«هوا بس ناجوانمردانه سرد است»
نه برگی بر درختی نه گیاهی
از این باد سیاه سرد و سوزان
نمی روید به جز مرگ و تباهی
در این شام مه آلود غم انگیز
نمی تابد دگر مهری و ماهی
نه دستی تا برآید ز آستینی
نه چشمی را بود سوی نگاهی
چنان گیرد گلوی گریه را بغض
که ره بسته است بر هر اشک و آهی
شب طوفان چنان چیره است بر روز
امیدی نیست جز امّید واهی
ولیکن هر زمستان را بهاری است
که می آید بخواهی یا نخواهی
بهاری تا شود پاینده پیروز
بود مر جامه ی سبزش گواهی
زمستان همچو شب پایان پذیرد
پس از هر شب بود صبح و پگاهی
زمستان می رود تا باز ماند
زغال و روزگار رو سیاهی
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)