كشيدن؟ مساله اين است

نورالدين زرين‌كلك

نویسنده با اشاره به برخی حوادث و رویدادهایی که خود تجربه کرده است، وظیفه حفظ و انتشار تاریخ صحیح را یادآوری کرده و انجام آن را به همه‏ی کسانی که برای سرنوشت کشور اهمیت قائلند توصیه می‏کند. نورالدين زرين كلك، استاد و انيماتور برجسته ايراني و رياست دوره‌اي انجمن بين المللي آسيفاي (انجمن فيلمسازان انيميشن) جهاني است.


نوشتن نوشتن نوشتن، كشيدن كشيدن كشيدن. عكس گرفتن، فيلم گرفتن، ثبت كردن.
اينها وظايف خُردخُرد ماست در اين دوران كه زندگي مي‌كنيم. اينها تاريخ است و ما ماموران تاريخ‌نگاري هستيم. اين وظيفه‌اي است كه تاريخ حكم آن را براي ما نوشته است و ما هيچ عذري براي شانه خالي كردن از زير آن نداريم. در دوراني كه هم اينك آن را طي مي‌كنيم، تاريخ چنگالي فشرده و سنگين دارد. هوايي كه ما تنفس مي‌كنيم از سرب است و چيزهايي كه ما مي‌شنويم از طلاي ناب. آنچه مي‌بينيم الماس تراش‌خورده هزار وجهي است كه نبايد ذره‌اي از آن را ناديده، ناگوش سپرده، نانيوشيده و نادرك كرده فرو بريم و به دست بيداد فراموشي بسپاريم.


اگر دو چشم داريم بايد چهار تا دوربين هم قرض كنيم. و اگر دو گوش داريم بايد هشت تا ضبط هم برداريم و اگر دو تا دست داريم بايد 100 تا دفتر و بوم و سه‌پايه براي نوشتن و كشيدن بسيج كنيم. روزهايي كه بر ما مي‌گذرد سر فصل‌هاي نوين و زمين‌لرزه‌هاي تاريخ را مي‌نويسند. مبادا از ديدن، نه بل از خيره شدن؛ شنيدن نه‌بل از گوش سپردن آنها غافل شويم و نه‌تنها اينها، بل از كشيدن، نوشتن، شرح كردن، ثبت كردن و ذخيره كردن هرچه بر اين روزها مي‌گذرد پافشار باشيم. مبادا كه لحظه‌اي، نكته‌اي، خبري بشود و ما آن را شكار نكنيم و بگذاريم كه بگذرد. از من بپرسيد «چرا اين همسنگ تمام مي‌گويم بايد نوشت، بايد كشيد، بايد ثبت كرد و بايد ذخيره كرد؟» جواب من اين است كه روزها نمي‌ايستند، وقايع فقط واقع مي‌شوند، صداها موج مي‌شوند و به آسمان مي‌روند. اين تنها تصوير آنها، نقش آنها و اثر آنهاست كه به جا مي‌ماند، و صدالبته اگر آنها را شكار نكنيم، ننويسيم، نكشيم، عكاسي نكنيم، فيلم نگيريم، ضبط و ثبت نكنيم آثار آنها هم محو و نابود مي‌شوند. اين سخن از آنجا سرچشمه مي‌گيرد كه صاحب اين خط در طول بيش از نيم قرن، خود از سه يا چهار توفان اجتماعي عبور كرده، و امروز كه به پشت سر خود نگاه مي‌كند، توشه‌اي ناچيز از آن همه را در انبان حافظه روبه ضعف خود دارد و دريغ مي‌خورد كه چگونه آن همه موج بلاخيز را از سر بگذراند و نكرده باشد يادي از آن در ورق‌هاي دفتري يا صفحه دوربيني يا... نگاهداري كند و به دست فرزندان خود و نسل‌هاي تشنه و بي‌خبر بسپارد.


سير كوچه كهنلو در خيابان نواب پسري 16 ساله‌اي ايستاده است و با بغض و حسرت عبور كاميوني را تماشا مي‌كند كه اوباشي در آن با چوب و چماق و دسته بيل و. . فرياد «زنده‌باد شاه» مي‌كشند و به سوي مركز شهر مي‌روند. پسر تنها مي‌تواند از درد گريه كند... و ديگر هيچ. ميدان بهارستان از جمعيت پر است و به سخنان دكتر فاطمي وزير خارجه كشور گوش مي‌كنند كه پايان رژيم شاه را اعلام مي‌كند. جمعيت شعار حمايت مي‌دهند و پسري نوبالغ با گردني نازك مست از هيجان احساسات با جمعيت فرياد شور و شادي مي‌كشد. 26 مرداد 32 است. از جلوي در ساختمان حزب «پان‌ايرانيست» در ابتداي خيابان صفي عليشاه، پسري عبور مي‌كند و با چشم‌هاي گشاد، جوان‌هايي را مي‌پايد كه دارند با چماق مسلح مي‌شوند تا تظاهرات توده‌اي‌ها را به هم بريزند. 27 مرداد 1332 است. از صداي رجز گوينده راديو كه گزارش بازگشت «شاهنشاه» را مي‌خواند، پسري خانه را ترك مي‌كند تا از ضربه‌هاي صدا فرار كند. 28 مرداد 32 است. در خياباني تب‌دار، همراه جمعيتي كه فرياد مي‌زنند «يا مرگ يا مصدق» پسري لاغر و كمر و هم مي‌دود. كدام طرف؟ فرقي نمي‌كند. هر جا همه مي‌دوند. برمي‌گردد روز سي‌ام تير است. قوام‌السلطنه عصر همان روز سقوط مي‌كند و مصدق به قدرت برمي‌گردد. سي‌ام تير 1331 است.


دكتر جواني از اتوبوس سرويس بيمارستان پياده مي‌شود و به دو خود را به خانه‌اي مي‌اندازد و در را به ضرب مي‌بندد. بلافاصله پشت سرش صداي شليك گلوله تفنگ سربازي، بعدازظهر خمار و خواب‌آلود تابستاني كوچه را مي‌تركاند... مرداد سال 1342 است. سر و صدا از قم بلند شده، آتشي زير خاكستر مي‌‌ماند. نماز عيد فطر در زمين خالي و خرابه‌اي اول بلوار قيطريه برگزار مي‌شود كه 200 متر پايين‌تر از خانه مردي 40 ساله است. شب شايع مي‌شود كسي در نماز شعار «مرگ بر شاه» سرداده و نمازگزاران، با او همصدا شده‌اند. باوركردنش آسان نيست. مثل شوك الكتريكي مرد 40 ساله را تكان مي‌دهد. فردا، مرد همان شعار را با خطي هراس‌زده روي ديوار همان محله مي‌بيند و... از روز بعد همه شايعات را باور مي‌كند؛ حتي سگي كه تاجي روي سرش گذاشته ولش كرده‌اند توي محله! شهريور 1357 است. آن پسربچه 16 ساله، آن دكتر جوان، آن مرد 40 ساله امروز 70 سالش است. او بايد مي‌نوشت و مي‌كشيد و عكس مي‌گرفت و ضبط مي‌كرد و سهم خود را از تاريخ ثبت مي‌كرد. او نوشت، كشيد ضبط و ثبت كرد، اما آنچه او كرد، هزار بار كمتر از آن بود كه بايد مي‌كرد، مي‌نوشت، مي‌كشيد و ثبت و ضبط مي‌كرد. آن مرد امروز مي‌داند كه بايد بنويسد و به ديگران هم بگويد كه بنويسند.


او امروز مي‌داند كه بايد بكشد و به ديگران هم بگويد عكس بگيرند، فيلم بگيرند، ‌سرود بسازند، شعر بسرايند ‌و حماسه بيافرينند و تاريخ را همانطور كه هست ثبت كنند: آنچنان كه مي‌شناسند و مي‌فهمند. آن پسر، ‌جوان و مرد كسي نبود جز همين كه اينك دارد براي شما مي‌نويسد: نورالدين زرين‌كلك. تا امروز مي‌توانست آنچه واقع شد و آنچه نسل‌هاي امروز نمي‌دانند و نمي‌توانند بدانند، برايشان به ميراث مي‌گذاشت، همچنانكه نوزادان فرداها و پس‌فرداها نخواهند دانست اين روزها چگونه گذشت و چه فرازها و حضيض‌هايي از تاريخ اتفاق افتاد و چگونه شد كه اين سرزمين را چنين كه هست به آنها تحويل داديم.

 

منبع: روزنامه اعتماد ملی

http://roozna.com/2009/8/8/EtemaadMelli/988/Page/9/Index.htm

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه